ناگفته های یک عدد من
 
قالب وبلاگ
[ سه شنبه 7 بهمن1393 ] [ 16:18 ] [ نساء ] [ ]
[ سه شنبه 7 بهمن1393 ] [ 0:1 ] [ نساء ] [ ]
گوشی رو میگیرم دستم ....خواجه امیری داره پاییز تنهایی میخونه...

بازم یه پاییز ....دوباره بارون ...هجوم فکرت....همون خیابوون...دوباره دلشوره  تو رو داررم.....

دوباره دلتنگتم عزیزم .....دوباره دارم به هم میریزم ....چقدر از این حال بی تو بیزاررررررمم......

قلبم فشرده میشه ...چند روزی با این آهنگ حال خودم نیستم...

دلم تنگ شده ...واسه خیلی ها....واسه خیلییی ها

زنگ میزنم رضا .....دور و برش شلوغه ...میگم کجایی میگه جلو تلویزیون ...میگم برو تو اتاقت ....

غر میزنه که تازه لم دادم از سر کار اومدم و بگو عزیزم من راحتم...

میگم من ناراحتم ...میگه باشه...

میره تو اتاقش ...چطووی و چطورم و شام خوردی و ....

میزنم زیر گریه ...بیشتر از سه جمله رو نمیتونم با حالت عادی بگم...

شوک میشه ....چی شده نسا؟؟؟

کی چیزی بهت گفته؟؟

چی شده عزیزمم؟

من :دلم گرفته....

مگه میشه الکی ....چی باعث شده اینجوری به هم بریزی ..به من بگو عزیزم ..من که میدونم تو الکی به هم نمیریزی...چی شده؟؟

هیچی ..دلم گرفته......ولی میدونم خودم که هیچی نیست ...که خیلی چیزا هست.....من دلم تنگ شده...من حالم خوش نیست....

میگه من باهاتم عزیزم واسه چی گریه میکنی ؟ واسه چی بی قراری میکنی؟؟

صدام بم میشه تو که  پیشم نیستی ....

سکووت....میگه خاموشم کردی ...

نفسی تازه مییکنه و واسم از روزهای خوش میگه ....از آینده روشن....از اینکه کمی تحمل کنم  تمومه همش....

هق هقم شدید تر میشه .....

من خیلی دلم گرفته .....با صداش آروم تر میشم ....قرارم برمیگرده    

لعنت به دلتنگی .....من از دلتنگی متنفررررررم...و حالا روزهایی که خیلی دلتنگم .....خیلییییی

 

[ یکشنبه 5 بهمن1393 ] [ 14:51 ] [ نساء ] [ ]
 

مریض آخر پنج شنبه شب یه خانومه با ناخن های کاشته شده که همه اشون نارنجیه و ناخن وسط طلاییه......

به همراه یه پسر جوون میاد تو .....دارم چای سبز یاس میخورم :))

وارد میشن و اولین کلام صدای پسر جوونه که خانوم دکتر همه دندوناشو بکش !!

در حالی که دارم دستکش میپوشم میگم شما چه نسبتی باهاشون دارین ؟؟

خیلی جدی میشه لحنم ناخواسته ..به قول دوستی لحن اداریم گل میکنه :)))

پسره یکم عقب میکشه......

میگه فامیلشونم !!

میگم نظرت واسم قابل قبول نیست.....برادری شوهری کسی نزدیکی اگه بودی شاید باهات وارد بحث میشدم....

لحنم شوخی شده دیگه.....خانومه میاد جواب که والا راست میگه خانوم دکتر.....

میگم مشکلتون چیه؟

دهنشو باز کرده نکرده نگینه میزنه تو چشمم ....از وقتی نگین دستیار رو چسبوندم چشمم تیز شده به جامعه نگین داران ..........بماند که ناخن های خوشرنگش همون اول زده توچشمم....

دندون 7 پایین عصب کشی(اندو) میخواد...........واااای

متنفرم از اندو این دندون .............

شروع میکنم.......نیم ساعتی گذشته.....

