ناگفته های یک عدد من
 
قالب وبلاگ
تبلیغ پوشک مرسی رو دیدین؟

خوب اگه ندیدین من براتون تعریف میکنم , بعد شروع میکنیم درباره اش حرف زدن ....

قصه از اینجا شروع میشه که یه دری تو یه بیمارستان باز میشه و یه پسر بچه یک و نیم ساله حدودا به عنوان دکتر وارد میشه با این تفاوت که به جای تمبون فقط پوشکی بر تن داره و یه پیرهن سفید و یه استتسکوپ (گوشی پزشکی )هم به گردنش اویزونه..

بعد پشت سر این بچه یه جمعی از خانم های پرستار هستن...

این بچه وارد میشه و میره روی چهار پایه و یه سری بیمار رو معاینه میکنه ...بعد تیزر اخر میاد که پوشک راحت پرشک مرسی!!!

اینکه اصن این پوشک بچه چه ربطی به این تبلیغ داره سوالیه که بارها از خودم پرسیدم ...

و اینکه چرا درجه یه پزشک رو در دید عموم انقدر دارن تنزل میدن باز هم بیشتر برای من سواله!!

سازنده و نویسنده و کارگردان و کلا گروه فهیم!! دست اندر کار ساخت این تبلیغ دقیقا چی با خودشون فک کردن!!!؟؟

اگه کسی جواب قانع کننده ای واسه من داره خوشحال میشم بهم بگه چون آمپرم به شدت چسبیده به سقففففففف!!

[ یکشنبه 23 آذر1393 ] [ 23:33 ] [ نساء ] [ ]
چالش دیسیپلین سی روزه!!

جمله نامانوسی که حدودا یه ماه پیش تو اینستاگرام دلژین دیدم.....کنجکاو شدم که این چالش چی میتونه باشه
؟؟

قصه از تغییر لایف استایل زندگی میگفت......از ارتقا تغذیه و گنجوندن ورزش تو برنامه روز مره زندگی....

منطقش هم این بود که وقتی سی روز یه کاری روانجام بدی واست عادت میشه....

بعد ترها که کنجکاو شدم دیدم که این چالش فقط مربوط به رژیم غذایی نیست...مثلا یکی شروع میکنه چالش سی روز شاد بودن....گشته بود تو هر روزش یه نقطه پیدا کرده بود واسه شادی....

خوب جالب بود واسم....

نیو فید های اینستاگرامو که باز میکنم این روزها بر مبنای پیج هاییی که لایک کردم همش پیج آدمهایی که توچالش هستن می یاد واسم...

کلا سیستم خیلی جالبیه ووقتی میبینم خیلی ها با همین چالش و تکرار چند ماهش به چه هدف هاییی رسیدن ( مثلا هیکل ایده آل) خیلی خیلی برام جالب تر میشه....

یه هفته ای میشه که واسه خودم چالش راه انداختم....

که هلثی لایف استایل داشته باشم....

فست فود نخورم...نوشابه نخورم...پفک و چیپس که عاشقشونم نخورم....بیسکوییت وکیک نخورم.....

عوضش سبزیجات ومیوه خوب بخورم....لبنیات و نون های جو و سبوس دار بخورم....

کلا هم که زیاد نخورم.....یعنی همون وعده های غذایی هم حساب شده بخورم....

ورزش رو شرمنده اخلاق ورزشیتونم.......حس ورزش مداوم ندارم...ولی از فرصت های پیش اومده واسه پیاده روی استقبال میکنم....

اضافه وزن ندارم اصلاا....ولی لاغر هم شدیم بههههتر....نشدیم هم که فدای سرمون ...حداقل تغذیه امون رو ارتقا دادیم .....آت واشغال نریختیم تو این معده بی نوا.....

خلاصه که هدف مطلبم این بود که شما هم شروع کنین.....یه هدف مشخص کنین....سی روز واسش تلاش کنین......

نتایج خوبی میگیرین.....

لازمه اضافه کنم از همین تریبون که تو شهر ما پاییز داره تموم میشه و ما هنوز دمای زیر 14 رو تجربه نکرده ایم....

