ناگفته های یک عدد من

تو روزهای پاییزی 93 محیط کار جدیدی رو دارم تجربه میکنم.....چهار روزدر هفته صبح ها یه درمونگاه میرم  ...

دقیقا مثل پاییز 91 که تازه طرح رو شروع کرده بودم ....که وارد یه دنیای متفاوت تر از قبل شده بودم....

انگار که مهر برای من همیشه نوید روزهای متفاوت تره...............روزهایی که شبیه هیچ کدوم از روزهایی که گذروندم نیست....

همیشه ورود به یه جای جدید وآشنایی با آدمهایی که تا به حال اصلا ندیدمشون حس های متناقضی بهم میده.....حسی بین دوست داشتن و دوست نداشتن ......

صبح ها با سختی میکنم و میرم اونجا .....هنوز حس غریبی دارم....ولی ظهرها با تمام خستگی کار دلم نمیخواد زود تموم شه :))))

روزهایی رو تجربه میکنم که بر خلاف تمام روزهای 8 سال پیش دغدغه درس رو ندارم و این یه حس بزرگ بودن بهم میده....

حالا حس میکنم دوره کاشت توزندگیم تموم شده وحالا وقت برداشته......

وحس خوبی داره این برداشت وقتی بدونی پشتشش چه طوفانهایی گذرونده شده تا بذرش آسیب نبینه .....

مینویسم که یادم بمونه تو روزهای اول 27 سالگی از جاییی که ایستادم راضیم......

این جایی که ایستادم همونی بوده که تو رویاهام واسه خودم متصور بودم و این رضایت درونی حس شادی به لحظه هام میده...........

روزی هزار بار میگم خدایا شکرت........

که هوامو داشتی همیشه .....یه جوووور خیلییی خاص............

امیدورام بتونم جواب تمام حمایت هاتو بدم.......

نوشته شده در جمعه 25 مهر1393ساعت 10:50 توسط نساء|

روزها داره میگذره و ناگفته ها ی من ناگفته تر از همیشه باقی مییمونه.....

اینکه چرا کمتر مینویسم خودم هم نمی دونمم...

شاید بعد محافظه کار وجودم فعال تر شده...نمیدونم

الان همینجور از سر بیکاری نشستم ارشیو پارسال وبلاگو میخوندم.....اینکه چقدر همه چی روتعریف میکردم اینجا و چه خووب بوده این کارم...

حالا اما روزها میگذره و من تو سکوت خودم بیشتر غرق میشممم.....

گفته بودم دچار یه دگردیسی هستم از همه نظر .....

و این دگردیسی منو به سمت سکوت داره سوق میده...

شاید اطرافیانم تغییری در من حس نکنند....شاید ظاهرم همونه که همیشه بودده.......ولی خودم که میفهمم ناگفته ها چقدر داره ناگفته میمونه......

سعی میکنم بیشتر بنویسم این روزا.....دلم نمی خواد خاطره های این روزها فراموششم بشه....

باید روزهای 27 سالگی با همه حال وهوای عجیبی که واسم داره ثبت بشه..........

باید ثبت کنم این روزهای زندگیمو...که حسم شبیه هیچ کدوم از حس هایی که تا حالا داشتم نیست

حس های جدیدی تو زندگیم داره وارد میشه......تو هر بعدی ازش که نگاه کنیم ......و من باید این روزها رو با تمام لحظه های عجیبش ثبت کنم.........................باید!!!

 

نوشته شده در جمعه 18 مهر1393ساعت 22:11 توسط نساء|

اولین روز از بیست و هفت سالگی رو شروع میکنم در حالی که دیروز ...روز تولدم پر از انرژی های خوب شدم از تبریکای دوستام...

اولین دقیقه دیروز ..یعنی 00.01 دقیقه ایمیلی از یه دوست خیلییی عزیز به عنوان هدیه تولدم بهم رسید....

ایمیلی پر از احساس و پر از محبت......که من تا دو ساعت محو  هدیه هایی بودم که واسم فرستاده بود....و این متفاوت ترین و زیباترین شروعی بود که تا به امروز واسه روز تولدم داشتمم...

