تبليغاتX
ناگفته های یک عدد من

ناگفته های یک عدد من
قالب وبلاگ
داداشه که تو هفت خان آزمون استخدامیه یکی از شرکت های معتبر دولتی پذیرفته شده از یکشنبه باید کارشو شروع کنه...محل کارش اهوازه و اون داره بار و بندیلشو  کاملا جمع میکنه  که فردا احتمالا واسه همیشه بره که اهواز ساکن بشه....بالطبع اون مامان هم دیگه اینجا نمی دونه....و من حداقل برای دو ماه آینده تنهای تنهام....تا وقتی که امتحان رزیدنتی رو بدم احتمالا.....

من تنهایی مطلق این خونه رو زیاد تجربه کردم ، ولی این تنهایی فرق  داره...دو ماه تنهایی که بعدش من هم مجبورم کل بار و بندیلمو جمع کنم برم اهواز....

روزای اولی که اومدم تو این شهر هیچ دل خوشی ازش نداشتم.....امروز اما که میدونم نهایت دو ماه دیگه از اینجا میرم با وجود همه خاطره ها و دلبستگی هایی که درونش دارم دل کندن  ازش خیلی سخته واسم.....

من از این خونه ، از این کوچه، از این شهر قد 6 سال خاطره دارم........... 

دو ماه دیگه اما باید خودمو با کوله بار خاطراتم جمع کنم برم به شهرم تا فصل جدیدی از زندگیمو آغاز کنم......

این ناگزیرترین روند زندگیه که آدمها مجبورند خیلی وقت ها از دلبستگیهاشون دل بکنند و برند تا باقی عمرشون را با خاطرات اون دلبستگی ها سر کنند.........و چه روند دردناکیه این روند.....

امیدوارم فصل جدید زندگیم به مراتب بهت از این فصل باشه....


موضوعات مرتبط: دلنوشته هام
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 2:28 PM ] [ نساء ] [ ]
کوچه ما کوچه نیمه مذهبی هستش .....یعنی اینجوری که اکثر خانومهای کوچه چادری هستند و کلا مورد ناجوری ندیدم من تا حالا....البته این هم بگم که گ...ش..ت محلی بسیار قوی داره که روزی شاید 10 بار از کوچه ما رد بشند......

امشب عروسی یکی از پسر های کوچه است........خانواده اینا خیلی شریف هستند و آروم و البته مذهبی....

حالا نمی دونم عروسه ، پسره یا هر کی گیر داده اینا اومدند  تو پارکینگ عروسی مختلط گرفتند !! 

از ساعت 8 شب دارند می زنند و می رقصند و رقص نورو الخ...حس میکنم وسط عوسیم من انقدر که صداش بلنده ...

ولی از همون ساعت 8 پدره پسره انگار که آشوب باشه عرض در اون پارکینگ رو فکر کنم هزار بار رفته و برگشته...مرتبم دستهاشو به هم می ماله.......همه اون تو دارند می زنند و می رقصند...این بیچاره از ناراحتی و ترس اینکه نکنه گ..ش..ت چیزی بگه خدای ناکرده سکته نکنه خوبه!!

شما نمی دونی چقدر نگرانی تو رفتارش موج می زنه!!

گفته بودم که خونمون مشرفه به کوچه...این خونه هم اول کوچه است...من به همه چی تسلط دارم!

می بینید ؟؟

یه وقتایی که ما تو اوج مستی کارای خودمون هستیم...پدر و مادرامون بدون اینکه بزممون رو به  هم بزنند از دور مراقب همه چی هستند.........مثل یه فرشته...........



موضوعات مرتبط: متفرقه
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 11:18 PM ] [ نساء ] [ ]
امروز با رضا رفتیم بوفه سارا....

اونجا اینجوریه که 4 قسمت داره بوفه اش.....یه قسمتش شامل : سینه مرغ سوخاری ،سیب زمینی سرخ شده، بال سوخاری ، قارچ سوخاری ، پیاز سوخاری ، لازانیا ، سوسیس کباب شده  و ساندویچ های کوچیکه همبرگره.

قسمت دوم : انواع پیتزا رو داره ، پیتزا سبزیجات ، پیتزا مخصوص ، پیتزا قارچ و گوشت و پیتزا ژامبون 

قسمت سوم : یه ردیف ترشی و شوریه و زیتون، یهذ ردیف ذرت و نخود فرنگی و انواع جوانه ها رو  داره ، یه ردیفش هم انواع سس و دو سه نوع ماست داره.