میگه متولد چه ماهی هستی؟

میگم حدس بزن

میگه بهمن؟؟  نه

خرداد؟ نه

سکووووووووووووووووووووووووت

میگم نگفتی؟

میگه نمیدونم بگو.....میگم مهههههههههههرر....همینجوری هم ه رو ازته حلقم میگم  :)))))

سکووووت.....هر بار که دستمو ازدهنش در میارم یه ویژگی مهریها رومیگه......

مهربونن..............عصبانی نمیشن ولی اگه بشششششششششششنن وااااای........کارشونو با عشق دوست دارن نه پولش......

میگم طالع بینی قبول داری؟

میگه آره

بی مقدمه میگم : نگینتو کجا چسبوندی؟

میگه خودم.....با چسب آهن!!! 

سکوووت میکنم.....

میگه دوستم پروانه زده....دارین؟

میگم پروانه نه....میگه گیر بیارم میچسبونی واسم؟

میگم آره....

میگه یه دوست دیگه ام سفارش داده پروانه طلا شده 500 تومن.....انقدر خوشگلهههه 

میگم بیفته گم شه چی؟

همون عادیش بهترهه....مبگه اره گیر میارم بچسبون واسم.....میگم باش .....دهنتو باز کن حالا...

انقدر حرف میزنه نمیزاره کار کنم.....اخرم هنوز نصف راه رو رفته نرفته میگه خسته شدم....برم؟

میگم اکی ...فقط درمانت سه جلسه ای میشه....میگه باشه.....

ونیم ساعت می ایسته و از مرکزی که ناخن کاشته واسه من ودستیار میگه :)))))))))))))

فاااااااااااان داریم با هم من و مریض ها :)

 

[ جمعه 3 بهمن1393 ] [ 23:30 ] [ نساء ] [ ]
وسط مریض ها دستیارم با یه نگین به دست میاد که خانوم دکتر اینو بچسبون رو دندونم ...

میگم برو فلان مریضو صدا کن سوزنشو بزنم , تو اون پنج دقیقه تا بی حس میشه واست میچسبونم...

مریض میاد , یه خانوم جوون به همراه یه خانوم مسن تر...

دو دندون داره که عصب کشی میخواد ..درد داره خیلی ...

میگم کدوم ببشتر درد داره ؟

میگه هر دو ..میگم دو تا شروع کنم دیگه دردت اروم شه ...

میگه چقدر مبشه میگم ۵۰۰ , ولی همه اشو که یه جا نمیدی

میگه برم الان میام..

دستیاره میپره وسط که بیا خانوم دکتر بچسبووون

میگم بشین ..دارم نگین رو می چسبونم ...تو هر و کر و خنده دستیارا خانومه از پشت سر میاد میگه برم نیم ساعت دیگه میام 

سرم گرم تنظیم نگینه ...میگم واسه چی بری بیای؟

خانوم مسن همراهش میگه بریم النگوهاشو بفروشیم و بیایم !!!

یادم میره اصن دارم چیکار میکنم ....برمی گردم کاملا به سمت خانومه مبگم واسه چی بفروشی !؟؟

خانوم مسن میگه شوهرش بیکاره ...بفروشه که پول دندونش در بیاد

میگم نمیخواد واسه چی الان بیاد هر چقدر داره بده واسش کار کنم دردش آروم شه بعد جلسه های دیگه بقیه اش رو میاری...

پذیرش زنگ میزنه به یونبتم که فقط سی هزار تومن داره ...واسه جلسه اول عصب کشی یه دندون هم کمه چه برسه دو دندون ...

میگم عیب نداره ...با همون سی اکیه ..دو تا دندونشو میرم 

میگه خانوم دکتر اگه دردش اروم شه بره دیگه نیاد؟؟

میگم اون با من ....

واسه دو دندونش کار میکنم در حدی که دردش آروم شه ...

ممکنه دیگه نیاد ولی من حداقل خیالم راحته که به وظیفه ام عمل کردم.....اینجوری شب راحت تر میخواابم  :)

[ پنجشنبه 2 بهمن1393 ] [ 22:59 ] [ نساء ] [ ]
فیلم همه چیز آنجاست رو میبینم هر شب..

