ناگفته های یک عدد من

صبح ساعت 12 .....یک مرداد 93

بی حال به پهلو دراز کشیدم رو تخت....

گوشی رومیگیرم و وایفای رو آن میکنم....

میرم می چرخم تو سایت های هر روزه...تو اینستاگرام.....تو فیث...بوک.....و......

وسطاش یه حسی میگه  برو سنجش پی ببینیم چه خبره........گزینه کارنامه اولیه خشکم میکنه.....

تپش قلبم میره باالا....

تپش از قلبم شروع میشه در همین حین گزینه ها رو میزنم...کد رهگیری رو وارد میکنم....

نبض به گوشم رسیده .....گوشم که روی متکاست محکم نبض میزنه !!!!

صفحه با عکس من در وسط باز میشه....چشمهام دنبال رتبه میگرده...میبنمیش!

رتبه : 325

خوب؟؟؟؟

موندم مات رو صفحه موبایل!!!

حالا چی؟؟؟

پا میشم با موهای ژولیده .....به مامان که داره قران میخونه میگم 325 ...

چشمهاش میخنده .....میگه حالا چی میشه؟

میگم نمی دونم!!!

خیلی مویینگییه !!!

خیلی بردر لاینه !!

میگه من نذر میکنم همین اهواز قبول شی...

میگم مادر من فقط قبول شم ......جاش در اولویت بعدیه.....

زنگ میزنم رضا....بچه ام خوابه.....میگم رتبه ها اومده.....معلومه میپره از جاش....

میگه یا ابالفضل چی شدی تو ؟؟؟

325 .....میگه افرین خانوووووووومم.....میگم رضا به چی میرسه این؟؟؟

میگه اون با خداست .....حالا باید درست انتخاب رشته کنی.....

از ظهر بارقه ای از امید تو دلم روشنه...... یه خنده ریز کنار لبمه......یه ذوق کوچیک یه گوشه دلم.....

معلوم نیست قبول میشم با نه.............ولی میشه امید داشت به رحمت خدا!!!

به لطفش......به معجزه اش!!!

امیدم رو که ازم نگرفتن........خدایا کمکم کن درست انتخاب رشته کنم!!

کمکم کن تو این 25 رشته که باید بزنم کامپیوتر رو یکی وایسه.........نکنه خدای نکرده 25 تا رد کنه و هییییییییچی دستگیرم نشه!!!

بخواه واسم ................التماست میکنم !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 2 مرداد1393ساعت 1:34 توسط نساء| |
یه هفته است که باید رتبه بزنن و نزدن !!!

گفته بودن 21 تیر میزنن....امروز 29 تیر و خبری نیست....

از  صبح تو این پیج های دستیاری بچه ها دیگه به جوش اومدن که چی شد پس!!

چی کار می کنید دیگه؟

تمام این مدت رو خودم کار کردم که مهم نباشه واسم....

که رتبه هرچی بود پس نیفتم....

که اگه مثلا تو رتبه دیدم 680 شدم یهو سکته نکنم تو 26 سالگی با این همه آرزو!!!

شب قدر خیلی التماس کردم به خدا.......مثل یه ادم مات که مثل بقیه گریه نمی کردم فقط مات التماس میکردم...........

التماس میکردم که حتی اگه نخواستی برام این قبولی رو .....یه جوری بفهمون بهم که چرا؟؟؟

یه جوری بفهمون که دیونه نشم تو حکمتت!!

انقدر کار کردم رو خودم ....انقدر وایه های دروونی با خودم گفتم که حس کردم دیگه ادم شدم !!

اتفاقی الان پیچی رو باز میکنم .....بچه ها دارن از اطلاعیه ای تو سایت سنجش خبر میدن...

با عجله میرم سایت سنجش روباز میکنم.....نت قطع میشه ....شاید به دقیقه نکشید که وصل شد دوباره ولی تپش قلب من به هزار میرسه....

حالم دست خودم نیست ..بعد این همه کار کردن به خیال خودم ،  همون ادم سابقم انگار......

نت وصل میشه ...سایت رو باز میکنم.....اطلاعیه زده که اخر هفته میدهیم رتبه ها رو.........وا میرم .....تمام تنم داره میلرزه.....

ادرنالین زده به سقف..........

