ناگفته های یک عدد من

امروز در حین اینکه منتظر استادم بودم به صورت یه توفیق اجباری تو دو جلسه دفاع هم بودم....

حس قشنگیه روز دفاع ....وقتی که آخرش تقدیمی ها رو می خونه بلا استثنا همه گریشون میگیره.........مامان باباهاشون اونجا هستند و  با این حال وقت تقدیم گریه اشون میگیره....منی که بابای گلم نیست که نسا کوچولوش ببینه تو لباس فارغ التحصیلی ، نمی دونم چجوری می خوام خودمو کنترل کنم!!؟

از ظهر که برگشتم یه بار زنگ می زنم مامانم که باید اینجوری بکنی جلسه دفاعم ، اونجوری بکنی......

یه زنگ می زنم رضا یه دور قصه هم واسه اون میگم.....

خل شدم انگار......جو گیر شدم شاید...

ولی حس خیلی قشنگیه!!! 

البته من خیلی دوست داشتم فک و فامیل باشند ، ولی متاسفانه ممکنه حتی خواهر برادرمم هم نتونند باشند :((

به رضا میگم تو تقدیمی ها چی بگم واسه تو ؟؟؟

میگه : هر چی دوست داری.....

میگم: من که خیلی چیزا دوست دارم بگم .....ولی اگه رابطمون اینجوری باشه که نمی تونم!! میگه توکل به خدا ...ایشالله درست میشه......و من دوباره به گریه می افتم.......که رضا اگه کلا نشه چی؟؟؟

این روزا که هی داریم لحظه لحظه به روزهای پایان درس و پایان مهلت مقرری که رضا داره می رسیم قلبم فشرده تر می شه که هنوز هیچی نشده.......

رضا میگه بسپار به خدا....میگه گریه که کاری درست نمیکنه....دلش خون تره منه اما....

و من الان دچار کلی حس متضادم.....حس خوب دفاع تا یه ماه دیگه که ثمره 6 سال سختی هاته....حس بد دوری از همه دوستام.....و یه حس دوگانه از رابطه 4 ساله ای که دارم و نمی دونم چه سرنوشتی در انتظارشه.....حالا شما حساب کن من باید  درس هم بخونم در این حال و احوال؟؟!!

واقعا حسشو ندارم.........مغزم خییییییییلیی درگیره!!


پ.ن: مشاور آماری ما نمی دونم چرا نمی فهمه که من و رضا فعلا رابطه رسمی با هم نداریم...هر بار منو می بینه میگه شوهرت چی کار میکنه؟؟ تو از شوهرت اکتیو تری و باهوش تری!! شوهرت ال ...شوهرت بل..

حالا کی به این تو جلسه دفاع بفهمونه که سوتی نده!!! درد که یکی دو تا نیست!

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 19:12 توسط نساء|

میدونه امروز بی حالم....می دونه امروز بی حوصله ام...

میدونه که جونم به جون این داداشه بسته بوده....می دونه همیشه دور شدن از عزیزام اون روز برزخ برزخم.....

میدونه تمام شب رو گریه کردم.....چون می شناسدم.....قد 4 سال می شناسدم....

صبح در شرایطی که هیچ کاری تهران نداشت، از خواب نازش زده از کرج پاشده اومده میگه بریم دورت بدم از این حال و هوا دربیای....

من اما حوصله نداشتم.......گفتم نمی خواهم..نمی یام.......خوابم می یاد....کل شب رو نخوابیده بودم...ولی خواببم نمی برد......

میگه پس بزار برم برات قاقالی هایی که دوست داری بخرم.......بهش می گم نمی خواد ، من خوب میشم....گوش نمی ده...می ره نیم ساعت بعد برمیگرده با کلی توت فرنگی و گوجه سبز و خربزه و آلبالو خشکه و چیپس و....................

خودشم خوب میدونه حالم با این چیزا خوب نمیشه.............به رسم ادب کلی ذوق میکنم واسه قاقالی های مورد علاقه ام ......

و اون می ره خونه......همین...انگار که ماموریت داشته بیاد به من رسیدگی کنه بره......

بودن همچنین آدمهایی تو زندگیت به قول سارا سجده شکر داره.......کسی که از  دوست داشتنی هاش مثل خواب و استراحتش میگذره و می یاد ناز تو گنده دماغ رو میکشه..............که هیچ حتی ازت انتظار نداره استقبال کنی ازش.....می یاد ، چون میگه نمی تونه از بین خط های تلفن باهات همدردی کنه......

می دونید؟؟؟

من اگه پدرمو خیلی زود از دست دادم ولی در عوضش خدا آمهای خیلی مهربون دیگه ای رو وارد زندگیم کرد که حمایتم کنند......

حمایت رضا تو این 4 سال تو این شهر غریب غریب واسه من چیز کمی نبوده و نیست......

اینکه من بدونم جایی که هیچ کس رو ندارم که بهش تکیه کنم ، کسی هست که بی چشمداشت ازم مراقبت میکنه  ..نازم و میخره.....بد اخلاقی هامو تحمل میکنه و دوستم داره یعنی یه نعمت فوق العاده که لحظه لحظه جای شکر داره....

به جرات میگم تو این 4 سال کمتر بی تکیه گاه بودن رو حس کردم.....

می دونید؟؟

درسته جدایی همیشه سخته...ولی به این فکر میکنم که ما الزاما به اون آدمی که می یاد تو زندگیمون نباید برسیم که..............یه آدمهایی یه وقتایی می آیند تو زندگیت مثل فرشته....مثل یه ناجی که ماموریت دارند حامی تو باشند..........رضا ناجی من بود این 4 سال......

بودنش رو قدر میدونم با تمام وجودم و موندش رو از خدا می خواهم................



پ.ن: آیدا با همه وجودم واست خوشحالم........تو لیاقتشو داشتی.

نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1391ساعت 19:34 توسط نساء|

داداشه که تو هفت خان آزمون استخدامیه یکی از شرکت های معتبر دولتی پذیرفته شده از یکشنبه باید کارشو شروع کنه...محل کارش اهوازه و اون داره بار و بندیلشو  کاملا جمع میکنه  که فردا احتمالا واسه همیشه بره که اهواز ساکن بشه....بالطبع اون مامان هم دیگه اینجا نمی مونه....و من حداقل برای دو ماه آینده تنهای تنهام....تا وقتی که امتحان رزیدنتی رو بدم احتمالا.....

