ناگفته های یک عدد من
 
قالب وبلاگ
93 کم کم داره بندیلشو جمع میکنه تو چمدونشو و میره....اول 93گفته بودم سال ، سال منه !!!

راستشو بخواهید 93 هیچ کدوم از اون چیزهایی که ازش خواسته بودم به من نداد ولی تجربه های عجیب و جدیدی واسم داشت ...تو هر زمینه ای که فکرشو کنید...

93 منو بزرگ کرد ..بالغ کرد و هلم داد تو دنیاهای جدید....

93 دوست من بود ولی به روش خودش ....به روش خودش خوبی میداد و به روش خودش شکست......

من تو 93 پوست انداختم....ارزش های زندگیم زیر و رو شد .....

93 چیزهایی که من میخواستم بهم نداد اما سر حرف اول سال هستم ...93 سالی متفاوت تر از همیشه بود واسه من....

حالا که روزهای پایانیش رو دور تنده و من مشغول تر از همیشه ام میخوام ازش تشکر کنم واسه همه  حس های متفاوتی که بهم داد...واسه همه ادمهای ارزشمندی که سر راهم قرار داد...واسه همه خوش شانسی هایی که گذاشت دم در خونم و واسه یه عالمه حس خوب دیگه ای که تزریق کرد زیر پوستم...93 عزیزم سفرت سلامت....

[ جمعه ۲۲ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:15 ] [ نساء ] [ ]
[ یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ ] [ 0:47 ] [ نساء ] [ ]
مریض مسنی داشتم که روز اول با درد شدید اومد و دندونش رو شروع کردم درمان ریشه...امروز جلسه دوم درمانش بود و کارش پیش من تموم شد...

آخرش میگفت تو این یه هفته خیلی فکر کردم ....به این نتیجه رسیدم که پزشک ها هم بخشی از وجود خدا رو دارن...چطور ممکنه یه همچین دستهای کوچیکی , یه همچین موجود ظریفی مث شما شفا بخش باشه غیر از اینکه قسمتی از وجود خدا در اون دمیده شده باشه !؟؟

فک کنم روش نشد بگه تو چرا انقدر کوچولویی !؟داشت محترمانه بهم میگفت :)))

[ پنجشنبه ۳۰ بهمن۱۳۹۳ ] [ 15:37 ] [ نساء ] [ ]
از خواب پامیشم...صورت شسته نشسته در خونه روباز میکنم و هوا رو نگاه میکنم.....عادت همیشگیمه.....تا از خواب پا میشم باید هوای بیرون رو یه رصدی بکنم.......

هوا به نظر کمی غبار آلوده......میپوشم و میرم درمانگاه ......مشغول مریضها میشم......حوالی ساعت 10.30 در حالی که وسط عصب کشی مریض رو میسپارم دست دستیارم که عکس بگیره ....میرم تو سالن اصلی درمونگاه و بیرون رو نگاه میکنم.......هوا نارنجی شده دوباره ......خاک همه جا رو گرفته.....

درخت ها رو باد داره اینور واونور میبره و خاک انقدر زیاده که منظره روبروی درمونگاه دیده نمیشه...........

مریض برمیگرده از اتاق عکس و سرم گرم کارم میشه......خبر میرسه که مدارس و ادارات تعطیل شده....

برای بار هزارم از دوران طرحم تا حالا  لعنت میفرستم به خودم که جز هیچ نهادی محسوب نمیشم.....نهادمون میشه خدماتی درمانی و همیشه خدا باز باید باشه....

کار مریض تموم شده زنگ میزنم راننده .....یه ربع بعد میرسه......بیرون انگار قیامته...

چشم چشمو نمیبینه......ویه مسیر یه ربعه حدود یه ساعت و ربع طول میکشه......چون به علت نبود دید واسه راننده ها همه دارن اروم رانندگی میکنن....

عصر باید برم درمونگاه.....همه جا تعطیل شده ومن نرسیده دوباره باید پاشم برم....

به زور یه آژانس پیدا میشه.......شهر شبیه شهر اموات شده......همه جا خاااکه.....هیچ کس تو شهر نیست.....در حالی که  ماسک سه تایی رو دهنمه بهت زده به شهر نگاه میکنم.....

بغض  میکنم ودلم میسوزه واسه خودم و خانواده ای که عزیز تر جونمه......دلم میسوزه واسه همه آدمهای شهرم که چقدر مظلومانه فقط خاک استشمام میکنن و هیجی نمیگن.......بس که نجیبن...........

میدونید؟

این وضعیتیه که دوهفته است شهر من رو به اورژانسی ترین حالت کشونده.....

صحبت کردن درباره اش وانکار این وضع کاریه که این روزها خیلی ازکسایی که توشهرهای دیگه هستن دارن انجام میدن....

باید باشی تا ببینی فاجعه چقدر عمیقه........

من به دست هیچ احد وناسی جز خود خدا امید ندارم.....

خدایا شهر مقدس من رو نجات بده از این وضع..............که امید داشتن به بنده هات برای بهبود این شرایط راه عبث وبیهوده ای............فقط تو بخواه که این عذاب تموم شه....

[ جمعه ۲۴ بهمن۱۳۹۳ ] [ 11:27 ] [ نساء ] [ ]
[ یکشنبه ۱۹ بهمن۱۳۹۳ ] [ 22:47 ] [ نساء ] [ ]
مریضم تموم شده  ,نشستم تو کابین یونیت خودم ...غزال کابین و یونیت کناری منه...کارش داره تموم میشه که مریضه میگه خانوم دکتر من کم خونم چی خوبه بخورم؟

غزال بهش به قرصه اهن خوب داره معرفی میکنه و بهش میکنه البته حیطه کاری من نیست ولی تجربه خودم اینه که این قرص خوبه..

دستیار غزال دست صورت نشسته میپره وسط بحث که خانوم واسه کم خونیت میخ بجوششون ابشو هر روز بخور ...

تا قبل از این جمله سرم تو اینستاگرام بود و چایی میخوردم و ناخود آگاه مکالمه رو میشنیدم ....به گوش هام شک میکنم ...میگم اشتباه شنیدم حتما....

یه قلپ چایی میخورم که صدای دستیاره میاد میخ رو بزار تو دیگ و بجوشون و هر روز بخورر....قیافه امو جمع میکنم و به زور چایی رو قورت میدم ....

و فک میکنم که اگه مریضه امروز میخخخخ بجوشونه و ابشو بخوره چی میشه !!!

#گوشه ای از فان های محل کار

[ چهارشنبه ۱۵ بهمن۱۳۹۳ ] [ 14:18 ] [ نساء ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ ] [ 16:46 ] [ نساء ] [ ]
[ شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ ] [ 18:15 ] [ نساء ] [ ]
[ سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 16:18 ] [ نساء ] [ ]
[ سه شنبه ۷ بهمن۱۳۹۳ ] [ 0:1 ] [ نساء ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من.....نساء .......یه دختر 26 ساله و چند روزه...دندونپزشک
اون.......رضا ...یه پسر26 ساله و چند روزه.......عشق من....اونم دندونپزشک ...
ما ،همه تلاشمون رو می کنیم که بمونیم ما....
امکانات وب