هم اکنون دما 22 درجه است :((

این چه وضعشه آخه !؟؟

شهره ما داریم؟؟

باشد که ما هم بتوانیم مانتو کتان پاییزه بپوشیم ....پالتو و بوت بلند پیشکشمون!!!!!

 

 

[ پنجشنبه 20 آذر1393 ] [ 19:12 ] [ نساء ] [ ]
یکشنبه ها کلا آفم.....

از خواب پاشدم و رفتم حموم......حس فوق العاده ای دارم....

شیر کاپوچینو ( به یاد یکی از دوستان :)) درست کردم و موزیک گوش میدم و زندگی رو مزه مزه میکنم....

بعد با خودم فک میکنم چقدر خوبه که چیزایی توزندگی وجود داره که حس اعلای خوشبخت بودن رو به آدم القا میکنه.....

مثلا حموم رفتن.......حس تازه شدن......بارها شده بعد از یه دوش حسابی حس کردم چقدر خوشبختم که لذت میبرم از همین یه کار به ظاهر ساده.....

مثلا خوابیدن ظهر وقتی که خسته کاری از صبح.... وقتایی که ظهرها میرم بخوابم....بعد یه روز کاری سخت.....

وقتی میپرم تو تختم و آلارم ساعتو واسه دوساعت بعدش ست میکنم و مطمینم که دوساعت میتونم بخوابم انقدررر حس خوشبختی میکنم که درجا میگم خدایا هزاااار مرتبه شکرت....خدایا چجوری جواب بدم این خوشبختی رو؟؟؟

نسکافه نوشیدنی مورد علاقه منه.....انقدر که میگم اگه نبود واقعا چه نوشیدنی گرمی میتونست انقدرر منو  خوشحال کنه.......فنجون نسکافه روبروی من یکی دیگه از اعلاهای خوشبختی منه ......انقدر که اون لحظه ته قلبم میگم خدایا با تمام وجود سپاسگذارم...

لازم نیست اتفاق خیلی متفاوت و محیرالوقوعی رخ بده که آدم حس خوشبختی داشته باشه...

حس خوشبختی از نظر من یعنی اینکه تو اون لحظه زندگیتو با همه وجودت زندگی کنی.....

غرق شادی بشی از چیزی......اون وقته که لحظه ات روخوشبخت بودی.....به خودت می یای یه بار میبینی روزهای رفته ات پر بوده از لحظه هایی که زندگی کردی واقعا.....پر بوده از لحظه هاییکه غرق شادی بودی....

بعد اون موقع است که میشه بهت گفت یه آدم خوشبخت.....آدمی که قدر ثانیه به ثانیه زندگیش - این هدیه الهی - رومیدونه.....

من خوشبختم......من خیلی خوشبختم....چون یاد گرفتم عمر آه وناله هام کم باشه.....من یاد گرفتم سپاسگذار باشم از معبودم برای همه چیز .....وقتی سپاسگذار باشی خوشبختیهات ضرب در هزار میشه ....

من یاد گرفتم که خوشبختی چیزی نیست که بتونم تو دنیای بیرون پیداش کنم....خوشبختی درونه منه....خوشبختی حس منه.....خوشبختی نگاه منه به اطراف...

خوشبخت بودن کار سختی نیست......باور کنید اگر خوب دقت کنید میبینید که چقدر خوشبخت بودید وخبر نداشتید...........................

تمام لحظه هاتون غرق شادی....غرق زندگی و غرق در خوشبختی ....

 

[ یکشنبه 9 آذر1393 ] [ 10:16 ] [ نساء ] [ ]
یه هفته گذشت ..یه هفته تلخ....یه هفته که هر روزش مثل یه ماه طولانی بود ...

اعتراف میکنم که خیلی خیلی خیلی سخت تر از اون چیزی بود که تصور می کردم !!

دلم خیلی براش تنگ میشه ...

پ.ن: من هفته پیش از یه دوست عزیز دور شدم ...خیلی خیلی دور...دور شدن از دوستهای خوب جز بدترین اتفاقای زندگیه !!

 

[ پنجشنبه 6 آذر1393 ] [ 23:1 ] [ نساء ] [ ]
با بچه های کلاس تو وایبر یه گروه زدیم .....همه چی اونجا شیر میشه ....از کیس هایی که عجیب غریبه و سخت....تا سوالی که میمونیم تو جواب دادنش ....