من تنهایی مطلق این خونه رو زیاد تجربه کردم ، ولی این تنهایی فرق  داره...دو ماه تنهایی که بعدش من هم مجبورم کل بار و بندیلمو جمع کنم برم اهواز....

روزای اولی که اومدم تو این شهر هیچ دل خوشی ازش نداشتم.....امروز اما که میدونم نهایت دو ماه دیگه از اینجا میرم با وجود همه خاطره ها و دلبستگی هایی که درونش دارم دل کندن  ازش خیلی سخته واسم.....

من از این خونه ، از این کوچه، از این شهر قد 6 سال خاطره دارم........... 

دو ماه دیگه اما باید خودمو با کوله بار خاطراتم جمع کنم برم به شهرم تا فصل جدیدی از زندگیمو آغاز کنم......

این ناگزیرترین روند زندگیه که آدمها مجبورند خیلی وقت ها از دلبستگیهاشون دل بکنند و برند تا باقی عمرشون را با خاطرات اون دلبستگی ها سر کنند.........و چه روند دردناکیه این روند.....

امیدوارم فصل جدید زندگیم به مراتب بهت از این فصل باشه....

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 14:28 توسط نساء|

کوچه ما کوچه نیمه مذهبی هستش .....یعنی اینجوری که اکثر خانومهای کوچه چادری هستند و کلا مورد ناجوری ندیدم من تا حالا....البته این هم بگم که گ...ش..ت محلی بسیار قوی داره که روزی شاید 10 بار از کوچه ما رد بشند......

امشب عروسی یکی از پسر های کوچه است........خانواده اینا خیلی شریف هستند و آروم و البته مذهبی....

حالا نمی دونم عروسه ، پسره یا هر کی گیر داده اینا اومدند  تو پارکینگ عروسی مختلط گرفتند !! 

از ساعت 8 شب دارند می زنند و می رقصند و رقص نورو الخ...حس میکنم وسط عوسیم من انقدر که صداش بلنده ...

ولی از همون ساعت 8 پدره پسره انگار که آشوب باشه عرض در اون پارکینگ رو فکر کنم هزار بار رفته و برگشته...مرتبم دستهاشو به هم می ماله.......همه اون تو دارند می زنند و می رقصند...این بیچاره از ناراحتی و ترس اینکه نکنه گ..ش..ت چیزی بگه خدای ناکرده سکته نکنه خوبه!!

شما نمی دونی چقدر نگرانی تو رفتارش موج می زنه!!

گفته بودم که خونمون مشرفه به کوچه...این خونه هم اول کوچه است...من به همه چی تسلط دارم!

می بینید ؟؟

یه وقتایی که ما تو اوج مستی کارای خودمون هستیم...پدر و مادرامون بدون اینکه بزممون رو به  هم بزنند از دور مراقب همه چی هستند.........مثل یه فرشته...........


نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 23:18 توسط نساء|

امروز با رضا رفتیم بوفه سارا....

اونجا اینجوریه که 4 قسمت داره بوفه اش.....یه قسمتش شامل : سینه مرغ سوخاری ،سیب زمینی سرخ شده، بال سوخاری ، قارچ سوخاری ، پیاز سوخاری ، لازانیا ، سوسیس کباب شده  و ساندویچ های کوچیکه همبرگره.

قسمت دوم : انواع پیتزا رو داره ، پیتزا سبزیجات ، پیتزا مخصوص ، پیتزا قارچ و گوشت و پیتزا ژامبون 

قسمت سوم : یه ردیف ترشی و شوریه و زیتون، یهذ ردیف ذرت و نخود فرنگی و انواع جوانه ها رو  داره ، یه ردیفش هم انواع سس و دو سه نوع ماست داره.

قسمت چهارم : سالاد اولویه ، سالاد ماکارونی، دو نوع سالاد کلم  و اجزای مختلف سالاد رو داره ....مثلا یه ظرف خیار حلقه شده ..یه ظرف گوجه ..یه ظرف کاهو الی آخر.. ...اون وسط ها سوپ شیر هم داره

سه نوع نوشابه نارنجی و مشکی و اسپیرایت هم داره که خوردن همه اینها وقتی تو پول بوفه کامل رو بدهی آزاد آزاده....یعنی تو هر چقدرمعده ات یاری میکنه میتونی بخوری....

هر نفر هم 13500 میشه ....

یعنی من و رضا انقدر خوردیم که مردیم......از اون موقع که رسیدم خونه فقط دراز شدم رو تخت...

یه قطره آب گنجایش ندارم بخورم....

طعم غذاهاش هم خوب بود همگی.........به نظرم صرف داره به نسبت هزینه اش....

ولی خوب معمولا اینجور جاها آدم خیلی زود سر میشه.....

به یه بار امتحانش می ارزه!

آدرس: اتوبان رسالت ، نرسیده به سید خندان، بعد از اتوبان صیاد شیرازی

تلفن:22880093-22890678

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 16:16 توسط نساء|

تو دانشکده ما پسرها سه دسته اند....یا هفت خط و همه کارند و اینو همه میدونن.....یا معمولین خیلی....یا اینکه خیلی مذهبی هستند..

بین این سه گروه ، گروه مذهبی ها خیلی زودعقد میکنند ، اکثرا هم با دخترای چادری و محجبه دانشگاه....و بعد اتمام درسشون ازدواج میکنند...خوب تا اینجاش که مشکلی نیست.....

امروز که جلسه دفاع یکی از بچه های یه ترم بالاتر بودیم.....

یکی از پسرهای ترمشون که به شدت مذهبی بود ، با خانومش که ترم 8 دانشکده خودمونه آمدند داخل و من چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم....

اینکه در شرایطی که اینها هنوز عقد بودند دختره  باردار بود!!!!! یه چیزی حدود 4  5 ماه

دختری که الان تازه شروع سختی های دانشکده است واسش ، در شرایطی که هنوز خونه باباشه باردار شده بود!!

خیلی خیلی دلم براشون سوخت................

من خودم شخصا خیلی  این یه سوال واسم مطرحه که تو دوران عقد باید رابطه داشت یا نه!!؟

ولی می دونم که جواب این سوال خیلی بستگی به شرایط دو طرف داره....

به نظرم گناه نکردند اونها.....ولی این اتفاق اصلا وجه جالبی نداره ........

