ناگفته های یک عدد من

گفته بودم قبل تر ها عادت ندارم موقع دعوا با هر کسی , وقتی طرف داره داد میزنه و هر چی که نباید رو میگه من هم متقابلا دادبزنم...

همیشه اینجای قصه که میرسه ....وقتایی که این طرف یه دعوام ....این طرف,  مقابل یه آدم عصبانی ایستادم سکوت میکنم ...با یه بغض فقط نگاهش میکنم....

گاهی حتی نگاهش هم نمیکنم ...سرم پایینه ...بی جواب 

گلوم اما پر از بغضه ...تمام تنم وحشته و ترس....

آدمها رو راستش اینجوری باور ندارم....نگاهشون نمیکنم که اون تصویر قبیح عصبانیشون تو ذهنم نمونه...

شاید باورتون نشه گاهی حواسمو رو پرت میکنم که حتی نشنوم چی میگن...مبادا چیزی بگن که انقدر تو ذهنم حکاکی بشه که نشه درستش کرد....

آدم ضعیفی نیستم ....ولی انقدر اون لحظه تو بهت فرو میرم که لال میشم ....باور نمیکنم آدمی که روبروی منه همونه که من یه ساعت پیش کلی باش خندیدم!

اینجوری دعوا زودتر خاتمه پیدا میکنه و طرف مقابل قدری که داد زد ...قدری که عصبانیتش خوابید ...شرمنده میشه از این همه سکوت و چیزی نمیگه.....بعدش هم شرمندگیش میشه عذاب وجدان و می یاد معذرت خواهی میکنه....

همه میگن چه با سیاست رفتار میکنی وقت های دعوا با آدم ها!

از سیاستم نیست ....قدرتشو ندارم داد بزنم...قدرت ندارم هر چی طرف مقابل گفت چهار تا بزارم روش تحویلش بدم...

من سراسر وحشت و ترس میشم وقت دعوا ...لال میشم  و بهت زده...هیچ کدوم از اعضام منو یارایی نمی کنن که داد بزنم, که هوار بزنم ,که فحش بدم .......

اینجوری راحت تره به نظرم ...

دعوا که تموم میشه طرف مقابل هیچ گله ای ازت نداره....هیچ تصویر وحشتناکی از تو داخل ذهنش نیست....هیچ حرف بدی حتی!

تا یادش می یاد فقط سکوته و سکوت ......

آدمها رو با سکوتتون یه وقتایی شرمنده کنید...همیشه معتقدم سکوت بالاترین تنبیه واسه یه شخص!!

وقتی سکوت میکنید تا سر حد مرگ شرمنده میشه طرف مقابل ....

و تمام حق بعد از دعوا مخصوص شما میشه ...

خودتونو خسته هوار کشیدن تو دعواها نکنید....سکوت جواب رسا تریه !!

 

نوشته شده در دوشنبه 3 آذر1393ساعت 0:41 توسط نساء|

یه جمعه سخت...سخت تر از اون چیزی که تصور می کردم ...

لعنتی تموم شو ..زوووود

نوشته شده در جمعه 30 آبان1393ساعت 21:23 توسط نساء|

چند روزیه تو اینستا و فیث و پیرو یه سری اتفاقایی که اینروزا افتاده  ، دنبال میکنم کامنتهایی که ملت زیر عکس ها میزارن......

جریان از فوت پاشایی عزیز  شروع شد .....و پیامی که دو روز بعد هانیه توسلی دوست داشتنی نوشت و کامنتهایی که مردم روونه اش کردن.....

و جوابیه های مختلف ......

راستش هیچ وقت آدمی نبودم که تویه پیج عمومی کامنت بزارم......نه اینکه اعتماد به نفس حرف زدن تو یه جای عمومی رو نداشتم ...نه اصلا....

دلیلی نمیدیدم واسه این کار......

وحالا رفتار بعضیها فقط این روزا متعجبم میکرد.....

کسایی که تو اینستاگرام توسلی فحش و فحش کشی شروع کردن !!!

واسه چی آخه؟!

توسلی جواب جالبی داد ....گفت ناراحتم واسه این همه خشم درونی که مردم کشورمون دارن .......و برای همیشه اینستاگرامشو بست!!!