انگار ذره ذره بهم انرژی تزریق کرد................

مرسیییی دوست فوق العاده من که میدونم اینجارو هم میخونیی....

روز شیرین تر شد وقتی وبلاگ  رو باز کردم و تبریک حدیث رو دیدم...که طرفای 12 شب واسم تبریک گذاشته بود....

و تبریک سیما سر ساعت ساعت 12.............تبریک غزال....آیدا ...با همون کیک های خوشمزه ای که تو وایبر واسم میفرستادن ....... و من میدونستم که چقدر هر دوشون درگیرن ولی نسا رو یادشون نرفته ...

غرق خوشی بودم.......حال وصف ناشدنی داشتم از اینکه تو این روزهایی که همه گرفتارن عزیزاییی رو دارم که دقیقه میشمارن تا اولین لحظه های 13 مهر رو به من تبریک بگن......چه خوشبختی از این بالاتر؟؟

مست از خوشی این تبریکا میخوابم و صبح اس ام اس مهلا سر ساعت 7.40 همون حدودایی که من به دنیا اومدم و اس ام اس همون دوست عزیزی که واسم ایمیل فرستاده بود تو همون ساعت ها مدهوشم میکنه.......

تولد فوق العاده ایی بود......تمام روز مدهوش انرژی تبریک ها بودم......

و عصر یه کیک کوچیک و یه تولد خانوادگی کوچولو این خوشی رو تکمیل کرد.....

مرسی از همتون واسه حس فوق العاده ای که تو لحظه های آخر 26 سالگی به من دادید....

حس اینکه بیهوده زندگی نکردم و دوستایی دارم که دوستم دارند و من براشون مهم هستم و تو این دنیای وانفسا چی میتونه بهتر از این باشه....

دوستون دارم عزیزززززززای من...

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 مهر1393ساعت 10:18 توسط نساء|

در دوران دگردیسی به سر میبرم...همه روال های زندگیم در حال تغییره...و من خیلی حال خوشی از این دگردیسی ندارم....

یکم به هم ریخته ام و دارم سعی میکنم اوضاع رو روبراه کنم...

راستی پاییزتون مبارررررک ,,,,, روزهای شیرینی رو واستون آرزو میکنمممم دوستای گلمم 

نوشته شده در شنبه 5 مهر1393ساعت 9:46 توسط نساء|

جوابای کنکور تخصص اومد یه هفته پیش حدودا و خط تیره جلوی اسمم پایان تمام امید های من بود.....

کامپیوتر رو هیچ کدوم از رشته هایی که دوست داشتم توقف نکرده بود  و سهم من بعد از حدود 9 ماه درس خوندن یه خط تیره جلوی اسمم بود......

دروغ گفتم اگه بگم سخت نبود دیدن اون تصویر........ولی حل شد واسم ....زود هم حل شد....چون ایمان دارم این قبولی به صلاحم نبوده.....

اونقدر ایمان دارم که الان که دارم این خط ها رو تایپ میکنم یه ذره غصه هم تو دلم نیست.....

تمام دوستام اون روز عصر که نتایج اومد نگران من بودن....ناراحت بودن واسم ....فکر میکنم بیشتر از خودم حتی ....چون من حالم بهتر از اونا بود .....هر لحظه یکی پیام میداد که غصه نخوری نسایی....که این حق تو نبود.....و هزار نوع دلداری دیگه.....حقم بود یا نبود سرنوشت من اینطور بود....انقدر تلاش کردم تو این 9 ماه که الان با اطمینان بگم خدا واسم نخواست......خدا چیز بهتری واسم می خواست که من هنوز قدرت فهمش رو ندارم.....

زندگیم خط مشی دیگه ای گرفته ....دنبال پیدا کردن یه جای خوب برای کار هستم و فعلا قصد ندارم دوباره درس بخونم.....شاید روزی به این نتیجه برسم که باید دوباره خوند برای تخصص .....ولی الان نه!!