و اینکه چرا با این شرایط نمی روند سر خونه زندگی خودشون نمی دونم ....ما که تو زندگی آدمها نیستیم...

ولی خیلی منو ناراحت کرد واسشون!


نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 16:15 توسط نساء|

چند وقتیه دارم به این فکر میکنم که این رشته ای که انتخاب کردم یه روزی من رو از غم میکشه....نه به خاطر سختیهاش و تمام خطرهاش ...نه ...به خاطر چیزای زیادی که بی پرده می بینم توش....

کاری که من ارائه می دهم به  یه نفر کار به  نسبت گرونیه.........تو این اوضاع و احوال هم قضیه به نظرم بغرنج تر شده!

من دلم می سوزه واسه پدری که از درد دندوناش دیگه تحمل واسش نمونده ولی اول می خواد دندون های دخترش درست بشه.......وقتی بهش میگی وضع تو حادتره....میگه حالا لطفا اول دخترمو انجام بدهید!وضع مالیم فعلا خرابه......

اون لحظه دلم می خواد بشینم کف زمین فقط گریه کنم.......که یه پدر با همه قداستش جلوی من الف بچه اعتراف کنه پول نداره!!

من دلم میسوزه  واسه مادری که دندونهای جلوش حتی سیاهه از پوسیدگی ولی خال افتاده رو دندون بچه 5 سالش واسش در اولویت تره........چون هزینه دندونهای خودش رو نداره که بده!!

من دلم میسوزه واسه پدری که می یاد که همه دندونای کمی خرابشو بکشه ....چون خرج دست دندون گذاشتن از عصب کشی و ترمیم وروکش کردن اینها کمتره!!! درد میکشم جای اون وقتی دندونهاشو میکشم!

وقتی ما برای یه مریض کاری انجام می دهیم منشی نمی یاد چک کنه که اون کار چیه ؟؟

من می تونم کمترین کار رو که کمترین هزینه رو داره بگم فیش کنه.....در صورتی که شاید گرونترین کار رو تو اون بخش انجام دادم!! هر بار وسوسه شدم که این کار رو بکنم ترسیدم!! گفتم نکنه حق کسی ضایع بشه این وسط ...چه میدونم!! و مدتها در کلنجار بودم با خودم که حالا اگه اون کارو می کردی چی میشد!!

من حتی دلم واسه مریضی که زیر دست خودمه میسوزه همش.......من خیلی آروم کار میکنم ولی بازم نمی دونم چرا انقدر دلم می سوزه واسه مریض ها!!

نمی دونم...شاید وضع بد اقتصادی اونایی که می یان پیش ما و اوج بیچارگیشون آدم رو به غصه می اندازه!

من هر روز تو این دانشکده چیزایی میبینم که دلم کبابه.....دیگه چه برسه بخوام برم تو مطبم!! من نمی میرم به نظرتون با این شغل؟؟

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 14:44 توسط نساء|


وقتی که تکیه گاه کسی باشی

نباید بلرزی

نباید پایت سُر بخورد....

نه اینکه بترسی که خودت زمین می خوری.......

نه

بترسی از اینکه کسی که به تو تکیه کرده زمین بخورد و بشکند.........

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 23:51 توسط نساء|

من از میوه های زمستونی فقط خرمالو رو دوست دارم.....یعنی زجر میکشم تا یه سیب یا پرتقال میخورم!!

در عوض عاشق میوه های تابستونیم......از وقتی هم که امسال این میوه ها اومد من سرما خورده بودم و دکتر خوردن همشونو واسم قدغن کرده بود.....

امروز که دیگه خیلی بهترم رضا کلی گوجه سبز و توت فرنگی و طالبی برام خریده!!

از اون موقع که رسیدم خونه یکی در میون از این سه تا میخورم......تا شب چیزیم نشه خوبه!!

بی صبرانه منتظر آلبالو و گیلاس و زرد آلو هستم!!!


امروز آخر وقت که دیگه همه وسایمونو داریم می شوریم و غرق در کف و ضدعفونی کننده هستیم در بخش اندو ، یه خانومه اومده بود که یه پسر بچه 9 ماهه داشت ..........انقدر با مزه بود این بچه ...چشمهای خاکستری ، سفیییییییییییید ، لپ های آویزون...موهای زرد...یعنی عاشقش شدم....

بعد فکر کن هر کس از هر سینک وسیله شویی برگشته بود داشت این بچه رو نگاه میکرد......البته از فرط ابراز احساسات من از یه فاصله دور...اولین نفر خودم کشفش کردم.

ولی منشی نگذاشت بغلش کنیم دیگه.....بچه و مامانه پایه بودند...منشی میگفت روپوشاتون کثیفه!!!!!!!!!!

نبود کثیف بابا!!


نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 18:46 توسط نساء|

خانوم خیلی مسنی تو کوچمون زندگی میکنه که با واکر راه میره.....

این خانوم فوق العاده دوست داشتنی که من همیشه از پنجره خونمون که مشرف به یه کوچه بلنده شاهدش هستم همیشه هر روز صبح و عصر می ره پیاده وری....

یه کیف کوچولو داره ، میگیره دستش و ریز ریز با واکرش میره پیاده روی....

ساعت هاشم خاصه....

صبح ها 6.30 صبح میره ...8.30 برمیگرده

عصر ها هم 4.30 میره ...6.30 برمیگرده....

عادتم شده انگار راس ساعتهایی که بیدارم و می دونم داره میره یا برمیگرده از پنجره نگاهش میکنم.....حس زندگی بهم میده این تلاشش..این زنده نگه داشتن خودش....می تونست مثل خیلی از مادربزرگهای دیگه بشینه کنج خونه وغم رج بزنه...........

ولی اون یه گزینه بهتر رو انتخاب کرده....زندگی میکنه تا خدا بهش زندگی داده.....

عاشقشم.....

عجیب منو به تکاپوی زندگی می اندازه نظاره کردنش......



بی ربط نوشت: تو کنگره که بودیم به خاطر اینکه زیاد اسم من به واسطه مسابقه تو بلند گو گفته شد....بعد مسابقه دیدم که یه عده 12 نفری حدودا اومدند سمتم ، بعد از خسته نباشید و اینا...گفتند ما خیلی دوست داشتیم همیشه شما رو ببینم!!!