طرفدار هیچ جناحی نبودم تو این داستان.......ولی جمله ای که گفت منو به فکر فرو برد!!!

خشم درونی!!!

خیره به صفحه گوشی ومات به جمله اش نگاه میکنم!!!

قبول دارم این جمله اشو ودلیلش روهم خوب میتونم بفهمم...............

وقتی از درون مثبت باشی ....از درون محترم باشی ....از درون اروم باشی....هیچ وقت نمیری و وسط یه جای عمومی یا حتی توکامنت خصوصی به کسی توهین کنی.....ولو اینکه هر چیزی گفته باشه یا هر کاری کرده باشه ...

ز درون آروم بودن یه نعمته.......یه موهبته که همه زندگیتو تحت الشعاع قرار میده.....امان از روزی که درونت آشوب باشه .....چنگ میزنی به هر ریسمانی .....که آرومتر بشی.....غافل از اینکه فقط شرایط رو داری وخیم تر میکنی......واوضاع روسخت تر!

اگه حس میکنی آشوبی ...حس میکنی نا آرومی ...هیچ کاری نکن ....چون فقط بدتر میشی....علت رو درون خودت جستو کن..............و تلاش کن برای آروم کردن خودت.........باور کن هیچ کاری وهیچ آدمی آرومت نمیکنه......جزخودت!!!!

کاش به خودمون بیشتر بها می دادیم.....به روحمون و آرامشش !!!!

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 22:56 توسط نساء|

این روزها میگذره به کارو کار...کاری که عاشقشم و با تمام وجودم باهاش عشق میکنم...با اینکه صبح ها خوابم میاد و عصر هنوز استراحت نکرده دوباره باید برم ولی ذووق میکنم  از رفتن به کاری که ۸ سالی حداقل واسش تلاش کردم....

روزهای ۲۷ سالگی تو اهواز در کنار یه دوست و همکار خووب -غزال-میگذره....میخندیم با هم و عشق میکنیم از روزهای ۲۷ سالگیمون...

روزها آرووم می گذره و من بالیدن خودم تو دل این روزها حس میکنم....

رضا هم خوبه  .... درگیر مطبش و مریضهاشه...و اونم به نوع خودش داره مرد میشه ...

در کنار همه اینها و خوب ترین قسمتش حتی , داشتن یه درآمد قابل قبوله که آدم از داشتنش حس قدرت میکنه ......

خوشحالم که انقدر خوشبخت هستم که عاشق شغلم هستم....باهاش زندگی میکنم و ازش درآمدی دارم که راضی نگهم میداره...

اولین سرماخوردگی امسال اومده سراغم و تمام مدت امروز ابنبات های گلو درد تو دهنم بوده :)

روزهای پاییزی شما خووبه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 23:9 توسط نساء|

تو روزهای پاییزی 93 محیط کار جدیدی رو دارم تجربه میکنم.....چهار روزدر هفته صبح ها یه درمونگاه میرم  ...

دقیقا مثل پاییز 91 که تازه طرح رو شروع کرده بودم ....که وارد یه دنیای متفاوت تر از قبل شده بودم....

انگار که مهر برای من همیشه نوید روزهای متفاوت تره...............روزهایی که شبیه هیچ کدوم از روزهایی که گذروندم نیست....

همیشه ورود به یه جای جدید وآشنایی با آدمهایی که تا به حال اصلا ندیدمشون حس های متناقضی بهم میده.....حسی بین دوست داشتن و دوست نداشتن ......

صبح ها با سختی میکنم و میرم اونجا .....هنوز حس غریبی دارم....ولی ظهرها با تمام خستگی کار دلم نمیخواد زود تموم شه :))))

روزهایی رو تجربه میکنم که بر خلاف تمام روزهای 8 سال پیش دغدغه درس رو ندارم و این یه حس بزرگ بودن بهم میده....

حالا حس میکنم دوره کاشت توزندگیم تموم شده وحالا وقت برداشته......

وحس خوبی داره این برداشت وقتی بدونی پشتشش چه طوفانهایی گذرونده شده تا بذرش آسیب نبینه .....

مینویسم که یادم بمونه تو روزهای اول 27 سالگی از جاییی که ایستادم راضیم......