از قانون های نظام پزشکی واسه تعرفه و این جور چیزا تا نحوه برخورد با مریض و.....

چند شب پیش بحث سرنحوه جلب اعتماد بیمار بود.....

من معتقد بودم اخلاق خوب و احترام و در کنارش کار خوب اعتماد مریض رو جلب میکنه.....

و بیشتر به اون دو مورد اول معتقد بودم.....

من میگفتم همه مریض ها برای من مثل یه دوست عزیز میمونن .....همونقدر انرژی واسه کارش میزارم که واسه یه دوست و یه عزیز میگذارم....و همون قدر با احترام و فرندلی باهاش برخورد میکنم که دوست دارم دکتر دیگه ای با عزیز من رفتار کنه.....

میگفتم این رمز موفقیته.....

تعریف نمیکنم ...مریضی نبوده که یه بار کارش پیش من  انجام شده باشه و جای دیگه ای بعدش بره.....

به آب وآتیش میزنه تایم های کاریشو جوری جور کنه که با شیفت های من باشه و دوباره کارش با خودم انجام شه..........

من هیچ وقت به مریض ها از بالا به پایین نگاه نکردم...

در همین راستا بیماری از عراق صبح اومده بود درمانگاه ......که یه دندون از اون دندونایی که 3 جلسه عصب کشیش طول میکشه داشت واسه  عصب کشی .....و امروز عازم عراق بود....

شروع کار برام سخت بود.....یه جلسه کار کردن واسه یه دندون سخت...در کنار وجود یه بیمار که اصلا زبونشو متوجه نمیشی و زبونتو متوجه نمیشه !!

بسم الله گفتم و شروع کردم.....

غزال یه جمله خوب داره میگه اگه من نتونم پس کی میتونه!!

و شروع کردم ......محدودیت زمانی....و وجود بیمار های دیگه که باید به اونا هم برسی کمی روی تمرکزم اثر میزاشت ....

ولی همه تمرکزمو جمع میکردم که کار خوب پیش بره ........

و کار عالی شد...عالی عالییییییییییییی

بیمار وقتی میخواست بره با وجودی که 1 ساعت و چهل دقیقه دهنش بااااااااااز بود ولی خوشحال بود و یه عطر هم بهم کادوداد ...مستنداتش هم موجوده :)))

میخوام اضافه کنم به اون فاکتور های بالا در جهت جلب اعتماد مریض ...تمرکز پزشک روی کاره....بیمار کاملا متوجه میشه که تو شش دونگ حواست بهش هست یا نه........

خووب میفهمه داری واسش سر سری کار میکنی یا داری همه توانتو واسه بهتر شدن درمانش میزاری ....

ویه چیز دیگه...حس مثبت ....

حس مثبت ماها همیشه به طرف مقابلمون منتقل میشه ...

بارها شده من محو حس مثبت یه کارمند بانک شدم.....یا حس مثبت یه فروشنده.....

حس مثبت بخواهیم یا نخواهیم باعث جذب آدمها به طرف ما میشه....

خودتون رودوست داشته باشین.....به خودتون ...به زندگیتون و به هر آن چیزی که دارید حس مثبت داشته باشید....تاثیر شگرفش رو حس میکنید.....قول میدم!

 

 

[ چهارشنبه 5 آذر1393 ] [ 19:48 ] [ نساء ] [ ]
چالش پشت چالش ....

خوشم می یاد از این چالش های دنیای مجازی...

جالب ترین چالشی که این روزها دیدم چالش no makeup بوده.....

خوب یه زمانی ...قبل ترها ...شاید سه چهار سال پیش کمتر کسی وجود داشت که منو بی ارایش دیده باشه ....

اعتراف میکنم که میترسیدم از اینکه بی آرایش جایی باشم....

کمی که گذشت .....دقیقا یادمه سال اخر دانشگاه برای اولین بار وقتی هول هولی یه چیزی نیاز داشتم یه شال کردم سرم و بدون هیچ ارایشی رفتم سوپر چند کوچه بالاتر.....

حس معذب بودن داشتم.....همش شال رو میکشیدم جلو......بعد از اون روزکمی از این حس خارج شدم.....