واسم عجیب بود که اینا منو از کجا می شناسند که دوست داشتند منوببینند؟!!

بعد فهمیدم که اینا جزوه منو که از ترم 7 می خونند زیرش همه اش اسمه منه دیگه...خیلی مشتاق شدند این دانشجوی اکتیو رو ببینند..............تو هر ترمی با یه مجموعه جزوه یه ردی از خودم به جا گذاشتم...حس خوبی بهم دست می ده وقتی مثلا یه ترم 7 می یاد میگه کلی دعات کردم وقتی با خوندن جزوه ات امتحانو نمره خوبی گرفتم!!!

اینا کم نیست به خدا.......اینا همه نعمته.....خوشحالم که از خودم یادگارای خوبی به جا گذاشتم!!


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 23:38 توسط نساء|

دیروز تولد یه سالگی وبلاگم بوده.....حس قشنگیه وقتی تو گیر و دار روزمره ات چیزی رو که هی با خودت می گفتی یادم نره ، یهو یادت بره....بعد فرداش یه دوست از دوستای خوب وبلاگت بیاد و تولد یه سالگی وبلاگتو تبریک بگه.....

مرسی زهرا جونم واسه این یادآوری شیرین....

روز اولی که شروع کردم خوب یادمه.......به رضا گفتم میخوام وبلاگ بزنم.....اتفاقا اون روز مامانم دعوتش کرده بود خونمون.....

گفت باشه ....فقط بذار بخوابم...اصولا وقتی خوابش می یاد تو هر کاری بکنی مهم نیست واسش میگه فقط بذار بخوابم!!!

اصلا هم یادش نبود وجود این وبلاگ....تا اینکه چند وقت پیش خودم به یادش آوردم...

فکر میکردم نهایت عمری که این وبلاگ داشته باشه یه هفته است....ولی حس خوب نوشتن  و حس خوب داشتن دوستایی که حرفهاتو بی اجبار می خونند و باهات حرف میزنند، گاهی حتی درد دل میکنند زیر پوستم غلتید .........

امروز که این وبلاگ یه ساله شده اما فکر میکنم ادامه اش خواهم داد تا نهایت.....

خیلی اینجا رو دوست دارم....مرسی از همتون واسه حضور همیشگیتون .....واسه بودن با من تو غم ها و شادی ها و مریضی ها و اشکها........................................


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 13:42 توسط نساء|

امروز با یکی از فارغ التحصیل های دانشگاه سر یه موضوعی صحبت میکردم  که بحث رفت سمت ازدواج.....

که یهو سر درد دلش باز شد و گفت باورت میشه من تا حالا یه خواستگار نداشتم؟؟

اول فکر کردم شوخی میکنه ولی غمی که توی نگاهش بود نشون می داد که هیچ شوخی در کار نیست....

قیافه اش خیلی خوبه...وضع مالیشون و سطح تحصیلات پدر مادرش خیلی بالاست .....خودشم که دندونپزشکه....

میگفت به نظر تو چرا اینجوریه؟؟؟

نمی دونستم چی بگم .....چون جوابی نداشتم...

یه وقتی واسه یه دختر کلی خواستگار می یاد ، یه جورایی با شرایطش سازگار نیست و سنش می ره بالا......

یه وقتی اما مثل این تا 30 سالگی هیچ خواستگاری پاپیش نمی گذاره!!

دوست بسیار مغروری دارم تو دانشکده که هم خیلی زیباست و هم خیلی خوش قد و بالا....خانواده خوبی هم داره..

این دوست من کلا با ازدواج در سن پایین مخالفه ...ولی چند روز پیش که حرف میزدم میگفت نگرانم که هیچ خواستگاری ندارم!! درسته که من نمی خوام به این زودیا ازدواج کنم ولی این نیومدن هیچ خواستگاری واسه منی که 25 سالمه و در شاداب ترین سال های جووونیم هستم نگران کننده است.....

واقعا چی میشه که یه دختر با شرایط قابل قبول از هر نظر تا سنین بالایی مجرد می مونه و گاها بدون خواستگار؟؟

آیا دوره خواستگاری تموم شده و هر کی خودش باید دنبال همسرش بره؟؟

من خیلی به این موضوع فکر کردم ، ولی مغزم به جایی نرسیده....شما نظرتون چیه؟

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 17:25 توسط نساء|


روز مادر یعنی به تعداد همه ی روزهای گذشته ی من...........صبوری ! روز مادر بعنی به تعداد همه ی روزهای آینده ی من..........دلواپسی ! روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه ی خواب های کودکانه ی من.........بیداری ! روز مادر یعنی بهانه ی بوسیدن خستگی دست هایی که عمری به پای بالیدن من چروک شد ! روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه ی سال های دلتنگی من بود . روز مادر یعنی باز هم بهانه ی مادر گرفتن

مادر من همه کس منه.........که 13 ساله تنها داره بار مسئولیت زندگی رو با 3 بچه که هر کدوم هزاران دغدغه خودشونو دارن میکشونه.....
مادر من اسطوره منه......
که خم شد در ناملایمات روزگار ولی نگذاشت خم به ابروی هیچ کدوم از ما بیاید......مادر من هزاران بار بوسه بر دستانت ......
کاش می شد محبتهایت را جبران کرد......
من رو به خاطر تمام نامهربونیهام ببخش..............

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 20:50 توسط نساء|

دیروز کلی گفتند که 9 تا تیم حتما جمعه بیان جوایزشون رو بگیرند و ......

من شخصا می دونستم چیزی غیر فلش نمی دهند ...به همراه یه مشت چیز تبلیغاتی...

حوالی 11 رفتم و راند آخر مسابقه بود....که دانشگاه شاهد برنده شد....واقعا لایقش بودند...خیلی خیلی قوی بود تیمشون.....انقدری که من فکر میکنم هیچ سوالی نیست در حیطه دندونپزشکی که نتونند جواب بدهند....قطعا نفر یک تا ده رزیدنتی امسالند.....مخصوصا سرگروهشون...

همینجور که نشسته بودم یه دختر خانوم اومد گفت ببخشید شما نساء ...... هستید ؟؟

گفتم : بله 

گفت : من دختر معلم سوم دبستانتم !! یه وقتی که کادو دادی به مامانم اسمتو از رو کادو خوندم ، یادم مونده!

دیروز که صدات کردند واسه مسابقه خیلی خوشحال شدم دیدمت!!