قسمت چهارم : سالاد اولویه ، سالاد ماکارونی، دو نوع سالاد کلم  و اجزای مختلف سالاد رو داره ....مثلا یه ظرف خیار حلقه شده ..یه ظرف گوجه ..یه ظرف کاهو الی آخر.. ...اون وسط ها سوپ شیر هم داره

سه نوع نوشابه نارنجی و مشکی و اسپیرایت هم داره که خوردن همه اینها وقتی تو پول بوفه کامل رو بدهی آزاد آزاده....یعنی تو هر چقدرمعده ات یاری میکنه میتونی بخوری....

هر نفر هم 13500 میشه ....

یعنی من و رضا انقدر خوردیم که مردیم......از اون موقع که رسیدم خونه فقط دراز شدم رو تخت...

یه قطره آب گنجایش ندارم بخورم....

طعم غذاهاش هم خوب بود همگی.........به نظرم صرف داره به نسبت هزینه اش....

ولی خوب معمولا اینجور جاها آدم خیلی زود سر میشه.....

به یه بار امتحانش می ارزه!

آدرس: اتوبان رسالت ، نرسیده به سید خندان، بعد از اتوبان صیاد شیرازی

تلفن:22880093-22890678


موضوعات مرتبط: من و رضای من
[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ 4:16 PM ] [ نساء ] [ ]
تو دانشکده ما پسرها سه دسته اند....یا هفت خط و همه کارند و اینو همه میدونن.....یا معمولین خیلی....یا اینکه خیلی مذهبی هستند..

بین این سه گروه ، گروه مذهبی ها خیلی زودعقد میکنند ، اکثرا هم با دخترای چادری و محجبه دانشگاه....و بعد اتمام درسشون ازدواج میکنند...خوب تا اینجاش که مشکلی نیست.....

امروز که جلسه دفاع یکی از بچه های یه ترم بالاتر بودیم.....

یکی از پسرهای ترمشون که به شدت مذهبی بود ، با خانومش که ترم 8 دانشکده خودمونه آمدند داخل و من چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم....

اینکه در شرایطی که اینها هنوز عقد بودند دختره  باردار بود!!!!! یه چیزی حدود 4  5 ماه

دختری که الان تازه شروع سختی های دانشکده است واسش ، در شرایطی که هنوز خونه باباشه باردار شده بود!!

خیلی خیلی دلم براشون سوخت................

من خودم شخصا خیلی  این یه سوال واسم مطرحه که تو دوران عقد باید رابطه داشت یا نه!!؟

ولی می دونم که جواب این سوال خیلی بستگی به شرایط دو طرف داره....

به نظرم گناه نکردند اونها.....ولی این اتفاق اصلا وجه جالبی نداره ........

و اینکه چرا با این شرایط نمی روند سر خونه زندگی خودشون نمی دونم ....ما که تو زندگی آدمها نیستیم...

ولی خیلی منو ناراحت کرد واسشون!



موضوعات مرتبط: متفرقه
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 4:15 PM ] [ نساء ] [ ]
چند وقتیه دارم به این فکر میکنم که این رشته ای که انتخاب کردم یه روزی من رو از غم میکشه....نه به خاطر سختیهاش و تمام خطرهاش ...نه ...به خاطر چیزای زیادی که بی پرده می بینم توش....

کاری که من ارائه می دهم به  یه نفر کار به  نسبت گرونیه.........تو این اوضاع و احوال هم قضیه به نظرم بغرنج تر شده!

من دلم می سوزه واسه پدری که از درد دندوناش دیگه تحمل واسش نمونده ولی اول می خواد دندون های دخترش درست بشه.......وقتی بهش میگی وضع تو حادتره....میگه حالا لطفا اول دخترمو انجام بدهید!وضع مالیم فعلا خرابه......

اون لحظه دلم می خواد بشینم کف زمین فقط گریه کنم.......که یه پدر با همه قداستش جلوی من الف بچه اعتراف کنه پول نداره!!

من دلم میسوزه  واسه مادری که دندونهای جلوش حتی سیاهه از پوسیدگی ولی خال افتاده رو دندون بچه 5 سالش واسش در اولویت تره........چون هزینه دندونهای خودش رو نداره که بده!!

من دلم میسوزه واسه پدری که می یاد که همه دندونای کمی خرابشو بکشه ....چون خرج دست دندون گذاشتن از عصب کشی و ترمیم وروکش کردن اینها کمتره!!! درد میکشم جای اون وقتی دندونهاشو میکشم!