وا میرم.......اشک هام می یاد پایین ...... این همه عذاب برای چیه اخه؟؟

که چی بشه اخرش ؟

چقدر من باید اون دنیا از این روح و جسمم به خاطر این همه عذابی که بهشون میدم عذر خواهی کنم؟؟

بعد میگن چرا میگی سال دیگه نمی خونی؟؟؟؟

واقعا سوال داره این قضیه؟؟؟

دارم تحلیل میرم......بماند اون دوره درس خوندن که مث مرتاض ها زندگی میکردم.....

حالا هم که برزخ به تمام معنی رو دارم تجربه میکنم....

چند سال مگه عمر میکنم که بهترین سال های زندگیرو اینجوری هدر بدم؟

دوستم دیشب میگه شاگرد اول دانشگاه نباید جا بزنه ......نسا تو امید همه بودی.....

از دست میدم کنترلمو...صدام میره بالا....میگم بیخود کرده هر کی به من امید بسته......

دست از سرم بر داریدد..............................................

لعنت به هر چی انتظاره که بقیه از آدم دارن......

لعنت به من که نمی فهمم چرا اینجوری شد!!!

لعنت به....................

نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393ساعت 16:27 توسط نساء| |
گاهی اوقات ...
باید ساکت بود ...
باید هیچ نگفت ...
گاهی اوقات ... 
باید صبر کرد ... 
و فقط شاهد بود ...
حتی اگر تصور از پایانش خوب نباشد ...
گاهی اوقات ...
باید بعد از دویدن و نافرجام ماندن ،
گوشه ای ایستاد و فقط تماشا کرد ...

گاهی اوقات ...
فقط باید بقیه اش را بسپرید دست خدا
... همین !

محمد ترکمان

نوشته شده در جمعه 27 تیر1393ساعت 19:26 توسط نساء| |
آدم ضد دینی نیستم.....ضد اعتقادات هم نیستم....

اتفاقا بر عکس ظاهرم با اون موهای به قول مامان همیشه سندبادی !! درونم اعتقادات قوی وجود داره...

کلی زنجیر اتصال به اون بالا ها.....کلی نزدیکی قلب !

ولی یه موضوعی عجیب این روزا ذهنم رو مشغول کرده !!

دعا !!!

اینکه اصن واسه چی دعا میکنم...وقتی خدا کار خودشو میکنه...وقتی سرنوشتی که خودش نوشته رو رقم میزنه چرا دعا میکنیم؟؟

چرا به هزار نفر میسپاریم که فلانی دعامون کن!!

با دعا خدا عوض میکنه چیزی رو ؟؟!! سرنوشت تغییر میکنه با دعای ما!!!؟؟؟؟

خیلی سرچ کردم .....ولی یا منابعی که من مطالعه کردم پوچ بود یا سرچ من ضعیف ...

ولی به جواب نرسیدم.....

کسی جواب منطقی برای این سوال داره؟؟ که من بتونم قانع شم....

من خیلی به دعا معتقد بودم......زجر دارم میکشم از این سوال !!

و تا جواب درستی نگیرم نا ارومم !!

نوشته شده در چهارشنبه 25 تیر1393ساعت 16:3 توسط نساء| |
علاوه بر فولدرهای آلبوم موزیک از خواننده های مختلف تو لپ تابم فولدر هایی دارم که مربوط به فصل های ساله...

مثلا پاییز 91

تابستون 92

که تو هر فولدر آهنگهای جدیدی که اون برهه از زمان اومده و کلی داغ بوده واسه خودش رو جا دادم....

همینجوری که می خوام بگردم تو پیج های مورد علاقه ام تو اینترنت هدفون رو می گذرام تو گوشم و میرم فولدر تابستون 92 روباز میکنم....

هر آهنگ که پلی میشه یاد یه خاطره میافتم و ناخودآگاه میگم وااااااای....

می بندم تمام پیج هایی که بازه...می خوام این نوستالژی ها رو با تمام وجود حسسس کنم....چشمهامو می بندم و فقط گوش میدم...

20 اهنگ از تابستون پارسال انقدر حالمو عوض میکنه که باور کردنی نیست......

خاطره های ادم خیلللیییی عزیزن ...اونم واسه ادم خاطره بازی مث من.....تازه شدنشون حالمو عجیب خوب کرد..

بهتون توصیه میکنم از این فولدرها حتما داشته باشین.....