دیروز نشد بیام بهت بگم ، امروز اومدم...مامانم کلی سلام رسوند!

خیلی جالب بود واسم!!

معلم سوم دبستان من که من به زور فامیلشو یادم می اومد  تو اهواز، حالا دخترش اینجا تو تهران تو این کنگره منودیده بود!!

راستش من حافظه کودکی تا نوجوانیم به شدت ضعیف !!!

یعنی اسم معلم اول دبستان و سوم دبستان از دوران دبستان یادمه!!!

حالا خوبه حداقل اسم اینو یادم بود.....وگرنه خیلی ضایع می شد!

ولی کلا خیلی باحال بود واسم!

جایزه مون هم یه فلاش 16 گیگ بود...این همه رو ما رو کشوندند اونجا...

این هم از پرونده این مسابقه.....بریم با باقی زندگیمون برسیم...


نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 14:16 توسط نساء|

خوب من الان از کنگره دارم برمیگردم....کنگره ای که مسابقه ما در اون برگزار می شد......

9 دانشکده بودیم ، که 3 تا 3 تا با هم افتادیم...

دانشکده ما با بهشتی تهران  و تبریز افتاد و جز سه گروه آخر تو قرعه کشی دراومدیم واسه مسابقه...

راستش از همون اول مسابقه تفاوت فاحشی بین سطح سوال های گروه ها  بود ......یعنی سوال ها مساوی سازی نشده بود ....یه سوال خیلی سطح بالا بود ...یه سوال خیلی ابتدایی...و به نظر من این اصلا عدالت نبود.

نوبت ما هم که شد سوال های گروه ما و گروه دانشکده بهشتی سطحشون بالا بود ، ولی سوالهای دانشکده تبریز فوق العاده آبکی....

بعد اینجوری بود که اگر مثلا سوال تیم ما پرسیده شده بود ، تو یک دقیقه وقت مشورت ما کسی از حضار جواب رو میگفت گروه ما حذف میشد!!

بعد این طرفدارای تبریز شاید 40 نفری بودند ، واسه یکی از سوال های ما جواب رو گفتند که البته ما نشنیدیم ، بعد داور با کلی تهدید به مایی که اصلا بی تقصیر بودیم سوال دیگه ای مطرح کرد که آخرت سوال بود انقدر که سخت بود ، که ما اونم جواب دادیم......

ولی در نهایت به نظر من با پارتی بازی گروه تبریز با 4 امتیاز از 5 امتیاز اول شد...ما 3 امتیاز گرفتیم ...بهشتی هم 2 امتیاز..

و اینگونه ما نرفتیم مرحله بعد!!

حالا قراره فردا بریم پکیج اهدایی رو به مناسبت حضورمون بگیریم!

راستی من کادو روز بانو رو هم گرفتم از رضا .....

یه کفش عسلی ناز که یه پاپیون گنده روشه!!

عاااااااااااااااشقشم...



نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 18:0 توسط نساء|

تا اونجایی که از دوران کنکور و قبلش یادمه ، همیشه آدم مطمئنی بودم به خودم....یعنی در این حد که هیچ وقت حتی شب های امتحان هیچ استرسی نداشتم که حالا چی میشه!!

انقدر که به خودم مطمئن بودم..

دو سال اول دانشکده هم خوب بودم.....فکر کنم از بعد از علوم پایه بود که استرس ها شروع شد ...استرس بخش ها ، درس ها و استرس رابطه ای که شروع کرده بودم.....

کم کم که گذشت فکر هام بیشتر شد....شد خوره ...استرس ها خیلی قدرتمند شده بود.....

یادمه اولین بار ترم 7 بود که از فرط یه معده درد که دکتر عصبی تشخیصش داد از وسط بخش اومدم خونه!!!

از اون موقع منی که اصلا نمی دونستم معده درد چیه ، آدمی شدم که با کوچکترین تحریک عصبی معده ام به هم می ریخت و می ریزه....

حوالی ترم 9 بودم که متوجه شدم لرزش دست پیدا کردم ، یه  لرزش دست خفیف که بهش اهمیت ندادم.و.......لرزش دستی که امروز به جایی رسیده که کافیه 30 ثانیه یه کار دستی جلوی یکی انجام بدم ، فوری می پرسه : دستت چرا می لرزه؟؟؟

سیستم ایمنی ضعیف ودرد های گاه بیگاه سمت چپ قفسه سینه و...........که دیگه بماند...

می دونید؟؟

هر راهی که دارید می رید هر چقدر سخت و پر فشار ، به خودتون استرس وارد نکنید.....

بد یا خوب همه چی می گذره .......و فقط ما باقی می مونیم با خودمون........استرس ها و فکرهای خوره وار ما چیزی رو حل نمی کنه ، جز اینکه ذره ذره روح و جسممون رو به فرسایش می بره......

به جرات می گم شاید 70% این استرس ها به خاطر رابطه ای بود که خیلی زود شروع شد به نظرم و بی فکر!!

الان که دارم این چند خط رو می نویسم راستش بد جور بریدم..........

مخصوصا واسه این رابطه ..............4 سال کج دار و مریض هی استرس بکشی ، هی خودتو بکشونی ، هی توجیه کنی واسه همه، هی جواب بدی به همه ، هی....................

کم نیست به خدا....کم نکشیدم .......

قدرت جنگیدنم اومده پایین .....یعنی اگه فردا رضا بیاد بگه نشد ....حتی نمی پرسم چرا!!!

توان ندارم دیگه.................................اعتراف میکنم که بریدم......

می دونید ؟؟؟

این که هر لحظه استرس اینو داشته باشی که دو ماه دیگه ...دو سال دیگه من کجام؟؟ اون کجاست ؟؟ چی شده بینمون؟؟

بعد هی فکر کنی ...فکر کنی...فکر کنی ........بعد آخر فکرات بیای به خودت ببینی 1 ساعته داری گریه میکنی....

تمام بنیه ام از دست رفته ، از دورن دارم می پاشم.......من آدمی نبودم که یه سرماخوردگی ده روز زمین گیرم کنه!!!

سلول های بدنم پیر شدند انگار..........انقدر که هی ترس ها و غم و استرس ها رو رج زدم...

انقدر که نفهمیدم از شادیام لذت ببرم.........انقدر  که فکر آخر این رابطه نگذاشت از لحظه هاش لذت ببرم!!