وقتی ما برای یه مریض کاری انجام می دهیم منشی نمی یاد چک کنه که اون کار چیه ؟؟

من می تونم کمترین کار رو که کمترین هزینه رو داره بگم فیش کنه.....در صورتی که شاید گرونترین کار رو تو اون بخش انجام دادم!! هر بار وسوسه شدم که این کار رو بکنم ترسیدم!! گفتم نکنه حق کسی ضایع بشه این وسط ...چه میدونم!! و مدتها در کلنجار بودم با خودم که حالا اگه اون کارو می کردی چی میشد!!

من حتی دلم واسه مریضی که زیر دست خودمه میسوزه همش.......من خیلی آروم کار میکنم ولی بازم نمی دونم چرا انقدر دلم می سوزه واسه مریض ها!!

نمی دونم...شاید وضع بد اقتصادی اونایی که می یان پیش ما و اوج بیچارگیشون آدم رو به غصه می اندازه!

من هر روز تو این دانشکده چیزایی میبینم که دلم کبابه.....دیگه چه برسه بخوام برم تو مطبم!! من نمی میرم به نظرتون با این شغل؟؟


موضوعات مرتبط: خاطرات دانشکده
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 2:44 PM ] [ نساء ] [ ]

وقتی که تکیه گاه کسی باشی

نباید بلرزی

نباید پایت سُر بخورد....

نه اینکه بترسی که خودت زمین می خوری.......

نه

بترسی از اینکه کسی که به تو تکیه کرده زمین بخورد و بشکند.........


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 11:51 PM ] [ نساء ] [ ]
من از میوه های زمستونی فقط خرمالو رو دوست دارم.....یعنی زجر میکشم تا یه سیب یا پرتقال میخورم!!

در عوض عاشق میوه های تابستونیم......از وقتی هم که امسال این میوه ها اومد من سرما خورده بودم و دکتر خوردن همشونو واسم قدغن کرده بود.....

امروز که دیگه خیلی بهترم رضا کلی گوجه سبز و توت فرنگی و طالبی برام خریده!!

از اون موقع که رسیدم خونه یکی در میون از این سه تا میخورم......تا شب چیزیم نشه خوبه!!

بی صبرانه منتظر آلبالو و گیلاس و زرد آلو هستم!!!


امروز آخر وقت که دیگه همه وسایمونو داریم می شوریم و غرق در کف و ضدعفونی کننده هستیم در بخش اندو ، یه خانومه اومده بود که یه پسر بچه 9 ماهه داشت ..........انقدر با مزه بود این بچه ...چشمهای خاکستری ، سفیییییییییییید ، لپ های آویزون...موهای زرد...یعنی عاشقش شدم....

بعد فکر کن هر کس از هر سینک وسیله شویی برگشته بود داشت این بچه رو نگاه میکرد......البته از فرط ابراز احساسات من از یه فاصله دور...اولین نفر خودم کشفش کردم.

ولی منشی نگذاشت بغلش کنیم دیگه.....بچه و مامانه پایه بودند...منشی میگفت روپوشاتون کثیفه!!!!!!!!!!

نبود کثیف بابا!!



موضوعات مرتبط: من و رضای من، خاطرات دانشکده
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 6:46 PM ] [ نساء ] [ ]
خانوم خیلی مسنی تو کوچمون زندگی میکنه که با واکر راه میره.....

این خانوم فوق العاده دوست داشتنی که من همیشه از پنجره خونمون که مشرف به یه کوچه بلنده شاهدش هستم همیشه هر روز صبح و عصر می ره پیاده وری....

یه کیف کوچولو داره ، میگیره دستش و ریز ریز با واکرش میره پیاده روی....

ساعت هاشم خاصه....

صبح ها 6.30 صبح میره ...8.30 برمیگرده

عصر ها هم 4.30 میره ...6.30 برمیگرده....

عادتم شده انگار راس ساعتهایی که بیدارم و می دونم داره میره یا برمیگرده از پنجره نگاهش میکنم.....حس زندگی بهم میده این تلاشش..این زنده نگه داشتن خودش....می تونست مثل خیلی از مادربزرگهای دیگه بشینه کنج خونه وغم رج بزنه...........

ولی اون یه گزینه بهتر رو انتخاب کرده....زندگی میکنه تا خدا بهش زندگی داده.....

عاشقشم.....

عجیب منو به تکاپوی زندگی می اندازه نظاره کردنش......



بی ربط نوشت: تو کنگره که بودیم به خاطر اینکه زیاد اسم من به واسطه مسابقه تو بلند گو گفته شد....بعد مسابقه دیدم که یه عده 12 نفری حدودا اومدند سمتم ، بعد از خسته نباشید و اینا...گفتند ما خیلی دوست داشتیم همیشه شما رو ببینم!!!