عادی شد برام این اتفاق ............با خودم فکر کردم واسه چی انقدر خودمو معذب میکنم......لولو که نیستم بی آرایش :)))

الان دیگه از نشون دادن چهره بی آرایشم ترسی ندارم....

چالش no makeup  منو برد به اون روزا .....که میک آپ نداشتن واسم یه وحشت بود..........و فک میکنم علتش کمبود اعتماد به نفس بود !!! و اینکه من از درون به خودم  ایمان نداشتم...

به نظرم باید از درون غنی شیم....از درون به خودت پیور پیور احترام بزاری ....تو بند این ظواهر بودن ادمو اذیت میکنه..............

حیف که اینجا کسی نمیتونه عکس بزاره...

وگرنه یه چالش راه میانداختیم حالشووووووو می بردیم.......................

 

پ.ن : آقا ما که باکمون نیستتتت......عکس بدون میک آپ در ادامه مطلب :)))

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 3 آذر1393 ] [ 18:38 ] [ نساء ] [ ]
گفته بودم قبل تر ها عادت ندارم موقع دعوا با هر کسی , وقتی طرف داره داد میزنه و هر چی که نباید رو میگه من هم متقابلا دادبزنم...

همیشه اینجای قصه که میرسه ....وقتایی که این طرف یه دعوام ....این طرف,  مقابل یه آدم عصبانی ایستادم سکوت میکنم ...با یه بغض فقط نگاهش میکنم....

گاهی حتی نگاهش هم نمیکنم ...سرم پایینه ...بی جواب 

گلوم اما پر از بغضه ...تمام تنم وحشته و ترس....

آدمها رو راستش اینجوری باور ندارم....نگاهشون نمیکنم که اون تصویر قبیح عصبانیشون تو ذهنم نمونه...

شاید باورتون نشه گاهی حواسمو رو پرت میکنم که حتی نشنوم چی میگن...مبادا چیزی بگن که انقدر تو ذهنم حکاکی بشه که نشه درستش کرد....

آدم ضعیفی نیستم ....ولی انقدر اون لحظه تو بهت فرو میرم که لال میشم ....باور نمیکنم آدمی که روبروی منه همونه که من یه ساعت پیش کلی باش خندیدم!

اینجوری دعوا زودتر خاتمه پیدا میکنه و طرف مقابل قدری که داد زد ...قدری که عصبانیتش خوابید ...شرمنده میشه از این همه سکوت و چیزی نمیگه.....بعدش هم شرمندگیش میشه عذاب وجدان و می یاد معذرت خواهی میکنه....

همه میگن چه با سیاست رفتار میکنی وقت های دعوا با آدم ها!

از سیاستم نیست ....قدرتشو ندارم داد بزنم...قدرت ندارم هر چی طرف مقابل گفت چهار تا بزارم روش تحویلش بدم...

من سراسر وحشت و ترس میشم وقت دعوا ...لال میشم  و بهت زده...هیچ کدوم از اعضام منو یارایی نمی کنن که داد بزنم, که هوار بزنم ,که فحش بدم .......

اینجوری راحت تره به نظرم ...

دعوا که تموم میشه طرف مقابل هیچ گله ای ازت نداره....هیچ تصویر وحشتناکی از تو داخل ذهنش نیست....هیچ حرف بدی حتی!

تا یادش می یاد فقط سکوته و سکوت ......

آدمها رو با سکوتتون یه وقتایی شرمنده کنید...همیشه معتقدم سکوت بالاترین تنبیه واسه یه شخص!!

وقتی سکوت میکنید تا سر حد مرگ شرمنده میشه طرف مقابل ....

و تمام حق بعد از دعوا مخصوص شما میشه ...

خودتونو خسته هوار کشیدن تو دعواها نکنید....سکوت جواب رسا تریه !!

 

[ دوشنبه 3 آذر1393 ] [ 0:41 ] [ نساء ] [ ]
یه جمعه سخت...سخت تر از اون چیزی که تصور می کردم ...

لعنتی تموم شو ..زوووود

[ جمعه 30 آبان1393 ] [ 21:23 ] [ نساء ] [ ]
چند روزیه تو اینستا و فیث و پیرو یه سری اتفاقایی که اینروزا افتاده  ، دنبال میکنم کامنتهایی که ملت زیر عکس ها میزارن......