نمی دونم چی میشه تهش!! ولی بریدم دیگه...........

اثرات جسمی که روز به روز بیشتر داره خودشو بهم نشون می ده بدجور داره به رخم میکشه که راهو اشتباه رفتم!!!!!!!!

 پ.ن : دوستای عزیزم بحث من تو این پست سر رضا و رسیدن و نرسیدن نبود ......سر این بود که ما آدمها یه وقتایی با انتخاب یه راه غلط چه استرس ها و چه ضربه های جبران نشدنی به خودمون وارد می کنیم........بحث من این بود که تو راه های زندگیتون خیلی غرق در آینده نیومده نشید که غمش و استرسش نیرو و بنیه تون رو بگیره.

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 16:24 توسط نساء|

یه خانوم اومده به عنوان بیمار اورژانس تو بخش اندو....

شکایت اصلیش هم اینه که دندون عقل فک بالا یه وقتایی خیلی می خاره....

باید حتما فشارش بدهم زیاد تا یه تق صدا بده بعد خوب میشه!!!!!!!!!!

و من موندم که الان این توصیفات واقعا مربوط به درد یه دندون بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 9:14 توسط نساء|

زندگی کن به شیوه خودت ....با قوانین خودت!!
مردم دلشان میخواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند....برایشان فرقی نمی کند چگونه هستی!!
چه خوب.....چه بد ...موضوع صحبتشان خواهی شد!
پس زندگی کن به شیوه خودت...چه خوب...چه بد.

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 23:8 توسط نساء|

امروز فکر کنم جز معدود دفعاتیه که رضا تنها بدون من رفت دانشکده.....خودش بیدار شد ، خودش صبحانه تنها خورد و............

6 صبح اس ام اس داده که درس نمی خواد بخونی، استراحت کن ، جیگر بخور ، پرتقال بخور، سوپ بخور و..........

1 ساعت بعد اس ام اس داده انگار یه چیزیو گم کردم امروز که نیستی!!

امروز در خونم ...........ولی باورتون نمیشه چقدر حالم بده....می خوام درس بخونم ، اصلا انگار مغزم نمی کشه.....من سهممو واسه این مسابقه 5 شنبه نخوندم هنوز!!!

شما شاهدین که من می خوام ولی...............


پ.ن : استادی که مسئول ماست واسه مسابقه ،ظهر زنگ زده بود که یه سری جزییات رو به من بگه....

صدامو که شنیده میگه تو می تونی بیای پس فردا ؟؟

میگم که می تونم بیام ولی نمی تونم درس بخونم تو این روزا....

می گه: نههههه...نمی خواد بخونی ...FUN بهش نگاه کن!!!

غلط نکنم گرخید از صدام! آخه تا دیروز که می گفت تا می تونید بخونید!!

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:10 توسط نساء|

یعنی قابل ترحم ترین انسانی که در اطرافم سراغ دارم الان خودمم......

انقدر حال من بده که حد نداره......با همه این مریضی امروزم یه مریض داشتم که دندون آخر فک پایینشو می خواست عصب کشی کنه....بعد این یه زبون داشت به چه بزرگی و فراوان بزاق کش دار داشت.............یعنی اصلا یه وضی...

انقدر حالم بده که هر کس می بینه دلش واسم کباب میشه...

به رضا گفتم برو از این تره بار پرتقال بگیر.....رفته برگشته یه کیسه پر از دل و جیگر گوسفند با کلی فیله مرغ خریده میگه باید هی سیخ بزنی هی بخوری......می گه خیلی ضعیف شدی...

داره خیلی محبت میکنه....یکمم عذاب وجدان گرفته ، چون من از اون مریضی رو گرفتم....

البته امروز که دکتر بودم مجدد ، گفت تو یه بار خوب شدی.....هنوز بدنت ضعیف بیماری قبل بوده یه بار دیگه گرفتی....می گفت محیطی که هستی(منظو ردانشکده) فوق العاده آلوده است!

حالا شما فکر کن من که 6 دو لقمه صبحانه خوردم ، 15 دقیقه پیش یه سیخ دل و جیگر خوردم که تقویت شم....الانم دارم سوپ می خورم....

یعنی 10 ساعت تحت تنش باشی و بدنتم انقدر ضعیف هیچی نخوری....

دیگه ببینید وقتی من رسیدم خونه چه حالی بودم که داداشه که داشت می رفت بیرون گفت می خوای نرم؟؟

می خوای ببرمت بیمارستان؟؟ 

یعنی در این حد ................

ای کاش من زودتر خوب شم.....داغون شدم.

نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 16:53 توسط نساء|

جامع نگر واحدیه تو ترم آخر دندونپزشکی که واقعا وقت تلف کردنه و اینجوریه که شما باید یا 4 کار ( مثلا جرم گیری، عصب کشی ، کشیدن دندون ، ترمیم دندون) واسه یه نفر انجام بدی  یا کارا رو دو به دو کنی ، یعنی واسه 6 مریض نفری دو کار انجام بدی .....در حالت اول میشه 3 مریض...چون مجموع کارات باید بشه 12 کار.....

در راستای همین تو به عنوان یه دانشجوی سال آخر علیرغم همه درگیری هات باید بشینی مریض پیدا کنی و کاراشو رو مچ کنی و این هم یه حجمی از فکرت رو می گیره و هم یه حجم عظیمی از وقتت.....

حالا من امروز یه مریض داشتم که هم جرم گیری شو خودم می خواستم انجام بدم ، هم کشیدن دندونشو...

امروز واسه جرم گیری رفتیم که به طور معمول 2 جلسه طول میکشه.....

زد و این مریض یه آقایی 55 ساله دراومد که روزی دو پاکت سیگار می کشید و به عمرش جرم گیری نکرده بود....

یعنی دهنش کبره بسته بود قشنگ....

منم مریضیم به شدت عود کرده و سرفه بسیار خشک و آبریزش به همه کلکسیون قبلی اضافه شده ، شما فکر کن با این حالم از ساعت 9 تا 1 من فقط جرم برمی داشتم.......وقتی آخر کار بلند شدم که استاد و صدا کنم یهو سرم گیج رفت و شانس آوردم یه صندلی کنارم بود ........افتادم رو صندلی....

خلاصه که استاد اومد دید و گفت به به جرم های فوق لثه رو خوب برداشتی ، مریض هفته دیگه می یاد که جرم های زیر لثه رو برداری!!!!

