X
تبلیغات
ناگفته های یک عدد من
گوشیه رو 2 ماه بود که خریده بودم ...گفته بودم از هنر دست تعمیرکار که گند تو گوشی و من 4 ماه تمام این در و اون در زدم که درستش کنم و نشد!!!

چهار ماهه که یه گوشی مدل پایین نوکیا با یه خط دیگه دستمه....

چند روز پیش که عصبی بودم از درس ....که حالم آشفته بود ....کمی رفتم پیش مامان اینا که استراحت کنم و همینجوری حرف به گوشی رسید....

مامان دید خیلی عصبیم....خیلی پرخاشگر ....بنده خدا فکر کرد واسه گوشیه ...گفت من پول گوشی رو میدم بیا بریم همین الان واست یه گوشی بخرم.....بیا بریم دختر قشنگم ناراحت نباش.....

حسابم پول داشت واسه گوشی ولی زوررم می اومد یه گوشی دیگه بخرم....امید داشتم هنوز که این گوشی سرخابی نازم درست شه !!

تو فکرم که مامان میگه پاشو دیگه دخملکم بریم من برات می خرم دیگه گفتم....

همه حال اشفته ام پودر میشه ...نه واسه اینکه میگه پول گوشی رو میدم.....واسه اینکه چه جواهری دارم و خبر ندارم....

حالم خوووب میشه ....بی دلیل....بدون اینکه حال بدم ربطی به این قضیه داشته باشه حالم خوووب میشه...

دبروز می ریم با مامان گوشی میخریم .....پولشو خودم میدم ولی یه حس عشششششششششق تمام وجودمو میگیره....

مادر یعنی این....یعنننننننننننی عشق

یعنی زندگی 

یعنی امید...........

دوست دارم زندگیم و پیشاپیش روزت مبارک....

[ پنجشنبه 28 فروردین1393 ] [ 19:29 ] [ نساء ]

[ ]

موندن تو خونه روز 13 بدر اتفاقیه که  هییچ وقت تو زندگیم نیفتاده بود...همیشه فکر میکردم روز 13 بدر هر چقدر هم که گیر باشی میزنی بیرون.....

امسال اما من تو خونه ام و به این باور رسیدم که وقتی هدف داشته باشی تو زندگیت می تونی خیلی از کارای که برات عجیب بوده رو انجام بدی...نه که فکر کنید الان دارم خودکشی میکنم با درس ها،، نه .... ولی اینجوری حس کردم که موندن تو خونه اونم در شرایطی که خونه ارومه و هیچ صدایی نیست می تونه خیلی مفید باشه .....پذیرفتنش واسه مامان سخت بود و ولی وقتی دید که من چقدر مصمم چیزی نگفت....

گفته بودم امسال سال فوق العاده ای هست...متفاوت از همه کلیشه هایی که قبلا داشتیم!!!!

اینم یه نمونه کوچیکش که مثلا روز 13 فروردین به جای به طبیعت رفتن و سبزه گره زدن تو خونه بمونم ...تو خونه بمونم و برم ناهارمو تو بالکن حیاط خونه در حالی که بارون رو تماشا میکنم بخوررم ....

به جای اینکه سبزه گره بزنم برم زیر طاق اسمون و از ته ته دلم همه اون چیزایی رو که می خوام تو این سال داشته باشم از خدا بخواهم....

گفته بودم امسال سال ارزوهاست...یه نمونه قریب الوقوعش عقد دختر خاله است دو روز دیگه....و این تازه شروع شادیهاست....شک ندارم تمام روزهای 93 غرق شادی و سروره واسه هممون......

13 بدر دوستای گلم و همه ارزوهاتون براورده.....

[ چهارشنبه 13 فروردین1393 ] [ 14:18 ] [ نساء ]

[ ]

دعوتیم تولد پسر از یکی از دوستان.....من و چند تای دیگه از بچه ها....

شاد و شنگول اماده میشیم و میریم تولد....

در حال خوشی خودمون و جنگولک بازی واسه خودمون یکی از بچه ها مش.....روب  می خوره....زیییییاد!!

کار همیشه اشه گویا و ما در این حدشو نمی دونستیم......حالش خوب نیست....به نظر من اصلا خوب نیست....بلند بلند داد می زنه.....چرت میگه.......زبونش سنگینه .......اراجیف می بافه!!

تپش قلب میگیرم......از ترس آبرو......از ترس اینکه اگه چیزیش بشه چی؟؟

هیچ نمی فهمم از تولد....بچه ها هم پریشونن ولی انگار من بیشتر همه بهم ریختم....

به زور میبریمش خونه......از وسط پیست رقص نمیشه کشوندش بیرون!!!