عجیب حالتون رو جا می یاره بعد یکی دو سال که گوششون می دین !

نوشته شده در شنبه 21 تیر1393ساعت 18:29 توسط نساء| |
خشونت عليه زنان هميشه يک چشم کبود
و دندان شکسته و دماغ خوني نيست.
خشونت اضطرابي است که
در جان زن است که فکر ميکند بايد لاغرتر باشد چاق تر باشد ،
،زيباتر باشد ،
خوشحال تر باشد،
سنگين تر باشد،
سکسي تر باشد ،
خانه دار تر باشد،
عاقل تر باشد.
خشونت آن چيزي است که
زن نيست و فکر ميکند بايد باشد.
خشونت آن نقابي است که زن به صورتش ميزند
تا خودش نباشد
تا ...!
براي مرد کافي باشد.....

تهمينه ميلاني

 

پ.ن : چقدر ادم میتونه عمیق فکر کنه که این متن رو بنویسه ....

چقدر میتونه به جوانب یه امر دقت کرده باشه...

عالیییییییییییی بود این متن

نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 0:27 توسط نساء| |
چرخ میزنم تو اینستاگرام....یه عکاس مستند عکس یه خانوم رو با کلی بار گذاشته تو فرودگاه که تنهاست.....

دلم می ریزه.....یاد خودم می افتم....که 8 ساله یه مسافر تنهام....

هر بار از اهواز می خواستم برم تهران تمام وجودم میشد بغض ....راحت نیست دوری از خونه و عزیزات ....

قرار بود دور شم ازشون ....این دوری بعضا حداقلش 6 ماه بود....6 ماهی که قرار بود تنها راه ارتباطیت با خانواده ات صدا باشه و بس !!

از تهران هم که می خو.استم بیام اشک بود که سرازیر میشد........ فشرده میشد قلبم ...... دل آشوبه میگرفتم...

نمونه اش همین هفته پیش....که تمام مسیر به سمت فروودگاه دلم آشوب بود ...صدام می لرزید از بغض ...

رضا تو فرودگاه میگه نمیشه برگردیم....میگه دلم اشووووبه نسا!!

میگم میترسی هواپیما سقوط کنه؟؟

با دستش که رو شونه امه منو فشار میده به خودش که دیووونه این حرفها چیه؟؟

بعد میخواد که اشکهای من سرازیر نشه میگه یکم دیگه مونده....دیگه همش پیش همیم....

ولی دیگه این حرفها هم ارومم نمیکنه......اشکهام سرایز میشه .........بی اختیار!

عکس اون زن تنها تو فرودگاه انعکاس همه این 8 سال من بود....نگاه اخم آلودش انعکاس تمام گریه های من بود تو این سال ها......تمام این سال ها که وقتی هواپیما تو اوج آسمونها بود من بغض داشتم و گلو درد از زور حبس این بغض !

سفر های تنهایی که بخشی از وجودت رو باید بزاری تو شهر مبدا و بری خیلی سختن..

لحظه های خداحافظی انگار سنگ روی قلبت گذاشتند....حس میکنی می خوای خفه شی!

اصن باید همه ادمهای عزیزت یه جا باشن....یعنی چی که هر کدوم تو یه شهرن!!!!!!

کاش هیچ کس از این سفرهای تنهایی نداشت.....اگه داشت  ، حداقل چیزی رو از وجودش جا نمی گذاشت تو مبدا !!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 16 تیر1393ساعت 14:56 توسط نساء| |
همینجور بی حوصله سر ظهر با حال روزه نشستم که چند تا شبکه خوب از تو ماه ...واره در بیارم بلکه کمی سرگرم شیم......

چند تا شبکه در می یاد از تو این همه سرچ....

همینجور تو چرخش بین شبکه های جدید یه شبکه میخم میکنه....

یه تصویر سیاه و سفید ......مهناز افشار....صابر ابر .....

مکث میکنم روش .....

فیلم میره جلو و منو با خودش می بره......حسش میکنم ...... همه رخوت نقش اصلی رو حس میکنم....

این تصویر های سیاه و سفید منو با خودش میبره .....2 ساعت میگذره و تیتراژ می یاد ......هنوز نفهمیدم اسم فیلم چیه....

سر تیتر تیتراژ می یاد برف روی کاج ها ....کارگردان پیمان معادی

خوشم اومد راستش .....متفاوت بود واسم ....

