ناگفته های یک عدد من

نشستم بی حوصله پای تی وی......

گوشی زنگ می خوره .....رضاست ....دو ساعت پیش گفته بود میره حرم....

با عجله میگه که تو صحن حرمه.....میگه گوشی رو میگیرم جلوی حرم هر دعایی داری بکن...میگه اینجا خوب انتن نمیده....

بدون معطلی چشمهامو می بندم ......تپش قلبم میره بالا ....تند تند دعاهامو ردیف میکنم.........بعد زمان و مکان انگار که یادم میره ......

بعد چند دقیقه رضا گوشی رو میگیره ...چشمهامو باز میکنم و با صدای رضا  می یام تو این دنیا ....تو اتاقم ...........با دلی که واسه چند لحظه پر کشید تو صحن امام رضا .....که ملتمسانه .....واقعا ملتمساانه از آقاش خواست واسطه بشه واسه تمام ارزوهایی که داره ........واسه اومدن روزهای خوووب ....روزهاییی خیلللیییی خووووووب...

نوشته شده در جمعه 31 مرداد1393ساعت 22:57 توسط نساء| |
پای عهدهام همیشه موندم......همیشه اگر عهدی بستم سرم رفته عهدم نرفته....

تو روزهای سخت رابطه ام یادم می یاد روزی رو که از امام رضا کمک خواستم.....یادم میاد روزی که باهاش شرط کردم که میرم پابوسش ..... گفتم وقتی اوضاع این رابطه اروووم گرفت....وقتی رسمیت گرفت  این عشق از دید عرف (که به دید من خیلی وقته که رسمیت داره ) دست عشقمو میگیرم می یام پابوست..........

می یام می ایستم تو صحن حرمت......تمام قد تعظیم میکنم......

فقط شرط داره ....نمی یام تا با عشقم بیام....

از اول تابستون بحثه تو خاله ها که زنونه  بریم مشهد.....تو همه بحث ها هم اینه که نسا رو هم  می بریم.....که بارهای قبلی من با بهونه نرفتم.....اما مصرانه میگن که نسا هم ایندفعه باید بیاد......

 

رفتیم خونه خاله ....بحث میشه دوباره که حالا که عروسی دختر خاله تموم شد کی بریم مشهد؟

مورد خطاب قرار میگیرم ....نسا کی بریم خوبه؟

میگم هر وقت دوست دارین....خاله بزرگه : نه تو کی جور میشه بیای ؟

صدام می یاد پایین من نمی یام..........مامان براق میشه که میخوای تنها بشینی تو خونه چیکار کنی؟؟؟

سخت میگذره واسم اون دقایق......میگم من عهدی دارم با امام رضا که نمی تونم بیام فعلا !!

خاله میگه چی؟

دلمو میزنم به دریا......میگم باید منو با عشقم بطلبه .....تنها نمی یام!!!

سکوت مطلـــــــــــــــــــــــــق ......... نگاهم یا لحنم درد داره چون چهره همه حالت ترحم به خودش میگیره و هیچ کس چیزی نمیگه....

و دیگه هیچ کس هیچ وقت تا الان  بدون اینکه توضیح بیشتری از من خواسته شه حرفی از سفر نزد!!

پریروز که با رضا حرف میرنم خیییلی خوشحال گفت که واسش جور شده بره مشهد.......ته دلم گفتم اااااخ..........کاش با هم میرفتیم....خوشحال شدم خیییلییییی ......بهش میگم رضا دعام کنی ها.....میگه چشم.....میگم رضا خیلی محتاجم....خیلی که میگم یعنی خیییلییییی....میگم متوجهم عزیزم ......و من دلم میمونه پیش ارزوی رفتنم به مشهد با عشقم.....

میگم رضا کی با هم بریم؟

میگه سال دیگه تابستون میبرمت هر جا که تو بگی.........و من دلم اروم میگیره....

من پای عهدم میمونم...............

نوشته شده در پنجشنبه 30 مرداد1393ساعت 12:24 توسط نساء| |
روزهای مرداد نود و سه داره می دوه .......می دوه و نمیدونم چی برای من در روزهای اینده اش می خواد رقم بخوره.....می دوه که چیو بهم نشون بده!!

عروسی دختر خاله هم تموم شد...همه چی عالی بود.....همه چی....

و من حس می کردم خواهر خودم عروس شده......مث یه ذره بین نگاهش می کردم تا اگه کاستی تو ظاهرش هست...اگه تورش کجه ...اگه رژش کمه...اکه .....برم و درستش کنم.......که دختر خاله عالی به نظر برسه...

منتظر نتیجه تخصصم......که وقتی خیالم راحت شد که قبول نشدم برم دنبال کار تو یه جای خوب....

رضا دنبال کارای مطبه...از لوله کشی تا طراحی تا تجهیز مطب .....