رضا مطبشو چند روز دیگه افتتاح میکنه.......و یه ماهی میشه که حسابی درگیره.....درگیره پیچ و خم بزرگ شدن .....پیچ و خم استقلال واقعی ....

زندیگم داره به سمت بالغ شدن میره و من اینو لحظه به لحظه بیشتر حس میکنم....

نوشته شده در یکشنبه 16 شهریور1393ساعت 14:52 توسط نساء|

نشستم بی حوصله پای تی وی......

گوشی زنگ می خوره .....رضاست ....دو ساعت پیش گفته بود میره حرم....

با عجله میگه که تو صحن حرمه.....میگه گوشی رو میگیرم جلوی حرم هر دعایی داری بکن...میگه اینجا خوب انتن نمیده....

بدون معطلی چشمهامو می بندم ......تپش قلبم میره بالا ....تند تند دعاهامو ردیف میکنم.........بعد زمان و مکان انگار که یادم میره ......

بعد چند دقیقه رضا گوشی رو میگیره ...چشمهامو باز میکنم و با صدای رضا  می یام تو این دنیا ....تو اتاقم ...........با دلی که واسه چند لحظه پر کشید تو صحن امام رضا .....که ملتمسانه .....واقعا ملتمساانه از آقاش خواست واسطه بشه واسه تمام ارزوهایی که داره ........واسه اومدن روزهای خوووب ....روزهاییی خیلللیییی خووووووب...

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 22:57 توسط نساء|

پای عهدهام همیشه موندم......همیشه اگر عهدی بستم سرم رفته عهدم نرفته....

تو روزهای سخت رابطه ام یادم می یاد روزی رو که از امام رضا کمک خواستم.....یادم میاد روزی که باهاش شرط کردم که میرم پابوسش ..... گفتم وقتی اوضاع این رابطه اروووم گرفت....وقتی رسمیت گرفت  این عشق از دید عرف (که به دید من خیلی وقته که رسمیت داره ) دست عشقمو میگیرم می یام پابوست..........

می یام می ایستم تو صحن حرمت......تمام قد تعظیم میکنم......

فقط شرط داره ....نمی یام تا با عشقم بیام....

از اول تابستون بحثه تو خاله ها که زنونه  بریم مشهد.....تو همه بحث ها هم اینه که نسا رو هم  می بریم.....که بارهای قبلی من با بهونه نرفتم.....اما مصرانه میگن که نسا هم ایندفعه باید بیاد......

 

رفتیم خونه خاله ....بحث میشه دوباره که حالا که عروسی دختر خاله تموم شد کی بریم مشهد؟

مورد خطاب قرار میگیرم ....نسا کی بریم خوبه؟

میگم هر وقت دوست دارین....خاله بزرگه : نه تو کی جور میشه بیای ؟

صدام می یاد پایین من نمی یام..........مامان براق میشه که میخوای تنها بشینی تو خونه چیکار کنی؟؟؟

سخت میگذره واسم اون دقایق......میگم من عهدی دارم با امام رضا که نمی تونم بیام فعلا !!

خاله میگه چی؟

دلمو میزنم به دریا......میگم باید منو با عشقم بطلبه .....تنها نمی یام!!!

سکوت مطلـــــــــــــــــــــــــق ......... نگاهم یا لحنم درد داره چون چهره همه حالت ترحم به خودش میگیره و هیچ کس چیزی نمیگه....

و دیگه هیچ کس هیچ وقت تا الان  بدون اینکه توضیح بیشتری از من خواسته شه حرفی از سفر نزد!!

پریروز که با رضا حرف میرنم خیییلی خوشحال گفت که واسش جور شده بره مشهد.......ته دلم گفتم اااااخ..........کاش با هم میرفتیم....خوشحال شدم خیییلییییی ......بهش میگم رضا دعام کنی ها.....میگه چشم.....میگم رضا خیلی محتاجم....خیلی که میگم یعنی خیییلییییی....میگم متوجهم عزیزم ......و من دلم میمونه پیش ارزوی رفتنم به مشهد با عشقم.....