آشوبم تا برسم خونه....فقط تو دلم میگم خدایا امشب به خیر بگذره....

صبح بلند میشم از خواب با یه درد وحشتناک تو دست چپم...

حال خودمم ندارم چه برسه بخوام برم سر کار....

ولی باید برم!!!

ژلوفن می خورم و میرم سوار سرویس شم....دسته لحظه به لحظه داره بدتر میشه....

به جایی میرسه که دکتر درمونگاه میگه بیا نوار قلب بگیریم .....واسه اطمینان !

نوار قلب سالمه....دکتر میگه هیستریکه....عصبی شدی؟

میگم :آره...

میگه : واسه اونه....

یاد دیشب حالمو بد میکنه....

دسته خوب نمیشه ........مامان میگه واسه درس ها خودتو میکشی آخر؟؟

میگم : درس نیست....میگه پس چیه؟

دعوات شده با رضا ؟؟

میگم : نه....میگه : پس چی .....میگم : هیچی.....میگه : اره جون خودت من که می دونم فکر این کنکوری!!! در س خوندنت چی بود حال؟؟؟؟

میرم بخوابم .......ساعت 6.30 بیدار میشم ...دسته خوب نشده هنوز.....درد داره....تیر میکشه از شصتم تا شونم.!! هنوزم درد دارم !!

رضا میگه اون حالش بد بوده ، اون آبروش رفته...تو چرا عصبی شدی؟؟

میگم : نمی دونم...........

تولدی که میتونست کلی حالمو عوض کنه گنددددددددددددددد زد تو حالم...

چرا بعضی ها اینجوری میکنن؟؟؟؟ 

[ یکشنبه 10 فروردین1393 ] [ 1:28 ] [ نساء ]

[ ]

خیلی شلوغه.....خیلی ...اونقدر که اصن نمی فهمم چطور دارم مریض ها رد میکنم....مریض های اخر میرسم و نا نمونده واسم....

مریض یه اقایی حدودا 30 ساله.....پشت مو...شلوار بگی.....با زبون لاتی...میشینه رو یونیت...میگه اجازه یه چی بگم؟

میگم بفرمایید...

میگه من 4 سال پیش معتاد بودم ترک کردم....میگم باشه مشکلی نیست..

سوزنو میزنم و میخوام شروع کنم ..میگه میشه در رو ببندی.....این خانومها دم در مزاحمن....با تعحب نگاهش میکنم و یه جورایی حس میکنم با آدم نا سالمی روبرو هستم.....

شروع به کار میکنم...دندون بسیار مزخرفیه.....پوسییییده ....ریشه و استخوان محکم.....بسمه الله نگفته ....تغغغغ از تاج میشکنه!!

لعنت به  این شانس!!

مردتیکه زر میزنه هی......یه لبخند هم نمی زنی آدم روحیه بگیره!!!

خودمو به نشنیدن می زنم....

نگاه چه خودشو گرفته !!! انگار اومدم خواستگاریش ....باز انگار میکنم نشنیدم....

یه وقفه وسط کار پیش می یاد که یه وسیله بیارم...میگه من مجردم...تو چی؟

میگم من متاهلم...میگه : دروغ می گی....عصبی میشم میگم چه فرقی میکنه اقا؟؟

شما به فکر دندونت باش که در نمی یاد...ساکت میشه

در گیرم با ریشه دندونش ....در حالی که واقعا از چرت و پرت گفتناش عصبیم......

وسط کار یهو فازش عوض میشه ..انگار که قاطی کرده.....میگم دهنتون کم باز میشه....یهو در یه حرکت قمه از تو جیبش در میار ه.......دهنمو پاره کنم واست .داد میزنه ....و قمه رو جدی جدی میبره سمت دهنش .....قلبم تو دهنم اومده.....ملایم میشم....میگم نه خوب باز میشه....

میگه اگه مرد بودی می زدمت ....دندونمو شکوندی!

داره چررررت میگه واقعا....دندون لعنتیش هم در نمی یاد .....مدام زیر لب دارم با خدا حرف می زنم .....که کمک کن....که یا مسهل الامور  کمکم کن.....

وسطاش شاکی میشم دیگه که خدایا تو میبینی این آدم چقدر فاسده....تو می بینی چه عذابی دارم میکشم ...تو میبینی که چقدر دارم اذیت میشم ....چرا کمک نمیکنی دندونش در بیاد؟؟؟

در حین حرف زدن با خدا چشمهام پره اشک میشه ..نمی بینم چیزی.....مرتیکه نحس تو چشمهام زل زده...

اااا ....خانوم خوشگلی مثل شما چرا گریه میکنه!!!