بعدم مشعوف شدم که این مریض به 4 جلسه فقط جرم گیری نیاز د اره!!!

نه که من خیلی وقتم آزاده ...اینجوری هم میشه....

الان واقعا خستهام...با اینکه دو ساعت خوابیدم ولی سرم می خواد بترکه....و این در شرایطیه که من اون قسمتی که بهم واسه مسابقه 5شنبه محول شده رو هنوز شروع نکردم و از فردا هر روز دانشگاهم...

اینم از این...........

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 18:10 توسط نساء|

هیچ وقت هیچ 3 4 ماهی تو زندگیم انقدر مهم نبوده....

هیچ وقت اینجوری که دو اتفاق خیلی مهم قرار باشه تو دو سه ماه آینده واسم بیوفته....

می دونید؟؟

دو سه ماه دیگه تکلیف رابطه من و رضا ، تکلیف نتیجه امتحان رزدینتی، تکلیف اینکه باید برم طرح یا نه ، تکلیف دفاعم معلوم میشه....

و اینا همه در شرایطیه که الان که دور هم نیست دو سه ماه ، هنوز هیچ کدوم از این قضایا به هیچ سمتی سوق پیدا نکرده.............

در کنار تمام درگیری ها و مشغله هام این موضوع بدجوری ذهنمو مشغول کرده....

که چی میشه تهش؟!!

می دونم که نباید بهش فکر کنم...که الان وقت کارای مهم تره.....

می دونم واسه منی که سپردم به خدا مخصوصا قضیه رضا رو ، واسه منی که اعتماد کردم همه جوره به رضا دیگه این ترس ها و این فکر ها معنی نداره....

ولی انگار که نمیشه فکر نکرد.....انگار که نمی شه بیخیال بود.....

راجب به دفاع که تمام تلاشمو دارم می کنم که تا 7 تیر دفاع کنم واین در شرایطیه که من حساب دفاع رو روی مهر و آبان گذاشته بودم....واین قصه رو سخت تر می کنه.

واسه رزیدنتی هم هر وقت هر ریزه وقتی پیدا کنم درس رو می خونم......خدا رو شکر تا اینجا بد نبوده ....باز هم تلاشمو بیشتر میکنم......و بسته به تلاشم مسلما نتیجه میگیرم.......حالا ایشالله که تلاشمون در حد قبولی باشه...

در رابطه با قضیه رضا اما من کاری از دستم بر نمی یاد .....در کنار همه اطمینان هایی که اون میده ، که میگه حواسم بیشتر تو به این قضیه هست......که میگه دنبال جور شدن شرایطم.....در کنار همه اینا من اما می ترسم.........

کی این ترس ها می خواد از جون من دست برداره؟؟؟!!!




نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 18:4 توسط نساء|

امروز طبق برنامه ریزی هام باید خونه می بودم ، ولی چون دیشب به این معرفت نائل شدم که اگر یه روز خارج برنامه نرم پیش استادم تو روزای کاری نمی تونم....

هماهنگ کردم باهاش و گفت باشه بیا تا درباره مقاله های بحث پایان نامه ات حرف بزنیم.....خیلی وسواس این استاد من....یعنی واسه پروپوزال جیگر منو خون کرد....حالا امیدوارم واسه این 5 صفحه بحث زیاد نخواد اذیت کنه...

دیگه عرضم به خدمتتون سرماخوردگیم عود کرده شدییییییییییید ........

به قسمت مزخرف درس ها رسیدم....مباحثی که هیچ وقت دوسشون نداشتم ، آخرین واحدشم ترم 8 فکر کنم پاس شد رفت.....رادیولژی .......یعنی دیروز با یه مرگی من اینو می خوندم ....حالا کلی دیگه ازش مونده...

low energy شدم.........یه مقدراش به خاطر این سرماخوردیگه است....یه مقدارم به خاطر نوع مبحثیه که این روزا دارم می خونم...یه مقدراشم ی به خاطر درگیری های دیگه دانشکده است!!!

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 10:11 توسط نساء|

بعد امتحان اندو دیروز که با کاردک باید ما رو جمع می کردند ، مخصوصا گروه ما ........

گفتم که بچه ها افتاده بودند به عکس گرفتن...ما هم در نهایت خستگی فقط ژست میگرفتیم...حواسمم بود که تو همه عکس ها اون جلوها وایسم که خوب دیده شم تو عکس!!!

من واسه عکس گرفتن خستگی سرم نمیشه......

در هر شرایطی استقبال می کنم.....

همینجور که عکس میگرفتیم دیدیم ای داد 6 عصر شد و اینو وقتی فهمیدیم که در دانشکده دیگه بسته شد پشت سرمون...........آخه به شدت اصرار داشتیم جلو در دانشکده عکس بگیریم....بعد به صورت فرسایشی این عکسها خراب می شد و ما هم کوتاه نمی یومدیم...

خلاصه که در رو اگه تو عکسی که در ادامه میگذارم ببینید داره بسته می شه....و از بین همه عکس ها من این عکس رو بیشتر از همه دوست دارم.....

این تعداد شاید یک سوم کلاس ما هم نباشه ولی به جرات می گم پایه ترین آدمهای کلاس همیشه همینهایی بودند که می بینید....

به علت مسائل امنیتی عکس رو خیلی زود حذف می کنم....

دلم خواست هم ترمی های خوبمو شما هم ببینید ...........بعد 6 سال حالا که داره تموم میشه انگار مهربونتر شدیم با هم.......

عکس حذف شد.

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 23:35 توسط نساء|

از 7 صبح بیدارم.....امتحان داشتم ساعت 4 عصر!!

و در شرایطی که فکر میکردم یه بخش نباید برم...در کمال ناباوری متوجه شدم امروز نوبت گروه ماست...دیدی سیستم فیزیزولوژیکو وقتی رو یه چیزی تنظیم میکنی خود زجره وقتی عوض می شه داستان؟؟

حالا من بودم.......صبح فس فس آماده می شدم واسه بخش!!

