ناگفته های یک عدد من

روزهای مرداد نود و سه داره می دوه .......می دوه و نمیدونم چی برای من در روزهای اینده اش می خواد رقم بخوره.....می دوه که چیو بهم نشون بده!!

عروسی دختر خاله هم تموم شد...همه چی عالی بود.....همه چی....

و من حس می کردم خواهر خودم عروس شده......مث یه ذره بین نگاهش می کردم تا اگه کاستی تو ظاهرش هست...اگه تورش کجه ...اگه رژش کمه...اکه .....برم و درستش کنم.......که دختر خاله عالی به نظر برسه...

منتظر نتیجه تخصصم......که وقتی خیالم راحت شد که قبول نشدم برم دنبال کار تو یه جای خوب....

رضا دنبال کارای مطبه...از لوله کشی تا طراحی تا تجهیز مطب .....

مرداد رو دوره تنده......چی واسم داری که می دوی و می خوای سریع نشونم بدی؟

 

+ اهنگ ادی عظار و مروارید رو گوش بدهید....تصویریش باشه که باز بهتر :)

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 11:26 توسط نساء| |
طبق تفکرات یه همکار باهوش چند روز پیش مشخص شد که نحوه حساب کردن نمره ها تو ازمون امسال غلط بوده ......و رتبه ها واقعی نیست....باید بعضی ها بدتر از اونی که هست میشده رتبه اشون.....بعضیهاقدری بهتر....

بلوایی شد.....اولش خیلی ها مقاومت کردن......ولی این همکارمون که خیلی با این روش بهش ظلم شده بود کوتاه نیومد .....سه روز رفت اعتراض ...موضوع رسانه ای شد....و چند روز پیش سنجش اعلام کرد رتبه ها دوباره اعلام میشه ......اینبار با محاسبه صحیح !!!

دوباره استرس....من نه .....من بوسیدمش گذاشتم یه گوشه...اونایی که  حیاتی بود واسشون این تغییر رتبه....اکثر خیلی استرس داشتن...

رتبه ها اومد....اینبار 313 ....

12 نفر جلوتر !

دوباره باید انتخاب رشته شه...من همون قبلی ها رو نهایی میکنم...

امید دارم هنوز یا نه ؟؟!!

نمی دونم........ظرفیت ها کم شده و سهمیه ها زیاد ...این یعنی خیلی ها هم نمیشه امید داشت.....

واسه خدا که کار بزرگی نیست.....بخواد میشه :)))) خوبشم میشه ....

 

 

 

سه شنبه عروسی دختر خاله است.....گیرم میون کارای اون و کارای خودم.....از رزرو ارایشگاه واسه اون روز و اتلیه ای که قبل عروسی می خوام برم و گرفتن گیفت ها و کارت زدنشون وکلییییییییییی کار پر انرژی دیگه ....

 روزهاتون پر از لحظه های پر انرژییییییییییییییی

نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393ساعت 19:7 توسط نساء| |
عشق یعنی مامان که وقتی دارم رشته های منتخبم رو تو سایت سنجش یکی یکی وارد میکنم میشینه کنارم دعا میخونه و فوت میکنه تو مانیتور لپ تاب !! 

به شکرانه  این همه عشق که دارم مگه میشه سجده شکر به جا نیاوورد؟!؟؟

نوشته شده در شنبه 11 مرداد1393ساعت 0:26 توسط نساء| |

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 21:33 توسط نساء| |
صبح ساعت 12 .....یک مرداد 93

بی حال به پهلو دراز کشیدم رو تخت....

گوشی رومیگیرم و وایفای رو آن میکنم....

میرم می چرخم تو سایت های هر روزه...تو اینستاگرام.....تو فیث...بوک.....و......

وسطاش یه حسی میگه  برو سنجش پی ببینیم چه خبره........گزینه کارنامه اولیه خشکم میکنه.....

تپش قلبم میره باالا....

تپش از قلبم شروع میشه در همین حین گزینه ها رو میزنم...کد رهگیری رو وارد میکنم....

نبض به گوشم رسیده .....گوشم که روی متکاست محکم نبض میزنه !!!!

صفحه با عکس من در وسط باز میشه....چشمهام دنبال رتبه میگرده...میبنمیش!

رتبه : 325

خوب؟؟؟؟

موندم مات رو صفحه موبایل!!!