اگه بیکار شدید ببینیدش ....در عین بی حادثه بودن و رخوتی که تو فیلمه ارزش دیدن داره ....

نوشته شده در جمعه 13 تیر1393ساعت 18:47 توسط نساء| |
نیازی به گفتن نیست که بگم حالم خوب نیست!!

تو این روزا که حس هیچی رو ندارم صدای شاد رضا میتونه خوبم کنه....

میتونه خوب ترم کنه وقتی میگه هفته دیگه سربازیم تموم میشه ...با احتساب مرخصی های تشویقی و اضافه خدمتهاش و کلی چیزای دیگه که براش حساب کرده بودند مشخص شد که هفته دیگه تموم میشه این عذاب واسش.....

و من خیلی خوشحالم واسش .....خیلی اذیت شد...تو تمام روزهایی که اینجا هیچی نمی نوشتم غم کم نبود واسه نوشتن .....

روزهایی سختی رو گذروندیم هر دومون .....اون داخل گود بود و من از بیرون فقط حرص می خوردم و غصه !

مث یه بچه ذوق میکنه.....میگه کارت پایان خدمتتم رو قاب میکنم هزار جای خونه میزنم.....انقدر که زجر کشید عزیز من تو این دوره.....

با صدای خوشش یادم میره چند لحظه همه حال خودمو.....

کلی بهش تبریک میگم .....کلی لاو می فرستم از راه دور...

و کلی خدا رو شکر میکنم که این خان رو پشت سر گذاشتیم.....

کاش مثه داستانا زندگی 7 خان داشت......ولی زندگی پر از خانه ...هر کدوم از قبلی سخت تر....

من راستش انقدر سرم توکتاب بود که یادم رفت تمام شدن خان طرحم رو به ذوق بشینم ....

ولی خدا رو هزار مرتبه شکر..... خبرهای شاد امسال کم نبوده تا حالا :))

دو سال پیش این موقع ها ما درگیر دفاع از پایان نامه بودیم و حالا.....

حالا قدر 10 سال بزرگ شدیم.........قدر 10 سال انگار از اون جوون های 24 ساله ای که از دانشگاه تازه اومده بودند بیرون بزرگ تر شدیم......

انی وی خوشحالم من برای رضام.....برای خلاص شدنش از یه دوره ماورای سخت زندگیش......

خوشحالم رضای من و قول میدم یادم بره که چقدر از درون برای امتحانم ناراحتم.....

قول می دم به حرفهات گوش بدم.....گوش بدم که میگی فدای یه تارموت که نشده ..........

قول میدم مست کنم با این جمله ات.............مست شم از داشتنت ....از بودنت .....از منطقت و از شعورت ........

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 15:38 توسط نساء| |
از 13 خرداد شروع میکنم ....خیلی منتظر اون روز بودم...تو روزهایی که درس زیاد بود و وقت کم ....رفتن هر روز به اون درمونگاه واقعا واسم عذاب شده بود....

ولی بالاخره 13 خرداد رسید ....با دو جعبه شیرینی راهی درمونگاه شدم.....

اینم شیرینی ها

راستش هیج حس نکردم که دلم برای اونجا تنگ میشه ( هنوزم دلم تنگ نشده ...حتی یه ذره ) 

دم دمای اومدن ت سالن درمونگاه منتظر سرویس بودم که یکی از مریضهام با سینی غذا اومد تو....کلی غذا اوردن .....مرغ شکم پر...زرشک پلو....خورشت قیمه ....سوپ جو....میوه ...نون خونگی....سبزی خوردن ....نوشابه ....خربزه تیکه شده .....

باور کردنی نبود .....واقعا لذت داشت دیدنش .....منم همه رو بسته بندی کردم و یکی از همکارا لطف کرد و من رو رسوند و با خانواده نشستیم به خوردن جاتوووون خالی واقعا....

اینم عکسش

از 13 دیگه تو خونه باید می بودم....باید درس می خوندم و انصافا خوب خوندم......روزای قبل امتحان واقعا رو جزوه ها تسلط داشتم....

و 4 تیر ساعت 12.30 پرواز داشتم به تهران ....

اتفاقی هم با خواهر رضا هم هواپیمایی بودیم....