از صبح دانشکده بودم تا 4 که امتحان دادیم.....بعدم کلی عکس گرفتند بچه ها...نمی دونم چی شده احساساتشون قلمبه شده....عکس میگیرند ، در کمتر از یک ساعت عکس رو می گذارند تو فیث.......بوک ، بعد در عرض یه ساعت مثلا 100 تا کامنت و 500 تا لایک زیر عکس میره...از دماغ همدیگه شروع میکنه به تحلیل تا چروک مانتوی فلانی تا استایل بهمانی و الخ......نمی دونم چشون شده!! از این اخلاقها نداشتند!

از اون موقع هم که اومدم خونه خیلی فرسایشی تو نتم......

یعنی الان از خواب  دارم می میرم و در شرایطی که میدونم فردا باید برم دانشگاه و باید 6 بیدار شم باز نمی دونم چرا مثل خوره این لپ تاپ رو ول نمی کنم!!!

انگار که قرار ه چی بشه حالا!!
40 بار هر صفحه رو رفرش کردم!

مرضه ها ...خودم خبر ندارم!!!

شب همتون خوش..........

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 23:16 توسط نساء|

دیشب خواب دیدم یه ظرف بزگ عسل خریدم...

تو تعبیر خواب نوشته عسل مال زیادیه که بی زحمت بدست می آید....

ما یه میلیون رو بردیم ....از الان من اعلام می کنم!!!!!!!!!!

حالا چی بخرم باهاش؟

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 8:54 توسط نساء|

21 اردیبهشت کنگره دندانپزشکیه.....فکر کنم کنگره عمومی..

بعد اینها اومدند گفتند 5 نفر برتر ورودی های 8 دانشکده دندونپزشکی که الان سال آخرند بفرستید بیان کنگره ، مسابقه داریم ...

منم جز اون 5 نفرم..

حالا مسابقه اینجوریه که 8 تیمه در واقع .....8 تیم 5 نفره.

روز اول تیم ها دو به دو با هم می شینند ، یکی می یاد شفاهی سوال می پرسه ....هر کی جواب های درست بیشتری داد میره مرحله بعد..

مرحله بعدش 4 تیم می مونه ...اونا هم باز دو به دو امتحان می دهند و در نهایت 3 تیم برنده انتخاب میشه..

به 5 نفر تیم اول نفری امیلیون می دهند .....به 5 نفر تیم دوم نفری 350 هزار ....و تیم سوم نفری 150 هزار تومن..

حالا بچه ها می گویند هر کی بیاد دو درس بخونه...شاید علاوه بر افتخار آفرینی یه پولی هم گیرمون اومد...

اینم مشغله جدید من شده....

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 8:53 توسط نساء|

سرما خوردم بد....از رضا گرفتم

یعنی بدن کووووووووووفته....تب و گلو درد...

امروز که رفته بودم دکتر ، گفت ویروسی شدیدا مسریه که این الان حال خوبته!!

گفت 2 3 نفر الان زیر سرم داریم واسه این ویروس!!!! خدا حم کنه به من.....

یعنی احساس می کنم هر لحظه بدنم خرد میشه می ریزه  از  فرط کوفتگی.....

قرصی که  دکتره داده به شدت خواب آوره...

کی با این حال دقیقا درس بخونه؟؟!

من همیشه سرما می خورم پرتقال لیمو زیاد می خورم خوب میشه دکتره می گفت چون ملین هستند این میوه ها  رو بخوری حالت بد می شه از اون نظر البته!! و میری زیر سرم!!!!!!!!!!

حالا من چیکار کنم....اهل بیت خونه هم واسه کاری رفتند اهواز.......من دختر تنها تب کرده مریض که  کلی درس داره!!!

امروز هم بخش اندو بودیم....یعنی انقدر حالم بد بود دلم می خواست وسط بخش دراز بکشم...نمی تونستم وایسم اصلا!!!

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 21:46 توسط نساء|

کلی کتاب نیاز داشتم ......گفتم چه کنم چه نکنم ، شماره نمایندگی اون انتشارات  رو پیدا کردم، صبح زنگ زدم بیارند..

الان آوردند .....فکر کنم 15 کتابی بود.....

150 تومن شد .....ولی خیلی خوشحالم بدون اتلاف وقت به این همه کتابی که می خواستم و عزا گرفته بودم از کجا بگیرم رسیدم.......

من الان یه عدد نسای پیروزم که به کتاب هام رسیدم و حساب شخصی ام هم خالی شده.....در راه عللم!!!

حالا ایشالله بعد ها جبران میشه این قضیه مالی.........

دارم به حدی میرم  جلو که 11 مرداد که صفحه رتبه باز شد ، اگه رتبه ام هپروت بود حتی ....اگه اصلا مجاز نشده بودم خدای نکرده.....غصه نخورم که چرا این کارو نکردم، چرا اون کتاب رو نخریدم و هزار تا چرای دیگه....

اصولا خط مشی ام تو زندگی همینه........جای هیچ حرف و حدیثی واسه خودم -حداقل- نمی گذارم....

چون معتقدم جلو خودت که شرمنده نباشی حله.....حالا هزار نفر بیان بگن کوتاهی کردی....تو که می دونی کم نذاشتی...

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 11:59 توسط نساء|

به حول و قوه الهی پرونده اطفال تو این دانشکده بسته شد!!

البته اگر به خاطر دو کاری که انجام ندادم در عین وجود 9 کار اضافه من رو در این واحد عملی نا تمام رد نکنند.....

ناتمام رد نمیشه.......بیایید مثبت فکر کنیم..

دیگه اینکه از 2شنبه وارد بخش شیرین اندو( دمان ریشه یا همون عصب کشی البته به غلط) می شویم و دوباره مصیبت ها و نکبت های بخش اندو شروع میشه ........از مشکلات مربوط به خود درمان تا مشکلاتی که با منشی ها ی بخش پیش می یاد ....

دیگه اینکه درسم هم دارم می خونم........ای بدک پیش نمی ره...میشه امیدی داشت ...

دیگه همین...شما خوبیییییییییییییییییین؟؟

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 21:45 توسط نساء|


آخرين مطالب
» دوباره پاییز...دوباره حس های جدید
» ناگفته ها لطفا ناگفته نمونید...........
» 27 سالگی سلام.....روزهایت شاد شاد
» دگردیسی
» صلاحم هر چه هست همان را به من عطا کن...
» چند لحظه ای که پرت میشی به جایی که باید ..............
» من پای عهدم میمونم...............
» روزهای مرداد 93
» رتبه جدید :))
» عشق یعنی مادر .... والسلام


 Design By : Pichak