حالا چی؟؟؟

پا میشم با موهای ژولیده .....به مامان که داره قران میخونه میگم 325 ...

چشمهاش میخنده .....میگه حالا چی میشه؟

میگم نمی دونم!!!

خیلی مویینگییه !!!

خیلی بردر لاینه !!

میگه من نذر میکنم همین اهواز قبول شی...

میگم مادر من فقط قبول شم ......جاش در اولویت بعدیه.....

زنگ میزنم رضا....بچه ام خوابه.....میگم رتبه ها اومده.....معلومه میپره از جاش....

میگه یا ابالفضل چی شدی تو ؟؟؟

325 .....میگه افرین خانوووووووومم.....میگم رضا به چی میرسه این؟؟؟

میگه اون با خداست .....حالا باید درست انتخاب رشته کنی.....

از ظهر بارقه ای از امید تو دلم روشنه...... یه خنده ریز کنار لبمه......یه ذوق کوچیک یه گوشه دلم.....

معلوم نیست قبول میشم با نه.............ولی میشه امید داشت به رحمت خدا!!!

به لطفش......به معجزه اش!!!

امیدم رو که ازم نگرفتن........خدایا کمکم کن درست انتخاب رشته کنم!!

کمکم کن تو این 25 رشته که باید بزنم کامپیوتر رو یکی وایسه.........نکنه خدای نکرده 25 تا رد کنه و هییییییییچی دستگیرم نشه!!!

بخواه واسم ................التماست میکنم !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 1:34 توسط نساء| |
یه هفته است که باید رتبه بزنن و نزدن !!!

گفته بودن 21 تیر میزنن....امروز 29 تیر و خبری نیست....

از  صبح تو این پیج های دستیاری بچه ها دیگه به جوش اومدن که چی شد پس!!

چی کار می کنید دیگه؟

تمام این مدت رو خودم کار کردم که مهم نباشه واسم....

که رتبه هرچی بود پس نیفتم....

که اگه مثلا تو رتبه دیدم 680 شدم یهو سکته نکنم تو 26 سالگی با این همه آرزو!!!

شب قدر خیلی التماس کردم به خدا.......مثل یه ادم مات که مثل بقیه گریه نمی کردم فقط مات التماس میکردم...........

التماس میکردم که حتی اگه نخواستی برام این قبولی رو .....یه جوری بفهمون بهم که چرا؟؟؟

یه جوری بفهمون که دیونه نشم تو حکمتت!!

انقدر کار کردم رو خودم ....انقدر وایه های دروونی با خودم گفتم که حس کردم دیگه ادم شدم !!

اتفاقی الان پیچی رو باز میکنم .....بچه ها دارن از اطلاعیه ای تو سایت سنجش خبر میدن...

با عجله میرم سایت سنجش روباز میکنم.....نت قطع میشه ....شاید به دقیقه نکشید که وصل شد دوباره ولی تپش قلب من به هزار میرسه....

حالم دست خودم نیست ..بعد این همه کار کردن به خیال خودم ،  همون ادم سابقم انگار......

نت وصل میشه ...سایت رو باز میکنم.....اطلاعیه زده که اخر هفته میدهیم رتبه ها رو.........وا میرم .....تمام تنم داره میلرزه.....

ادرنالین زده به سقف..........

وا میرم.......اشک هام می یاد پایین ...... این همه عذاب برای چیه اخه؟؟

که چی بشه اخرش ؟

چقدر من باید اون دنیا از این روح و جسمم به خاطر این همه عذابی که بهشون میدم عذر خواهی کنم؟؟

بعد میگن چرا میگی سال دیگه نمی خونی؟؟؟؟

واقعا سوال داره این قضیه؟؟؟

دارم تحلیل میرم......بماند اون دوره درس خوندن که مث مرتاض ها زندگی میکردم.....

حالا هم که برزخ به تمام معنی رو دارم تجربه میکنم....

چند سال مگه عمر میکنم که بهترین سال های زندگیرو اینجوری هدر بدم؟

دوستم دیشب میگه شاگرد اول دانشگاه نباید جا بزنه ......نسا تو امید همه بودی.....

از دست میدم کنترلمو...صدام میره بالا....میگم بیخود کرده هر کی به من امید بسته......

دست از سرم بر داریدد..............................................