چند قصه موازی هم, دارن پیش میرن تو فیلم..

تو یه قصه یه خانواده است با یه دختر دبیرستانی ...یه خانواده که پدر چند سالیه معتاده و از زن و بچه اش دوره...فرار کرده ازشون یه جای دیگه زندگی میکنه....

برادرزاده مرد معتاده پیداش میکنه و همت میکنه که کمکش کنه تا ترک کنه و پیش زن و زندگیش برگرده....

دختر خانواده یه روز با چشم گریون میاد پیش پسر عموهه که ببرتش پیش پدر معتادش...

پسر عموهه میگه که پدرت نمیخواد کسی رو ببینه تو این وضعش و الخ...

قصه میرسه اونجا که قرار میشه پسر عموهه پدر رو ببره جایی که دختره هم از دور ببینتش ...

دیشب ادامه قصه بود...

خسته از سرکار میرسم خونه....

رسیدم به اونجای فیلم که پسرعموهه و عموهه میرن یه رستوران و به دختره میگه بیاد اونجا...

دست و صورتمو شستم و میخوام نماز بخونم..چادر رو میزنم سرم و می ایستم جلوی تلویزیون ...

دختره نشسته رو صندلی رستوران که پدرش و پسر عموش وارد میشن ....خشک میشه به پدرش .....پدر میشینه رو یه صندلی پشت به دختره ...پسرعموهه تلاش میکنه عمو رو جوری بشونه رو صندلی که رو به دخترش باشه ....ولی عموهه همون سر جاش پشت به دختره میشینه ...

دلم چنگ میخوره.....میگم کاش یکی می اومد منو میبرد جایی که از پشت سر حتی بابامو ببینم حتی ۵ دقیقه .....

کاش میشد خدا وقتی یکی رو میبرد چند سالی یه بار میزاشت فقط پنج دقیقه بیان پیش عزیزاشون....

کاش یه بار فقط یه بار دیگه میشد بابامو ببینم ....

با گوشه چادر اشک هامو پاک میکنم....

نمیخوام بقیه فیلمو ببینم ...میخزم تو اتاقم و نیت میکنم واسه نماز....

خدایا راضیم به رضااات......

[ چهارشنبه 1 بهمن1393 ] [ 12:8 ] [ نساء ] [ ]
روز  کاری شلوغی داشتم .....انقدر که وسطش فرصت یه لحظه به گوشی نگاه کردن و نداشتم...

زنگ میزنم به آژانس وتو فاصله ای که منتظرم تا آژانس بیاد رضا رو میگیرم......شروع میکنم حرف زدن که بوق ماشینو میشنوم.....میپرم توماشین وسلام میکنم......حس میکنم که راننده با احترام وشوق قشنگی جوابمومیده ولی صدای رضا اون ور خط توجهمو جلب مبکنه و در لحظه یادم میره....

تماسم تموم میشه.....

بدون اینکه سرمو بلند کنم اینترنت گوشیو آن میکنم وغرق پیامهایی میشم که واسم اومده..............

بعد طول مسیر زیادی سرمو بالا میکنم .........نصف بیشتر مسیر رواومدیم.......

سرعت کم راننده توجهمو جلب میکنه..........

نگاهش میکنم...........یه پیرمرد نحیف هشتاد و خورده ای ساله با محاسن وموهای سفید ویه عینک ته استکانی ....در حالی که خم شده رو به جلو تا روبروشو بهتر ببینه............در حالی که به سختی دنده ماشین رو عوض میکنه.......

گوشی تودستم خشک میشه.............میخ میشم به مسیر روبرو...........بغضم میگیره..........چشمهای خسته ام پر از اشک میشه........

از بی توجهی مطلق خودم که در تمام طول این مسیر حس نکردم رنج راننده رو واسه طی کردن این مسیر...........

از روزگاری که یه پیرمرد با این سن واسه چندر غاز باید این همه به خودش زحمت بده......بعد یه عمر زحمت کشیدن.............حالا که باید استراحت کنه...........