این جایی که ایستادم همونی بوده که تو رویاهام واسه خودم متصور بودم و این رضایت درونی حس شادی به لحظه هام میده...........

روزی هزار بار میگم خدایا شکرت........

که هوامو داشتی همیشه .....یه جوووور خیلییی خاص............

امیدورام بتونم جواب تمام حمایت هاتو بدم.......

نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 10:50 توسط نساء|

روزها داره میگذره و ناگفته ها ی من ناگفته تر از همیشه باقی مییمونه.....

اینکه چرا کمتر مینویسم خودم هم نمی دونمم...

شاید بعد محافظه کار وجودم فعال تر شده...نمیدونم

الان همینجور از سر بیکاری نشستم ارشیو پارسال وبلاگو میخوندم.....اینکه چقدر همه چی روتعریف میکردم اینجا و چه خووب بوده این کارم...

حالا اما روزها میگذره و من تو سکوت خودم بیشتر غرق میشممم.....

گفته بودم دچار یه دگردیسی هستم از همه نظر .....

و این دگردیسی منو به سمت سکوت داره سوق میده...

شاید اطرافیانم تغییری در من حس نکنند....شاید ظاهرم همونه که همیشه بودده.......ولی خودم که میفهمم ناگفته ها چقدر داره ناگفته میمونه......

سعی میکنم بیشتر بنویسم این روزا.....دلم نمی خواد خاطره های این روزها فراموششم بشه....

باید روزهای 27 سالگی با همه حال وهوای عجیبی که واسم داره ثبت بشه..........

باید ثبت کنم این روزهای زندگیمو...که حسم شبیه هیچ کدوم از حس هایی که تا حالا داشتم نیست

حس های جدیدی تو زندگیم داره وارد میشه......تو هر بعدی ازش که نگاه کنیم ......و من باید این روزها رو با تمام لحظه های عجیبش ثبت کنم.........................باید!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 22:11 توسط نساء|

اولین روز از بیست و هفت سالگی رو شروع میکنم در حالی که دیروز ...روز تولدم پر از انرژی های خوب شدم از تبریکای دوستام...

اولین دقیقه دیروز ..یعنی 00.01 دقیقه ایمیلی از یه دوست خیلییی عزیز به عنوان هدیه تولدم بهم رسید....

ایمیلی پر از احساس و پر از محبت......که من تا دو ساعت محو  هدیه هایی بودم که واسم فرستاده بود....و این متفاوت ترین و زیباترین شروعی بود که تا به امروز واسه روز تولدم داشتمم...

انگار ذره ذره بهم انرژی تزریق کرد................

مرسیییی دوست فوق العاده من که میدونم اینجارو هم میخونیی....

روز شیرین تر شد وقتی وبلاگ  رو باز کردم و تبریک حدیث رو دیدم...که طرفای 12 شب واسم تبریک گذاشته بود....

و تبریک سیما سر ساعت ساعت 12.............تبریک غزال....آیدا ...با همون کیک های خوشمزه ای که تو وایبر واسم میفرستادن ....... و من میدونستم که چقدر هر دوشون درگیرن ولی نسا رو یادشون نرفته ...

غرق خوشی بودم.......حال وصف ناشدنی داشتم از اینکه تو این روزهایی که همه گرفتارن عزیزاییی رو دارم که دقیقه میشمارن تا اولین لحظه های 13 مهر رو به من تبریک بگن......چه خوشبختی از این بالاتر؟؟

مست از خوشی این تبریکا میخوابم و صبح اس ام اس مهلا سر ساعت 7.40 همون حدودایی که من به دنیا اومدم و اس ام اس همون دوست عزیزی که واسم ایمیل فرستاده بود تو همون ساعت ها مدهوشم میکنه.......

تولد فوق العاده ایی بود......تمام روز مدهوش انرژی تبریک ها بودم......

و عصر یه کیک کوچیک و یه تولد خانوادگی کوچولو این خوشی رو تکمیل کرد.....

مرسی از همتون واسه حس فوق العاده ای که تو لحظه های آخر 26 سالگی به من دادید....

حس اینکه بیهوده زندگی نکردم و دوستایی دارم که دوستم دارند و من براشون مهم هستم و تو این دنیای وانفسا چی میتونه بهتر از این باشه....