میگم رضا کی با هم بریم؟

میگه سال دیگه تابستون میبرمت هر جا که تو بگی.........و من دلم اروم میگیره....

من پای عهدم میمونم...............

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:24 توسط نساء|

روزهای مرداد نود و سه داره می دوه .......می دوه و نمیدونم چی برای من در روزهای اینده اش می خواد رقم بخوره.....می دوه که چیو بهم نشون بده!!

عروسی دختر خاله هم تموم شد...همه چی عالی بود.....همه چی....

و من حس می کردم خواهر خودم عروس شده......مث یه ذره بین نگاهش می کردم تا اگه کاستی تو ظاهرش هست...اگه تورش کجه ...اگه رژش کمه...اکه .....برم و درستش کنم.......که دختر خاله عالی به نظر برسه...

منتظر نتیجه تخصصم......که وقتی خیالم راحت شد که قبول نشدم برم دنبال کار تو یه جای خوب....

رضا دنبال کارای مطبه...از لوله کشی تا طراحی تا تجهیز مطب .....

مرداد رو دوره تنده......چی واسم داری که می دوی و می خوای سریع نشونم بدی؟

 

+ اهنگ ادی عظار و مروارید رو گوش بدهید....تصویریش باشه که باز بهتر :)

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 11:26 توسط نساء|

طبق تفکرات یه همکار باهوش چند روز پیش مشخص شد که نحوه حساب کردن نمره ها تو ازمون امسال غلط بوده ......و رتبه ها واقعی نیست....باید بعضی ها بدتر از اونی که هست میشده رتبه اشون.....بعضیهاقدری بهتر....

بلوایی شد.....اولش خیلی ها مقاومت کردن......ولی این همکارمون که خیلی با این روش بهش ظلم شده بود کوتاه نیومد .....سه روز رفت اعتراض ...موضوع رسانه ای شد....و چند روز پیش سنجش اعلام کرد رتبه ها دوباره اعلام میشه ......اینبار با محاسبه صحیح !!!

دوباره استرس....من نه .....من بوسیدمش گذاشتم یه گوشه...اونایی که  حیاتی بود واسشون این تغییر رتبه....اکثر خیلی استرس داشتن...

رتبه ها اومد....اینبار 313 ....

12 نفر جلوتر !

دوباره باید انتخاب رشته شه...من همون قبلی ها رو نهایی میکنم...

امید دارم هنوز یا نه ؟؟!!

نمی دونم........ظرفیت ها کم شده و سهمیه ها زیاد ...این یعنی خیلی ها هم نمیشه امید داشت.....

واسه خدا که کار بزرگی نیست.....بخواد میشه :)))) خوبشم میشه ....

 

 

 

سه شنبه عروسی دختر خاله است.....گیرم میون کارای اون و کارای خودم.....از رزرو ارایشگاه واسه اون روز و اتلیه ای که قبل عروسی می خوام برم و گرفتن گیفت ها و کارت زدنشون وکلییییییییییی کار پر انرژی دیگه ....

 روزهاتون پر از لحظه های پر انرژییییییییییییییی

نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393ساعت 19:7 توسط نساء|

عشق یعنی مامان که وقتی دارم رشته های منتخبم رو تو سایت سنجش یکی یکی وارد میکنم میشینه کنارم دعا میخونه و فوت میکنه تو مانیتور لپ تاب !! 

به شکرانه  این همه عشق که دارم مگه میشه سجده شکر به جا نیاوورد؟!؟؟

نوشته شده در شنبه 11 مرداد1393ساعت 0:26 توسط نساء|


آخرين مطالب
» دوباره پاییز...دوباره حس های جدید
» ناگفته ها لطفا ناگفته نمونید...........
» 27 سالگی سلام.....روزهایت شاد شاد
» دگردیسی
» صلاحم هر چه هست همان را به من عطا کن...
» چند لحظه ای که پرت میشی به جایی که باید ..............
» من پای عهدم میمونم...............
» روزهای مرداد 93
» رتبه جدید :))
» عشق یعنی مادر .... والسلام


 Design By : Pichak