مرداد رو دوره تنده......چی واسم داری که می دوی و می خوای سریع نشونم بدی؟

 

+ اهنگ ادی عظار و مروارید رو گوش بدهید....تصویریش باشه که باز بهتر :)

نوشته شده در یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 11:26 توسط نساء| |
طبق تفکرات یه همکار باهوش چند روز پیش مشخص شد که نحوه حساب کردن نمره ها تو ازمون امسال غلط بوده ......و رتبه ها واقعی نیست....باید بعضی ها بدتر از اونی که هست میشده رتبه اشون.....بعضیهاقدری بهتر....

بلوایی شد.....اولش خیلی ها مقاومت کردن......ولی این همکارمون که خیلی با این روش بهش ظلم شده بود کوتاه نیومد .....سه روز رفت اعتراض ...موضوع رسانه ای شد....و چند روز پیش سنجش اعلام کرد رتبه ها دوباره اعلام میشه ......اینبار با محاسبه صحیح !!!

دوباره استرس....من نه .....من بوسیدمش گذاشتم یه گوشه...اونایی که  حیاتی بود واسشون این تغییر رتبه....اکثر خیلی استرس داشتن...

رتبه ها اومد....اینبار 313 ....

12 نفر جلوتر !

دوباره باید انتخاب رشته شه...من همون قبلی ها رو نهایی میکنم...

امید دارم هنوز یا نه ؟؟!!

نمی دونم........ظرفیت ها کم شده و سهمیه ها زیاد ...این یعنی خیلی ها هم نمیشه امید داشت.....

واسه خدا که کار بزرگی نیست.....بخواد میشه :)))) خوبشم میشه ....

 

 

 

سه شنبه عروسی دختر خاله است.....گیرم میون کارای اون و کارای خودم.....از رزرو ارایشگاه واسه اون روز و اتلیه ای که قبل عروسی می خوام برم و گرفتن گیفت ها و کارت زدنشون وکلییییییییییی کار پر انرژی دیگه ....

 روزهاتون پر از لحظه های پر انرژییییییییییییییی

نوشته شده در جمعه 17 مرداد1393ساعت 19:7 توسط نساء| |
عشق یعنی مامان که وقتی دارم رشته های منتخبم رو تو سایت سنجش یکی یکی وارد میکنم میشینه کنارم دعا میخونه و فوت میکنه تو مانیتور لپ تاب !! 

به شکرانه  این همه عشق که دارم مگه میشه سجده شکر به جا نیاوورد؟!؟؟

نوشته شده در شنبه 11 مرداد1393ساعت 0:26 توسط نساء| |

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 5 مرداد1393ساعت 21:33 توسط نساء| |
صبح ساعت 12 .....یک مرداد 93

بی حال به پهلو دراز کشیدم رو تخت....

گوشی رومیگیرم و وایفای رو آن میکنم....

میرم می چرخم تو سایت های هر روزه...تو اینستاگرام.....تو فیث...بوک.....و......

وسطاش یه حسی میگه  برو سنجش پی ببینیم چه خبره........گزینه کارنامه اولیه خشکم میکنه.....

تپش قلبم میره باالا....

تپش از قلبم شروع میشه در همین حین گزینه ها رو میزنم...کد رهگیری رو وارد میکنم....

نبض به گوشم رسیده .....گوشم که روی متکاست محکم نبض میزنه !!!!

صفحه با عکس من در وسط باز میشه....چشمهام دنبال رتبه میگرده...میبنمیش!

رتبه : 325

خوب؟؟؟؟

موندم مات رو صفحه موبایل!!!

حالا چی؟؟؟

پا میشم با موهای ژولیده .....به مامان که داره قران میخونه میگم 325 ...

چشمهاش میخنده .....میگه حالا چی میشه؟

میگم نمی دونم!!!

خیلی مویینگییه !!!

خیلی بردر لاینه !!

میگه من نذر میکنم همین اهواز قبول شی...

میگم مادر من فقط قبول شم ......جاش در اولویت بعدیه.....

زنگ میزنم رضا....بچه ام خوابه.....میگم رتبه ها اومده.....معلومه میپره از جاش....

میگه یا ابالفضل چی شدی تو ؟؟؟

325 .....میگه افرین خانوووووووومم.....میگم رضا به چی میرسه این؟؟؟

میگه اون با خداست .....حالا باید درست انتخاب رشته کنی.....

از ظهر بارقه ای از امید تو دلم روشنه...... یه خنده ریز کنار لبمه......یه ذوق کوچیک یه گوشه دلم.....

معلوم نیست قبول میشم با نه.............ولی میشه امید داشت به رحمت خدا!!!

به لطفش......به معجزه اش!!!

امیدم رو که ازم نگرفتن........خدایا کمکم کن درست انتخاب رشته کنم!!

کمکم کن تو این 25 رشته که باید بزنم کامپیوتر رو یکی وایسه.........نکنه خدای نکرده 25 تا رد کنه و هییییییییچی دستگیرم نشه!!!