دوستون دارم عزیزززززززای من...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 10:18 توسط نساء|

در دوران دگردیسی به سر میبرم...همه روال های زندگیم در حال تغییره...و من خیلی حال خوشی از این دگردیسی ندارم....

یکم به هم ریخته ام و دارم سعی میکنم اوضاع رو روبراه کنم...

راستی پاییزتون مبارررررک ,,,,, روزهای شیرینی رو واستون آرزو میکنمممم دوستای گلمم 

نوشته شده در شنبه 5 مهر1393ساعت 9:46 توسط نساء|

جوابای کنکور تخصص اومد یه هفته پیش حدودا و خط تیره جلوی اسمم پایان تمام امید های من بود.....

کامپیوتر رو هیچ کدوم از رشته هایی که دوست داشتم توقف نکرده بود  و سهم من بعد از حدود 9 ماه درس خوندن یه خط تیره جلوی اسمم بود......

دروغ گفتم اگه بگم سخت نبود دیدن اون تصویر........ولی حل شد واسم ....زود هم حل شد....چون ایمان دارم این قبولی به صلاحم نبوده.....

اونقدر ایمان دارم که الان که دارم این خط ها رو تایپ میکنم یه ذره غصه هم تو دلم نیست.....

تمام دوستام اون روز عصر که نتایج اومد نگران من بودن....ناراحت بودن واسم ....فکر میکنم بیشتر از خودم حتی ....چون من حالم بهتر از اونا بود .....هر لحظه یکی پیام میداد که غصه نخوری نسایی....که این حق تو نبود.....و هزار نوع دلداری دیگه.....حقم بود یا نبود سرنوشت من اینطور بود....انقدر تلاش کردم تو این 9 ماه که الان با اطمینان بگم خدا واسم نخواست......خدا چیز بهتری واسم می خواست که من هنوز قدرت فهمش رو ندارم.....

زندگیم خط مشی دیگه ای گرفته ....دنبال پیدا کردن یه جای خوب برای کار هستم و فعلا قصد ندارم دوباره درس بخونم.....شاید روزی به این نتیجه برسم که باید دوباره خوند برای تخصص .....ولی الان نه!!

رضا مطبشو چند روز دیگه افتتاح میکنه.......و یه ماهی میشه که حسابی درگیره.....درگیره پیچ و خم بزرگ شدن .....پیچ و خم استقلال واقعی ....

زندیگم داره به سمت بالغ شدن میره و من اینو لحظه به لحظه بیشتر حس میکنم....

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 14:52 توسط نساء|

نشستم بی حوصله پای تی وی......

گوشی زنگ می خوره .....رضاست ....دو ساعت پیش گفته بود میره حرم....

با عجله میگه که تو صحن حرمه.....میگه گوشی رو میگیرم جلوی حرم هر دعایی داری بکن...میگه اینجا خوب انتن نمیده....

بدون معطلی چشمهامو می بندم ......تپش قلبم میره بالا ....تند تند دعاهامو ردیف میکنم.........بعد زمان و مکان انگار که یادم میره ......

بعد چند دقیقه رضا گوشی رو میگیره ...چشمهامو باز میکنم و با صدای رضا  می یام تو این دنیا ....تو اتاقم ...........با دلی که واسه چند لحظه پر کشید تو صحن امام رضا .....که ملتمسانه .....واقعا ملتمساانه از آقاش خواست واسطه بشه واسه تمام ارزوهایی که داره ........واسه اومدن روزهای خوووب ....روزهاییی خیلللیییی خووووووب...

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 22:57 توسط نساء|


آخرين مطالب
» سکوت ...تنبیه خاموش
» جمعه سختتتتتت
» کاش به خودمون بیشتر بها می دادیم.....به روحمون و آرامشش !!!!
» روزهای پاییزی ۲۷ سالگی
» دوباره پاییز...دوباره حس های جدید
» ناگفته ها لطفا ناگفته نمونید...........
» 27 سالگی سلام.....روزهایت شاد شاد
» دگردیسی
» صلاحم هر چه هست همان را به من عطا کن...
» چند لحظه ای که پرت میشی به جایی که باید ..............


 Design By : Pichak