در همین حین که چشمهام خیسه...یه ریشه از دندونش در میاد.....می مونه یه ریشه دیگه.....

ریشه دوم هم نصف بیشترش در میاد ....ولی اون یه تیکه آخر لامصب در نمی یاد.....واسش تو ضیح میدم که مشکلی واست پیش نمی یاره.....بیشتر از این روی فکت کار کنم ضرررش بیشتر ه.....و با دو امپول مسکن به زور می فرستمش بره....

حالم خوب نیست اون روز.....تا شب از درون می لرزم......هوا سرد نیست....ولی سگ لرز گرفتم....

فرداش می یاد که درد دارم و یه مشت شر رو ور دیگه...داره حرف بی ربط میزنه که پلیس در اتاقو می زنه مییاد تو.....

بهش میگه دکتر کارتونو انجام میده بعدش می یاد عرربده کشی؟؟

میگه درد دارم !

پلیس میگه به دکتر چه ربطی داره ؟؟ برو سرتو بکوب دیوار؟اومدی مزاحمت ایجاد میکنی؟؟

ازش تعهد می گیرن که دیگه پاشو نذاره درمونگاه.....گویا یکی از بچه ها که واسش تعریف کرده بودم  تو سالن می بینتش که به سمت من می یااد ...میره به نگهبان میگه بزنه پلیس ..چون طرف مورد داره.......خدا خیرشون بده که سریع اقدام کردند.....و به زور بردنش ............

می بینین؟؟؟

تنم هر روز داره می لرزه...........واقعا خرداد 93 ام اروزست :)


[ جمعه 1 فروردین1393 ] [ 0:20 ] [ نساء ]

[ ]

سال 93 سال اتفاقای خوب و بزرگ واسه منه...سالیه که به کلی از آرزوهای دیرینه ام قراره برسم......سالی پر از شادییییه...پر از اتفاقایی که از هیجانشون روی پات بند نمی شی....

سال 93 جواب همه سختیهایی که کشیدم....

93 عزیز زووود بیا که تو تحقق بزرگترین آرزوهای منی...می خوام تمام 365 روزت رو غرق در شادی رسیدن به آرزوهام زندگی کنم.....زود. بیا که اتفاقای خوبی برای من تو روزهای تو نهفته است....

عید همتون مبارک دوستای خووبم....سالی پر از اتفاقای خارق العاده واستون آرزو میکنم.

[ پنجشنبه 29 اسفند1392 ] [ 18:52 ] [ نساء ]

[ ]

خسته ام ...خیلی خسته .....حس میکنم تو یه راهیم که هر چی میرم از مقصد دورتر می شم....

بهانه های دلداری دادن به خودم ته کشیده..........هر چی دلداری میدهم به این روح خسته نمی رسم به تهش......

این ماههای آخر طرح طاقت فرسا شده.....گذروندن یه روزش واسم عذاب شده.....تحملم....توانم و روحیه ام نم کشیده......

درس هم که مزید بر علت......

زندگیم داره حروم میشه با این درس و طرح لعنتی.......نفهمیدیم از جووونی چیزی........روزها می گذره و من مثل کلاف سر درگم درو خودم میپیچم............

دور میشم انگار از جایی که باید باشم.....

خدایا از دستت دلخورم....تو خودت بهتر از هر کسی می دونی واسه چی؟

از دستت خیلی دلخورم...............این روزا ....این عذاب ها.....این فشارها حق من نیست......به اندازه همه عمرم خسته ام!!!

[ یکشنبه 25 اسفند1392 ] [ 21:30 ] [ نساء ]

[ ]

خوشحالی یعنی اینکه یکی از مریض هات پاشه بیاد در مانگاه با یه متر در دست!!!

اندازه هاتو بگیره و بگه می خواد واست لباس بدوزه....یه ژورنال هم بذاره جلوت که تو فقط مدل انتخاب کن . بگو چه نوع پارچه ای دوست داری.....

تو هم شاد و شنگول سفارش بدی :)))

و خوشحالی بیشتر یعنی اینکه فرداش با لباس دوخته شده ات که از روی ژورنال انتخاب کردی بیاد درمانگاه ...

وبگه به خاطر شما تقریبا از دیروز تا حالا نخوابیدم........این یه هدیه است از طرف من :))

مریضی که می دونی دو تا بچه 4 و 1.5 ساله داره.................

این یعنی اوج قدرشناسی یه نفر...نه؟

[ چهارشنبه 21 اسفند1392 ] [ 0:49 ] [ نساء ]

[ ]

اگر قرار بود که همه مثل هم باشیم که زندگی خیلی لوس و بی نمک میشد..