واسم عجیب بود که اینا منو از کجا می شناسند که دوست داشتند منوببینند؟!!

بعد فهمیدم که اینا جزوه منو که از ترم 7 می خونند زیرش همه اش اسمه منه دیگه...خیلی مشتاق شدند این دانشجوی اکتیو رو ببینند..............تو هر ترمی با یه مجموعه جزوه یه ردی از خودم به جا گذاشتم...حس خوبی بهم دست می ده وقتی مثلا یه ترم 7 می یاد میگه کلی دعات کردم وقتی با خوندن جزوه ات امتحانو نمره خوبی گرفتم!!!

اینا کم نیست به خدا.......اینا همه نعمته.....خوشحالم که از خودم یادگارای خوبی به جا گذاشتم!!



موضوعات مرتبط: متفرقه
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 11:38 PM ] [ نساء ] [ ]
دیروز تولد یه سالگی وبلاگم بوده.....حس قشنگیه وقتی تو گیر و دار روزمره ات چیزی رو که هی با خودت می گفتی یادم نره ، یهو یادت بره....بعد فرداش یه دوست از دوستای خوب وبلاگت بیاد و تولد یه سالگی وبلاگتو تبریک بگه.....

مرسی زهرا جونم واسه این یادآوری شیرین....

روز اولی که شروع کردم خوب یادمه.......به رضا گفتم میخوام وبلاگ بزنم.....اتفاقا اون روز مامانم دعوتش کرده بود خونمون.....

گفت باشه ....فقط بذار بخوابم...اصولا وقتی خوابش می یاد تو هر کاری بکنی مهم نیست واسش میگه فقط بذار بخوابم!!!

اصلا هم یادش نبود وجود این وبلاگ....تا اینکه چند وقت پیش خودم به یادش آوردم...

فکر میکردم نهایت عمری که این وبلاگ داشته باشه یه هفته است....ولی حس خوب نوشتن  و حس خوب داشتن دوستایی که حرفهاتو بی اجبار می خونند و باهات حرف میزنند، گاهی حتی درد دل میکنند زیر پوستم غلتید .........

امروز که این وبلاگ یه ساله شده اما فکر میکنم ادامه اش خواهم داد تا نهایت.....

خیلی اینجا رو دوست دارم....مرسی از همتون واسه حضور همیشگیتون .....واسه بودن با من تو غم ها و شادی ها و مریضی ها و اشکها........................................



موضوعات مرتبط: متفرقه
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 1:42 PM ] [ نساء ] [ ]
امروز با یکی از فارغ التحصیل های دانشگاه سر یه موضوعی صحبت میکردم  که بحث رفت سمت ازدواج.....

که یهو سر درد دلش باز شد و گفت باورت میشه من تا حالا یه خواستگار نداشتم؟؟

اول فکر کردم شوخی میکنه ولی غمی که توی نگاهش بود نشون می داد که هیچ شوخی در کار نیست....

قیافه اش خیلی خوبه...وضع مالیشون و سطح تحصیلات پدر مادرش خیلی بالاست .....خودشم که دندونپزشکه....

میگفت به نظر تو چرا اینجوریه؟؟؟

نمی دونستم چی بگم .....چون جوابی نداشتم...

یه وقتی واسه یه دختر کلی خواستگار می یاد ، یه جورایی با شرایطش سازگار نیست و سنش می ره بالا......

یه وقتی اما مثل این تا 30 سالگی هیچ خواستگاری پاپیش نمی گذاره!!

دوست بسیار مغروری دارم تو دانشکده که هم خیلی زیباست و هم خیلی خوش قد و بالا....خانواده خوبی هم داره..

این دوست من کلا با ازدواج در سن پایین مخالفه ...ولی چند روز پیش که حرف میزدم میگفت نگرانم که هیچ خواستگاری ندارم!! درسته که من نمی خوام به این زودیا ازدواج کنم ولی این نیومدن هیچ خواستگاری واسه منی که 25 سالمه و در شاداب ترین سال های جووونیم هستم نگران کننده است.....

واقعا چی میشه که یه دختر با شرایط قابل قبول از هر نظر تا سنین بالایی مجرد می مونه و گاها بدون خواستگار؟؟

آیا دوره خواستگاری تموم شده و هر کی خودش باید دنبال همسرش بره؟؟

من خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی مغزم به جایی نرسیده....شما نظرتون چیه؟


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 5:25 PM ] [ نساء ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من یک دختر مهر ماهی هستم و دانشجوی ترم آخر دندانپزشکی ..
اینجا از تمام ناگفته هایم می گویم...
چت باکس


امکانات وب