جریان از فوت پاشایی عزیز  شروع شد .....و پیامی که دو روز بعد هانیه توسلی دوست داشتنی نوشت و کامنتهایی که مردم روونه اش کردن.....

و جوابیه های مختلف ......

راستش هیچ وقت آدمی نبودم که تویه پیج عمومی کامنت بزارم......نه اینکه اعتماد به نفس حرف زدن تو یه جای عمومی رو نداشتم ...نه اصلا....

دلیلی نمیدیدم واسه این کار......

وحالا رفتار بعضیها فقط این روزا متعجبم میکرد.....

کسایی که تو اینستاگرام توسلی فحش و فحش کشی شروع کردن !!!

واسه چی آخه؟!

توسلی جواب جالبی داد ....گفت ناراحتم واسه این همه خشم درونی که مردم کشورمون دارن .......و برای همیشه اینستاگرامشو بست!!!

طرفدار هیچ جناحی نبودم تو این داستان.......ولی جمله ای که گفت منو به فکر فرو برد!!!

خشم درونی!!!

خیره به صفحه گوشی ومات به جمله اش نگاه میکنم!!!

قبول دارم این جمله اشو ودلیلش روهم خوب میتونم بفهمم...............

وقتی از درون مثبت باشی ....از درون محترم باشی ....از درون اروم باشی....هیچ وقت نمیری و وسط یه جای عمومی یا حتی توکامنت خصوصی به کسی توهین کنی.....ولو اینکه هر چیزی گفته باشه یا هر کاری کرده باشه ...

ز درون آروم بودن یه نعمته.......یه موهبته که همه زندگیتو تحت الشعاع قرار میده.....امان از روزی که درونت آشوب باشه .....چنگ میزنی به هر ریسمانی .....که آرومتر بشی.....غافل از اینکه فقط شرایط رو داری وخیم تر میکنی......واوضاع روسخت تر!

اگه حس میکنی آشوبی ...حس میکنی نا آرومی ...هیچ کاری نکن ....چون فقط بدتر میشی....علت رو درون خودت جستو کن..............و تلاش کن برای آروم کردن خودت.........باور کن هیچ کاری وهیچ آدمی آرومت نمیکنه......جزخودت!!!!

کاش به خودمون بیشتر بها می دادیم.....به روحمون و آرامشش !!!!

[ چهارشنبه 28 آبان1393 ] [ 22:56 ] [ نساء ] [ ]
این روزها میگذره به کارو کار...کاری که عاشقشم و با تمام وجودم باهاش عشق میکنم...با اینکه صبح ها خوابم میاد و عصر هنوز استراحت نکرده دوباره باید برم ولی ذووق میکنم  از رفتن به کاری که ۸ سالی حداقل واسش تلاش کردم....

روزهای ۲۷ سالگی تو اهواز در کنار یه دوست و همکار خووب -غزال-میگذره....میخندیم با هم و عشق میکنیم از روزهای ۲۷ سالگیمون...

روزها آرووم می گذره و من بالیدن خودم تو دل این روزها حس میکنم....

رضا هم خوبه  .... درگیر مطبش و مریضهاشه...و اونم به نوع خودش داره مرد میشه ...

در کنار همه اینها و خوب ترین قسمتش حتی , داشتن یه درآمد قابل قبوله که آدم از داشتنش حس قدرت میکنه ......

خوشحالم که انقدر خوشبخت هستم که عاشق شغلم هستم....باهاش زندگی میکنم و ازش درآمدی دارم که راضی نگهم میداره...

اولین سرماخوردگی امسال اومده سراغم و تمام مدت امروز ابنبات های گلو درد تو دهنم بوده :)

روزهای پاییزی شما خووبه؟

 

[ پنجشنبه 15 آبان1393 ] [ 23:9 ] [ نساء ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من.....نساء .......یه دختر 26 ساله ...دندونپزشک
اون.......رضا ...یه پسر 26 ساله .......عشق من....اونم دندونپزشک ...
ما ،همه تلاشمون رو می کنیم که بمونیم ما....
امکانات وب