اقا جونم میگه ترس و نگرانی نمک فلفل زندگیه...گاهی وقت ها سخت رسیدن مزه دیگه ای داره...حکایت من و تو همینه ...به هم می رسیم ...........

اما یکم سخت ....یکم دیر....ولی می رسیم...

دیالوگی از فیلم طهران تهران 

[ جمعه 9 اسفند1392 ] [ 10:33 ] [ نساء ]

[ ]

این روزا همش دنبال جور کردن کسی بود که بتونه واسش آشنا بازی در آره  ، نذاره که بذارنش لب مرز......

از بین اینهمه ادمی که میتونستن واسش کاری کنن و نکردن....بین این همه آشنایی که دستشون به جایی بند بود و کاری نکردن یه غریبه ...یه هفت پشت غریبه بهش گفت من درستش میکنم.....

از 4 شنبه تا امروز همش تواسترس و تب وتاب بودیم که حالا شنبه چی میشه؟

دیشب زود می خواد بخوابه....میگه دیگه تحمل ندارم از استرس بیدار بموونم...

بهش میگم مامانم همیشه میگه وقتی می خوایین کاری کنین و یه صاحب قدرت جلوته.....این آیه رو یخون :  صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَرْجِعُونَ...

میگم مامان میگه دهنش بسته میشه...میگه متنشو واسم اس ام اس کن که حفظش کنم.....
صبح بهش زنگ میزنم ...میگه 9 وقت ملاقات دارم....تو هی از اونجا دعا کن..باشه؟؟ ...باشه ..

همه ذهنم پیششه ..... زنگ نمی زنم که کلافه نشه ....

ساعت 1 زنگ میزنه .....میگه انداختنش یه پادگان تو همون شهر خودش ....کمی دورتر اما....قدری بی تجهیزات تر اما.....میگه دم یارو که واسطه ام شد گرم....اگه کسی واسطه نمی شد قطعا لب مرز بودم....سر دکل!!!

میگم خوندی اون آیه رو ؟؟

میگه 60 بار............

میگم : الهی قربونت برم ...... خداروشکر.....و یه نفس راحت میکشم بعد 5 روز استرس...

و همه چی ختم به خیر میشه ...با چاشنی 5 روز خون دل خوردن و استرس...............

خدایا شکرت....مرسی از همتون واسه دعاهاتون....

[ شنبه 3 اسفند1392 ] [ 19:21 ] [ نساء ]

[ ]

28 بهمن ...ساعت 3 ظهر.....زنگ می زنم رضا ...میگه یه کاری دارم بت زنگ میزنم خودم...صداش خیلی عصبیه ....

8 شب....خبری ازش نشده.......زنگ میزنم.....خیلی تند میگه واسش نامه زدن ادامه سربازی لب مرز.....قلبم میریزه یهو....میگه درگیرم ...زنگ میزنم بهت.....

کتاب جلومه ولی واسه خوندن حتی یه خط تمرکز ندارم.............

ساعت 2 شب ..نتوستم هنوز بفهمم چیکار کرده....فردا صبح زود باید ازمایش خون بدم.....از 20 روز پیش نوبت گرفتم وگرنه نمی رفتم.........شب اصلا خوابم نمی بره........

29 بهمن ...ساعت 6 ....چشمهامو باز میکنم....چشمهایی که خواب نرفته از دیشب.....

همه فکر م پیش رضاست........ازمایش رو میدم و به بدبختی خودمو به درمونگاه می رسونم.....تند روپوشو عوض میکنم که مریض ها رو رد کنم..............حس میکنم از درون دارم می لرزم......میشینم رو صندلی........لرزش واضحی تمام دستهامو میگیره......مریض ها در می زنند.......نمی تونم بیشتر از این کشش بدم....

مریض ها تموم میشه....ساعت 1.30 من هنوز خبری ندارم..............

ساعت میره رو 4.30 که رضا زنگ میزنه .....میگه دنبال کارام هستم  که درستشون کنم....دعام کن و میره.....

ساعت 6 ...یادم می یاد دوست صمیمیم امشب میره خارج .....واسه همیشه.....بهش اس ام اس میدم....یه اس ام اس پز ار حس تمام این 8 سال که با هم دوست بودیم........زنگ نمی زنم چون  حالم اصلا مساعد صحبت با یه مسافر نیست.....با یه مسافر که دلش الان پر پر داره میزنه.....

زنگ میزنه خودش ........ کلامی رد و بدل نمیشه ....... فقط گریه است که شنیده میشه.....

قطع که میکنه حس میکنم هیچ انرژی تو بدنم ندارم.............حالت تهوع دارم........

می یارم بالا.........دلم داره می ترکه ............. 

[ سه شنبه 29 بهمن1392 ] [ 20:47 ] [ نساء ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،