لعنت به هر چی انتظاره که بقیه از آدم دارن......

لعنت به من که نمی فهمم چرا اینجوری شد!!!

لعنت به....................

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393ساعت 16:27 توسط نساء| |
گاهی اوقات ...
باید ساکت بود ...
باید هیچ نگفت ...
گاهی اوقات ... 
باید صبر کرد ... 
و فقط شاهد بود ...
حتی اگر تصور از پایانش خوب نباشد ...
گاهی اوقات ...
باید بعد از دویدن و نافرجام ماندن ،
گوشه ای ایستاد و فقط تماشا کرد ...

گاهی اوقات ...
فقط باید بقیه اش را بسپرید دست خدا
... همین !

محمد ترکمان

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 19:26 توسط نساء| |
آدم ضد دینی نیستم.....ضد اعتقادات هم نیستم....

اتفاقا بر عکس ظاهرم با اون موهای به قول مامان همیشه سندبادی !! درونم اعتقادات قوی وجود داره...

کلی زنجیر اتصال به اون بالا ها.....کلی نزدیکی قلب !

ولی یه موضوعی عجیب این روزا ذهنم رو مشغول کرده !!

دعا !!!

اینکه اصن واسه چی دعا میکنم...وقتی خدا کار خودشو میکنه...وقتی سرنوشتی که خودش نوشته رو رقم میزنه چرا دعا میکنیم؟؟

چرا به هزار نفر میسپاریم که فلانی دعامون کن!!

با دعا خدا عوض میکنه چیزی رو ؟؟!! سرنوشت تغییر میکنه با دعای ما!!!؟؟؟؟

خیلی سرچ کردم .....ولی یا منابعی که من مطالعه کردم پوچ بود یا سرچ من ضعیف ...

ولی به جواب نرسیدم.....

کسی جواب منطقی برای این سوال داره؟؟ که من بتونم قانع شم....

من خیلی به دعا معتقد بودم......زجر دارم میکشم از این سوال !!

و تا جواب درستی نگیرم نا ارومم !!

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:3 توسط نساء| |
علاوه بر فولدرهای آلبوم موزیک از خواننده های مختلف تو لپ تابم فولدر هایی دارم که مربوط به فصل های ساله...

مثلا پاییز 91

تابستون 92

که تو هر فولدر آهنگهای جدیدی که اون برهه از زمان اومده و کلی داغ بوده واسه خودش رو جا دادم....

همینجوری که می خوام بگردم تو پیج های مورد علاقه ام تو اینترنت هدفون رو می گذرام تو گوشم و میرم فولدر تابستون 92 روباز میکنم....

هر آهنگ که پلی میشه یاد یه خاطره میافتم و ناخودآگاه میگم وااااااای....

می بندم تمام پیج هایی که بازه...می خوام این نوستالژی ها رو با تمام وجود حسسس کنم....چشمهامو می بندم و فقط گوش میدم...

20 اهنگ از تابستون پارسال انقدر حالمو عوض میکنه که باور کردنی نیست......

خاطره های ادم خیلللیییی عزیزن ...اونم واسه ادم خاطره بازی مث من.....تازه شدنشون حالمو عجیب خوب کرد..

بهتون توصیه میکنم از این فولدرها حتما داشته باشین.....

عجیب حالتون رو جا می یاره بعد یکی دو سال که گوششون می دین !

نوشته شده در شنبه 21 تیر1393ساعت 18:29 توسط نساء| |
خشونت عليه زنان هميشه يک چشم کبود
و دندان شکسته و دماغ خوني نيست.
خشونت اضطرابي است که
در جان زن است که فکر ميکند بايد لاغرتر باشد چاق تر باشد ،
،زيباتر باشد ،
خوشحال تر باشد،
سنگين تر باشد،
سکسي تر باشد ،
خانه دار تر باشد،
عاقل تر باشد.
خشونت آن چيزي است که
زن نيست و فکر ميکند بايد باشد.
خشونت آن نقابي است که زن به صورتش ميزند
تا خودش نباشد
تا ...!
براي مرد کافي باشد.....

تهمينه ميلاني

 

پ.ن : چقدر ادم میتونه عمیق فکر کنه که این متن رو بنویسه ....

چقدر میتونه به جوانب یه امر دقت کرده باشه...

عالیییییییییییی بود این متن

نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 0:27 توسط نساء| |