کنارم نشسته بود و باشوق کلی داستان داشت واسه تعریف کردن......می دونید؟

از شما چه پنهون دلم اشوب بود....دلم نمی خواست حرف بزنه....دلم می خواست فقط چشمهامو می بستم و ریلکس میکردم......ولی این دخملک مدام حرف میزد.....بی رمق فقط نکاهش می کردم ...گاهی یه تایید در جواب حرفهاش که ناراحت نشه...

رضا تا 3 پادگان بود و تا از کرج می خواست خودشو برسونه میشد نزدیکای 4 ....ساعت 2 من بارم رو هم گرفته بودم....آژانس گرفتم به سمت خونه......

طرفای 5 بود که رضا با غذایی که مامانش داده بود اومد دنبالم.....

البالو پلو که من اصلا دوست ندارم....و قرمه سبزی 

خیلی اشتها نداشتم ولی یکم با رضا همراهی کردم....

دور دور کردیم و طرفای 7 جدا شدیم ....که شب امتحانی من برم ریلکس کنم تو خونه و رضا هم بره فوتبال ببینه ......ایران ....بوسنی ساعت 8.30

منم زدم که فوتبال ببینم ولی راستش از بدی بازی بستم تلویزیونو ...

طرفای 10.30 خوابیدم......فرداش قرار بود رضا و دوستم بیان دم خونه ما که آژانس بگیریم و بریم حوزه امتحان.....دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه تهران.....

رضا 5 ساندویچ نون و کره و مربا گرفته بود واسه ما....ما هیچ حال خودمون نبودیم.....نه که خحیلی استرس داشته باشیم ولی اشتها نداشتیم....بچم خواست اصراف نشه همه رو خودش خورد...مدیونید فکر کنید شیکمو هه ها :))))

امتحان ساعت 9 شروع میشد...

از 8.30 ما رو نشوندن سر جاهامون...

8.55 بلند گو داره قران میخونه......و من با خودم فکر مکینم که سوالا قراره چی باشه ؟؟؟

بلند گو میگه دفتر چه ها رو از روی زمین برداررید......شروع میکنم....به نظر بد نمی یاد.....

می رم تا ته ساعت 11.30 .......  چند تا سوال شکی دارم که باید برگردم روشون فکر کنم.....

بعضی درسها سخت بود....بعضی اییی بد نبود.....ولی در کل فرمت امتحان انگار که عوض شده بود....

گشته بودن بی اهمیت ترین پاراگراف رو گیر اورده بودند و سوال داده بودند....

12.25 پاسخنامه ها رو میگیرن......

تو حساب های مغزیم بد نشده قضیهه.....امیدی هست....

دو روز بعد قراره ساعت 6 کلید ها بیاد.....میرم کافی نت.....تا 7.30 می شینم...نه مثل اینکه خبری نیست....

می رم بیرون با رضا ....در حالی که فکرم یه جای دیگه است....

فرداش نزدیکای ظهر کلید ها می یاد دوستم می گه بیا پیش من با هم چک کنیم.....

حالم بده ....خیلی بد

دستام میلرزه وقت چک کردن....جوابا با منطق من خیلی فرق داره.....

تصییح کردنم تموم میشه.....نتیجه اون چیزی نیست که من میخوام......اصلا اون چیزی نیست که می خوام...برای دوستم هم همینطوره و برای چن تای دیگه....

از گوشه و کنار نمره های خوب هم شنیده میشه...و این یعنی نمیشه به این امید داشت که بیس پایینه...

حالم خوش نبست.......پس از چند روز تاره تونستم خودمو ریکاوری کنم.....

گفته بودم که سپردم به خدا.....گفته بودم که تلاشمو کردم باقیش با خداست....

حالا شاید خدا نخواسته ......شاید پیشامدهای بهتری از اون کلیشه هایی که تو ذهن ماست برامون قراره رقم  بزنه.....هیچ کس نمیدونه......

اینم گذشت ....با تمام سختیهایی که تو این مدت به من تحمیل شد.......نتیجه شاید اوون چیزی نباشه که من می خوام.....ولی باید خوشحال بود....چون معلومات من نسبت به یک سال پیش خیلی خیلی بالاتر رفته ....باید خوشحال بود چون این مدت سختی گرچه که شاید منو به اون هدفی که می خواستم نرسونه ولی چیزیهای زیادی به من داده که واقعا ارزشمند ند.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 تیر1393ساعت 14:17 توسط نساء| |