گوشی رو پرت میکنم تو کیفم و تمام مسیر باقی مونده چشمم به راهه و به دستهای نحیف پیر مرد................

و ذهنم پر از تلاطمه :(((

[ دوشنبه 29 دی1393 ] [ 14:17 ] [ نساء ] [ ]
چه حالی میده دیدن این صحنه...

یه حس غرور ....

دلم قنججج رفت وقت دیدن این صحنه ...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 24 دی1393 ] [ 11:31 ] [ نساء ] [ ]
دارم واسه مامان میگم که رضا ساعت 10.30 شب به دنیا اومده....

بعد به رضا میگم تو حتما هی وسطهای راه خوابت برده...قلمبه بودی دیگه..خسته میشدی:))))

هی خوابت میبرده تا آخرش نصف شبی اومدی به دنیا.....

میخنده ....

میگه تو ولی از اولش عجله داشتی ......راس 8 صبح با نظم وترتیب اومدی دنیا :)

میگم من کلا عجله داشتم علاوه بر اینکه 8 صبح به دنیا اومدم ...15 روزهم زودتر به دنیا اومدم...

واسه مامان تعریف میکنم مکالمه رو ...میخنده......

میره به روز 12 مهر....میگه از عصرش درد داشتم........دوسه ساعتی راه رفتم....میگه اخرای شب خوب شده...بعد طرفای 5 صبح انگار یه لگد محکم زدن به پهلوم از خواب پاشدم ( بمییییییرم  واسش :(

میگه باباتونو بیدار کردم و رفتیم بیمارستان......

که دکتر در کمال ناباوری بهشون میگه الان وقتشه .....15 روز زودتر......

و من سه ساعت بعد هشت صبح به دنیا میام.....

دراز کشیذه بودم  رو زمین و سرم رو به مبلها تکیه داده بودم....

همه وجودم میشه بغض............

رومو میدزدم از مامان ......

میخوام بگم 15 روززودتر یعنی؟؟

صدا توگلوم نمیاد...............

به زورمیگم جمله امو.....مامان میگه چی؟؟

بغضو قورت میدم ومیگم 15 روز زودتر؟؟ میگه : اره ...

به بابا فک میکنم......یادش دلمو خنجرمیزنه....

به مامان که چی کشیده و به ما بچه ها که چقدر بی انصافیم........

که چقدر زود یادمون میره مامانامون چیها کشیدن تا ما به ابن بالندگی رسیدیم....

خیلیییی قدر نشناسیم...خیللییییییی....یکیش خود من!!

 

[ جمعه 12 دی1393 ] [ 19:10 ] [ نساء ] [ ]
پروانه مطب گرفتم ...بعد کلی بالا و پایین رفتن از پله های نظام پزشکی...

و قبل تر بعد از کلی بالا و پاییین روزگار تو روزهای دانشجویی و روزهای سخت تر طرح....

تصویر هشت سال گذشته از ظهر جلوی چشمامه ...

روزهای تنهایی سخت اوایل دانشجویی....

روزهای بدو بدو واسه پایان نامه ..۳ تیر ۹۱ ... روز دفاع ....

طرح.....لحظه هایی که فقط خدا میدونه چقدر سخت گذشت...

و حالا بعد ۸ سال و خورده ای این پروانه مطب عجیب اب روی اتیش همه این روزهای سخت بود....مرهم بود انگار واسه همه زخم هایی که تو این راه ازارم میداد....

راضیم از خودم ......از همه صبوریهایی که کردم ...از همه تلاش هام ...از همه بالا پایین رفتن ها ...

روزهای ۲۷ سالگی داره ثمره تلاشهای سال های قبل رو به خودش میبینه .....

روزهای ۲۷ سالگی شیرینی هات چند برابر ...

[ دوشنبه 8 دی1393 ] [ 22:55 ] [ نساء ] [ ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

من.....نساء .......یه دختر 26 ساله و چند روزه...دندونپزشک
اون.......رضا ...یه پسر26 ساله و چند روزه.......عشق من....اونم دندونپزشک ...
ما ،همه تلاشمون رو می کنیم که بمونیم ما....
امکانات وب