بخواه واسم ................التماست میکنم !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 1:34 توسط نساء| |
یه هفته است که باید رتبه بزنن و نزدن !!!

گفته بودن 21 تیر میزنن....امروز 29 تیر و خبری نیست....

از  صبح تو این پیج های دستیاری بچه ها دیگه به جوش اومدن که چی شد پس!!

چی کار می کنید دیگه؟

تمام این مدت رو خودم کار کردم که مهم نباشه واسم....

که رتبه هرچی بود پس نیفتم....

که اگه مثلا تو رتبه دیدم 680 شدم یهو سکته نکنم تو 26 سالگی با این همه آرزو!!!

شب قدر خیلی التماس کردم به خدا.......مثل یه ادم مات که مثل بقیه گریه نمی کردم فقط مات التماس میکردم...........

التماس میکردم که حتی اگه نخواستی برام این قبولی رو .....یه جوری بفهمون بهم که چرا؟؟؟

یه جوری بفهمون که دیونه نشم تو حکمتت!!

انقدر کار کردم رو خودم ....انقدر وایه های دروونی با خودم گفتم که حس کردم دیگه ادم شدم !!

اتفاقی الان پیچی رو باز میکنم .....بچه ها دارن از اطلاعیه ای تو سایت سنجش خبر میدن...

با عجله میرم سایت سنجش روباز میکنم.....نت قطع میشه ....شاید به دقیقه نکشید که وصل شد دوباره ولی تپش قلب من به هزار میرسه....

حالم دست خودم نیست ..بعد این همه کار کردن به خیال خودم ،  همون ادم سابقم انگار......

نت وصل میشه ...سایت رو باز میکنم.....اطلاعیه زده که اخر هفته میدهیم رتبه ها رو.........وا میرم .....تمام تنم داره میلرزه.....

ادرنالین زده به سقف..........

وا میرم.......اشک هام می یاد پایین ...... این همه عذاب برای چیه اخه؟؟

که چی بشه اخرش ؟

چقدر من باید اون دنیا از این روح و جسمم به خاطر این همه عذابی که بهشون میدم عذر خواهی کنم؟؟

بعد میگن چرا میگی سال دیگه نمی خونی؟؟؟؟

واقعا سوال داره این قضیه؟؟؟

دارم تحلیل میرم......بماند اون دوره درس خوندن که مث مرتاض ها زندگی میکردم.....

حالا هم که برزخ به تمام معنی رو دارم تجربه میکنم....

چند سال مگه عمر میکنم که بهترین سال های زندگیرو اینجوری هدر بدم؟

دوستم دیشب میگه شاگرد اول دانشگاه نباید جا بزنه ......نسا تو امید همه بودی.....

از دست میدم کنترلمو...صدام میره بالا....میگم بیخود کرده هر کی به من امید بسته......

دست از سرم بر داریدد..............................................

لعنت به هر چی انتظاره که بقیه از آدم دارن......

لعنت به من که نمی فهمم چرا اینجوری شد!!!

لعنت به....................

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393ساعت 16:27 توسط نساء| |
گاهی اوقات ...
باید ساکت بود ...
باید هیچ نگفت ...
گاهی اوقات ... 
باید صبر کرد ... 
و فقط شاهد بود ...
حتی اگر تصور از پایانش خوب نباشد ...
گاهی اوقات ...
باید بعد از دویدن و نافرجام ماندن ،
گوشه ای ایستاد و فقط تماشا کرد ...

گاهی اوقات ...
فقط باید بقیه اش را بسپرید دست خدا
... همین !

محمد ترکمان

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 19:26 توسط نساء| |
آدم ضد دینی نیستم.....ضد اعتقادات هم نیستم....

اتفاقا بر عکس ظاهرم با اون موهای به قول مامان همیشه سندبادی !! درونم اعتقادات قوی وجود داره...

کلی زنجیر اتصال به اون بالا ها.....کلی نزدیکی قلب !

ولی یه موضوعی عجیب این روزا ذهنم رو مشغول کرده !!

دعا !!!

اینکه اصن واسه چی دعا میکنم...وقتی خدا کار خودشو میکنه...وقتی سرنوشتی که خودش نوشته رو رقم میزنه چرا دعا میکنیم؟؟

چرا به هزار نفر میسپاریم که فلانی دعامون کن!!

با دعا خدا عوض میکنه چیزی رو ؟؟!! سرنوشت تغییر میکنه با دعای ما!!!؟؟؟؟

خیلی سرچ کردم .....ولی یا منابعی که من مطالعه کردم پوچ بود یا سرچ من ضعیف ...

ولی به جواب نرسیدم.....

کسی جواب منطقی برای این سوال داره؟؟ که من بتونم قانع شم....

من خیلی به دعا معتقد بودم......زجر دارم میکشم از این سوال !!

و تا جواب درستی نگیرم نا ارومم !!

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:3 توسط نساء| |